تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام بچه ها من اومدم با پارت 11 داستانم ولی خیلی دلخورم من این همه زحمت میکشم میام باور کنید خیلی سخته که هم بخوای برای کنکور بخونی هم بیای داستان بذاری حالا نوشتن و تایپ کردنش هم به کنار

پارت قبل نظرات واقعا کم بود این پارت جبران کنید دیگه تا منم چهارشنبه بیام

بفرمایید ادامه و نظر هم که میدونید.....

-کیم هیونگ جون یه کاری بکن من می ترسم

با عصبانیت-می خوای چه کار کنم؟...تو همش دردسر درست میکنی اون از کوه رفتنمون که نزدیک بود پرت بشی پایین بعد هم که افتادی توی چاله حالا هم که کشوندیمون اینجا تا توی جنگل گم بشیم،گوشی ها هم که انتن نمیده....میگی من از دست تو چه خاکی به سرم بریزم هان؟!؟!؟!؟؟!

یی سول اشک توی چشماش جمع شده بود و خیلی سعی می کرد گریه نکنه

-می خواستی نیای،من که گفتم برگرد

-اگه نمی یومدم که تو تا حالا مرده بودی

-بهتر کاش می مردم تا از دست تو راحت بشم

-هنوز هم دیر نشده با وضعی که ماداریم کسی پیدامون نمی کنه و شکار لاشخورها می شیم

یی سول زیر یه درخت نشست منم کوله ام رو یه گوشه گذاشتم و یه اتش کوچولو درست کردم(نچ نچ نچ کار بد نکن دیگه اخه ادم توی جنگل اتش....)خیلی گرسنه ام بود  کنسرو هایی رو که توی کیفم بود رو در اوردم

-چیزی می خوری؟

-نه....

یکی از کنسرو ها رو باز کردم وبه یی سول دادم

-گفتم که نمی خورم

-نمی خوای تا قبل از اینکه غذای لاشخور ها بشی از گرسنگی بمیری که...بخور از صبح تا حالا چیزی نخوردی ضعف می کنی(اخی)

یی سول گرفتش و خیلی تند تند خوردش از خوردنش خندم گرفته بود

-خوبه حالا گرسنه نبودی و گرنه حتما منم می خوردی

بر خلاف انتظارم جواب نداد  پاهاش رو توی بغلش جمع کرد سرش رو روی زانوهاش گذاشت از تکون هایی که می خورد فهمیدم داره گریه میکنه چیزی بهش نگفتم و گذاشتم راحت باشه

-یه چیزی بگم ؟یعنی یه جور اعترافه...

-بگو

-من برای این اومدم توی جنگل که تو رو دنبال خودم بکشونم

-بعد هم سر به نیستم کنی ....نه؟!

-نه...می خواستم بفهمی که وقتی یکی رو دنبال خودش میکشه چقدر عذاب اوره..................

-خب دیگه اگه اعترافی نداری بذار بخوابم که از صبح تا حالا راه رفتم خسته ام تا هوا که روشن شد یه خاکی به سرمون بریزیم

همون جا کنار اتش دراز کشیدم و کیفم رو زیر سرم گذاشتم

-میشه یکم بیای این ور تر من می ترسم

یه لبخند زدم و رفتم نزدیک یی سول با هم یک متر فاصله داشتیم

-اینجا خوبه؟

-نه یکم نزدیک تر

-می خوای بیا تو بغلم بخواب

با اخم-روت رو زیاد نکن همون جا خوبه

چشمام رو بستم که بخوابم ولی یک ساعت گذشت و خوابم نمی برد داشتم کلافه میشدم چشمام رو باز کردم وبه یی سول نگاه کردم توی خواب داشت می لرزید مثل ادم هایی که ترسیده باشه فکر کردم شاید بیداره خیلی اروم تکونش دادم ولی خواب بود رفتم کنارش و بغلش کردم احساس کردم این جوری راحت تر می تونه بخوابه و نمی ترسه نیم ساعت گذشت اروم تر شد...نمی دونم شاید هم فهمیده بود توی بغله منه ...چشمام سنگین شده بود . خیلی زود خوابم برد

صبح با صدای فریاد یی سول بیدار شدم

-هی دیوونه ولم کن،چرا اومدی اینجا؟

-ها...چی میگی؟

-کمرم رو ول کن تا بهت بگم چی میگم

چشمام رو به زور باز کردم یی سول هنوز توی بغلم بود

-چه مرگته؟ولم کن

به خودم اومدم و ولش کردم به محض اینکه ولش کردم یکی زد تو گوشم انگار که برق سه فاز بهم وصل کرده بودند

-تو چه مرگته؟...وحشی....از خدات هم باشه که توی بغل من خوابیدی

-از خدام باشه....هان؟

اومد که بزنتم که من سریع رفتم پشت یکی از درخت ها

-چرا فرار کردی؟

-چون نمی خوام به دست تو روانی بمیرم....

با عصبانیت-روانی خودتی...احمق بی شعور(خودتی تو با اجازه ی کی به هیونگ من فحش دادی هان؟؟بچه ها من خودم دعواش میکنم شما خودتون رو ناراحت نکنید)

-نچ نچ نچ بعد از 12 سال درس خوندن هنوز یاد نگرفتی چه جوری باید حرف بزنی....دیشب دیدم داری از ترس می لرزی گفتم که....

-بی خود گفتی(ببخشید این دختره خیلی بی ادبه دیگه کاری از دست من بر نمیاد خودتون ادبش کنید)

-حالا وقت این حرفا نیست فکر کنم باید یه راهی پیدا کنیم که از اینجا بریم بیرون

-وقتی داشتیم می اومدیم از کدوم ور اومدیم حالا هم از همون ور بر می گردیم میرسیم

-مهندس ما از وقتی اومدیم کلی این ور و اون ور شدیم یادت رفته چقدر توی جنگل گشتیم

-راست میگی...

-معلومه که راست میگم

-خب حالا چه کار کنیم از کدوم طرف باید بریم؟

-نمیدونم...وسایل هاتو جمع کن از یه طرف میریم دیگه

-بیا از این ور میریم....میریم جنوب

-از کجا میدونی این ور جنوبه؟

-نمی دونم...همین جوری گفتم...امیدوارم که باشه

-یعنی چی امیدوارم؟

-یعنی اگه بخوای می تونی با من بیای البته بدون حرف و سوال...

یی سول دنبالم اومد حدودا دو ساعت بود که داشتیم راه میرفتیم ولی به هیچ جایی نمی رسیدیم

-پس چرا نمی رسیم....

-چون دسته گل سرکاره

-حالا حتما همه دارند دنبالمون میگردند

-اوهوم...خوبه یه عده نگرانت شدند نه؟...اعلام وجود رو دوست داری

-تو هم کلا متلک زدن رو دوست داری؟نه؟

-چه جورم

(شب قبل/هیون)

مدیر-خب بچه ها بیاید اینجا می خوایم برگردیم سمت چادرها....همه هستند؟

-ببخشید دوتا از بچه ها نیستند

-نیستند؟یعنی چی؟کیا نیستند؟؟

-کیم هیونگ جون و هان یی سول

-از کی نیستند؟کجا رفتند؟؟

-نمی دونم کجا رفتند ولی از وقتی اومدیم بالا ندیدمشون

-وای....این دو تا همش دردسر درست میکنند

-باید دنبالشون بگردیم شما برگردید پایین فقط چند تا داوطلب می خوام که بمونند و دنبال یی سول و هیونگ بگردیم

-من می مونم

-نه تو بچه ها رو ببر پایین فقط مواظب باش که دیگه کسی گم نشه

-اخه من.....

-اخه نداره...برید پایین

با بچه ها برگشتم پایین ،4تا از پسرا موندن و با مدیر رفتند دنبالشون

خیلی نگران بودم می ترسیدم اتفاق بدی براشون افتاده باشه روی یه سنگ نشستم و یی سول و هیونگ فکر کردم

هانی-نگرانشونی؟؟؟

-هان...اره

-معلوم نیست کجا رفتند

-خدا کنه فقط اتفاق بدی براشون نیوفتاده باشه

-میگم نکنه رفتند سمت جنگل

-جنگل؟؟!!؟!؟!؟

-احتمالش هست...

-هانی یه سوال بپرسم؟

-بپرس

-میگم تو هنوز.....هیچی ولش کن

-تو چی؟من به دوست پسرم فکر میکنم ؟همین رو می خواستی بپرسی؟؟

با تعجب-تو از کجا فهمیدی؟؟؟

-از اونجایی که شما پسر ها رو خوب میشناسم

-تو چرا هیچ وقت باهاش نیستی؟؟

-چون اون رفته شانگهای

-پس دوست نیستید

-چرا دوستیم فقط یکم فاصلمون زیاد شده...اون برمیگرده....

-چرا دوستیت رو باهاش بهم نمیزنی؟

-چون دوسش دارم

-ولی اون تو رو دوست نداره....اگه داشت که نمیرفت(تو از کجا می دونی)

-مجبور بود که بره....

همون موقع مدیر و بچه ها برگشتند ولی یی سول و هیونگ همراهشون نبودند...

من-اقای مدیر پس بچه ها؟

-تمام کوه رو گشتیم نبودند

-شاید رفتند جنگل

-جنگل؟!؟!

-اره خب اونجا رو که نگشتید

-اونجا رو نگشتیم ولی خب فکر نمی کنم رفته باشند اونجا

-بهشون زنگ زدید؟

-بیش تر از 100 بار

-خب؟

-در دست رس نبود

-مگه نگفتید که گوشی ها توی جنگل انتن نمیده

-خیلی خب الان که دیر وقته هوا تاریک شده اگه بخواهیم بریم توی جنگل خودمون هم گم میشیم هوا که روشن شد میریم دنبالشون

صبح با بچه ها رفتیم دنبالشون توی جنگل گشتیم یه عده ی دیگه هم رفتند کوه رو دوباره بگردند هر چی بیشتر میگشتیم کمتر پیداشون می کردیم

 

دوستتون دارم

اهان تا یادم نرفته دوست دارید اخر هر پارتی که میذارم یکی از متن های ادبی رو که خودم می نویسم و عاشقونه است مثل اونی که یه بار گذاشتم رو براتون بذارم؟؟(حتما بگید)




طبقه بندی: odium،
[ دوشنبه 31 مرداد 1390 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ Negar ] [ برای ایجاد انگیزه کلیک کن ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :