تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

بچه ها سلام .

كم نظر میدینا !!

ناراحت میشما !!

خب حالا برای این قسمت جبران كنین!!

بودویین برین ادامه ی مطلب

 

فصل 6

" مگی .. مگی .. "

با صدای یكی كه داره صدام میكنه چشام رو باز میكنم . میبینم هیونگ جونه .

تا میبینم اون بالا سرم وایساده سریع از جام بلند میشم . میبینم سالن خالی شده !!

با تعجب میپرسم  " بقیه كجان ؟؟"

میگه " دخترا با بچه های گروه رفتن ، فقط ... شما اینجا خوابتون برده بود و ... لیز گفت بهتره كسی شما رو بیدار نكنه "

دنبال هیونگ راه میفتم تا بریم پیش بقیه

میگم " آره ... لیز خیلی كم منو از خواب بیدار میكنه "

هیونگ میگه " میتونم .. بپرسم چرا ؟؟"

یه لحظه به چشاش نگاه میكنم . كنجكاوی توشون موج میزنه.

سرمومیندازم پایین ومیگم " داستانش طولانیه !! لیز خیلی كار هارو با من انجام نمیده ... یه حسی بهم داره ... یه حسی مثل ... دلسوزی "

هیونگ هیچی نمیگه . انگار منتظر بقیشه !!

ادامه میدم "چون ... من یه.... یتیمم"

تااین حرف رو میزنه هیونگ سرجاش وایمیسته و میگه " من ... من واقعن متاسفم ... وای ... منو ببخشین"

اما من لبخند میزنم ومیگم " خودتو سرزنش نكن ، این موضوع ... "

اما دوباره بغضم میگیره و نمیتونم حرفمو ادامه بدم.

ازدست دادم پدر و مادر و تنها برادر واقعن سخته !!

دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشه .

لیز واقعن دوست خوبیه !! ولی این دلسوزی هاش یه وقتایی ... مثل الان ... خیلی اذیتم میكنه !!

باهیونگ میریم تو یه اتاق كه همه اونجان !!!

نستی همچنان مشغول اس دادنه ، امی و هیون مثل دوتا انسان دارن با هم آروم آروم حرف میزنن و دست هیون یه حلقس.

هه ... این همون حلقه ایه كه ازحدود 3 سال پیش امی دستش میكرد و هیچوقت درش نمی آورد ، پس این شخص دلیلش بود ، هیون جونگ !!

شرط میبندم حتی این لحظه ها رو تو خوابشم نمیتونست ببینه!!!

همه مشغول حرف زدنن بجز یونگ سنگ كه تو اتاق نیست .

انا ، كیو ، جونگ مین و لیز هم دارن با هم حرف میزنن .

وقتی وارد اتاق میشم همه برمیگردن سمت من.

هیونگ میگه " بیداركردنشون خیلی سخت نبود "

لیز میخنده و از جایی كه نشسته بلند میشه ومیاد كنار من و میگه " مگی دختر آرومیه... تو خواب هم خیلی خوشگل میشه ... من به شخصه كه دلم نمیاد از خواب بیدارش كنم . "

میخندم .

هیونگ در حالی كه داره منو نگاه میكنه ، میگه " راستش ... منم زیاد دلم نمی اومد "

بهش نگاه میكنم و میگم "جدن ؟؟! "

و اونم بهم خیره میشه . یه لحظه... یه جوری میشم .

هیونگ به چشام خیره شده ...

" انگار ماشین اومد "

با صدای یونگ سنگ از اون حالت خارج میشم. متوجه میشم كه همه داشتن نگاهمون میكردن !!

سرمو میندازم پایین . انگار یه لحظه همه رفتن تو شوك !

كیو میگه " خب ... بریم دیگه "

بعد همه از اون اتاقه میریم بیرون . انگار ازدر پشتی اون سالن میریم بیرون چون سر از یه كوچه درمیاریم كه تاریكه و هیچ چراغی توش نیست .

متاسفانه به دلیل یه سری اتفاقایی من بی نهایت از تاریكی میترسم واسه همین سرعت قدم هامو زیاد تر میكنم تا سریع تربتونم به نور برسم .

اما نمیدونم پام به كجا گیر میكنه یه یهو تعادلم رو از دست میدم و میخورم زمین.

"آخخخخخ " 

رو زانوهام فرود اومدم . با صدای افتادن من یهو همه میان دورم جمع میشن ، لیز و نستی میان بلندم كنن ، كه یهو هیونگ میاد و بازومو میگیره وبلندم میكنه و میگه " حالت خوبه؟؟ "

بعد دستشو میبره سمت زانوم و لمسش میكنه و بعد میگه " پات داره خون میاد "

و دستمومیندازه دور گردنشو میاد منو از رو زمین بلند كنه( ببین اوج گرفته بچه ) ، كه دستمو از دورگردنش برمیدارم ومیگم " آقای كیم ... من...خوبم "

زانوها وكف دست راستم دارن میسوزن  .

هیونگ آروم ازم دور میشه و میره پیش یونگ سنگ وایمیسته . بعد نستی دستمو میگیره و لنگون لنگون میریم سمت سر كوچه . همه ی بچه ها با نور گوشی هاشون راه رو روشن میكنن .

به كمك نستی میرم سوار ون میشم .آخرین كسی كه سوار میشه هیونگه !! نمیدون چرا یهو اینجوری كرد ... به قول معروف یهو پسر خاله شد!

ازاونجایی كه میدونم كمك كردن پسر ، دختر نمیشناسه و اون قصد بدی نداشته ، سعی میكنم زیاد بهش فكر نكنم و تو اولین فرصت از هیونگ ،هم تشكر كنم، هم بهش بگم كه نمیخواد ناراحت شه .( به من میگن روشن فكر )

ون راه میفته . جونگ مین داره به هیونگ یه چیزای میگه ، حرفاشون حالت نجوا داره چون واقعن یواش حرف میزنن . لیز كنارم نشسته و داره با بتادینی كه راننده از جعبه ی كمك های اولیه ی ماشینش داده ،زانو های زخمیمو زدعفونی میكنه !!!

نمیدونم این بشرچرا همیشه نگران منه .!

سرمو به صندلی تكیه میدم وچشام رو میبندم تا حداقل نبینم كه لیز داره چیكار میكنه!!

.

.

.

بالاخره میرسیم به اونجایی كه قرار بود با دابل اس ، به لطف منجرشون ، شام بخوریم .

لیز " میخوای كمكت كنم از ون پیاده شی ؟؟!! "

میگم "عزیزم فلج نشدم كه ! یه ذره پام زخمی شده... نیازی نیست انقد شلوغش كنی!!"

بعد خودم از ون پیاده میشم .لیز رو زخمام گاز استریل گذاشته و با باند بستتشون.

مثل وقتی كه زانو بند بسته باشم شده

همه میریم سمت اونجایی كه قراره بریم . یه خونه ی ویلاییه ، با نمایی عالی !!

یه در بزرگ اونجا و یه در كوچیك بقلش. هیون در و با كلید باز میكنه و میریم تو . یه حیاط خیلی قشنگ كه چمن و گل كاری شده روبه رومون ظاهر میشه.

یه راهی هم با شن درشت ( ریگ ) درست كردن كه از دم در حیاطه تا در در ورودی خونه .

این راه هم واقعن خوشگله . بالاش كه سقف داره و روش پر از ژیچكای سبزن كه تو نور چراغایی كه شبیه فانوس ان ، برق میزنن و كناره هاش یه عالمه گل رز( مورد علاقه ی  هیونگ و یونگی ) ، فریزیا ( م . ع .كیو ) ، اركیده ( م . ع. جونگ مین ) هست كه بوهاشون عالیه . فكر كنم اینجا بعد باغ گل خونه ی قدیمیمون كه پر از گل لیلیم ورز و یاس بود ، خوش بو ترین جایی باشه كه تا حالا توش پا گذاشتم .

بعد منجر دابل اس در خونه رو برامون باز میكنه وهمه میریم تو ....

خونشون ...

هیچی نمیتونم بگم ... فقط اینكه ... خونشون .... عالیه




طبقه بندی: New Turn Of Love،
[ جمعه 4 شهریور 1390 ] [ 05:00 ق.ظ ] [ Maggi ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :