تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام علیکم.من بازم اومدم!

اول یه چیزی بگم.یه اشتباهی شده اون 14 15تا نظر که گفتم مال این داستانم بود.قربون شما برم واسه اون عشق و نفرت که 10 تا نظرم ندادین!

اصلا انتظار نداشتم!

راستی اگه میشه فقط توی وب جدیده نظر بدین!

خب دیگه این پارت زیاده پس نظرام باید زیاد باشه وگرنه....آها خودتون میدونین دیگه چی میشه!

اگه واقعا خوشتون نمیاد بگین دیگه نمیزارما!

فقط یه چیزی بگین همینطوری نرین!

هیییییییییییییی روزگار.

بفرمایین ادامه!

دوستون دارم!

بوووووووووووووووووووووووووووووس

فصل چهارم

___________________

چند وقتی به همین منوال گذشت.صبح ها ساعت 7 از خواب بیدار میشدم و صبحانه ی یونگ سنگ رو آماده میکردم و بعد از شستن ظرفای صبحانه به کمک هلن خونه رو مرتب میکردم.بعد از ظهر 2ساعت وقت استراحت داشتم.شب هاهم بستگی داشت که آقا کی تشریف بیارن اگه زود میومد که به موقع شامشو حاضر میکردم و بعد از شستن ظرفا میخوابیدم ولی اگه دیر میومد مجبور بودم تا اومدنش بیدار بمونم و غذاشو گرم کنم تا بخوره!انگار بچه ی 4ساله اس.با خودم فکر میکردم مگه این خرس گنده خودش دست وپا نداره که وقتی میاد غذاشو بخوره حتما من باید براش ببرم ولی همیشه به این نتیجه میرسیدم که من برای همین اینجام و وظیفم همینه پس باید بدون اعتراض انجامش بدم...لعنت به این زندگی...!

_____________

توی آشپزخونه بودم و داشتم ظرفا رو میشستم که...

جونگ:من اومدم....یونگ سنگ آماده ای؟....اااااااا تو که هنوز نشستی پاشو دیگه!

یونگ:ای بابا ترسیدم خب...تو آخرش یاد نگرفتی اول در بزنی بعد بیای تو؟!

جونگ:نچ نچ ببین دوروز خونه نبودم چقدر زبون درآورده ها!پاشو برو لباس  بپوش ببینم!!

یونگ:روتو برم..!!خب تو خیلی زود اومدی!

جونگ:پاشو حرف نزن!نکنه میخوای من بیام واست عوض کنم؟!

یونگ:نخیر بی ادب.صبر کن الان میام!

جونگ:زود باش !

بازم همون پسر باحاله جونگ مین بود!آدم جالبی بود همیشه یه جوابی تو آستینش داشت.هیچ وقت کم نمیاورد!....متوجه ضربان قلبم شدم به طرز وحشتناکی بالا رفته بود.هروقت جونگ مینو میدیدم اینطوری میشدم!!بار اول نبود!سرموتکون دادم تا این افکارو از ذهنم بیرون کنم!

خواستم از آشپزخونه برم بیرون ولی...

____________________________________

وقتی یونگ رفت لباسشو عوض کنه منم رفتم آشپزخونه تا آب بخورم ولی همینکه از کنار ستون رد شدم به شدت با یکی برخورد کردم.نزدیک بود بیفته ولی رو هوا گرفتمش....برای چند لحظه هردو به هم خیره شدیم.وقتی به چشماش نگاه کردم قلبم لرزید...به خودش اومد و با لکنت گفت:

ب...بخشید....من متوجه ...شما نشدم!

لبخند زدم:

چه خانوم سربه هوای زیبایی!

با تعجب بهم نگاه کرد!

از حرفی که زدم پشیمون شدم.نمیدونم چرا یهو از دهنم در رفت.گند زدم.منی که حتی به دخترا نگاهم نمیکردم حالا به یه خدمتکار گفتم خانوم زیبا!!!

یونگ:جونگ مین من آم....

هردو برگشتیم.یونگ با دیدن سوجین که هنوز دست من دور کمرش بود خشکش زده بود و دستش رو هوا مونده بود!!سوجین سریع معذرت خواهی کوتاهی کرد و رفت بالا!

به یونگ نگاه کردم.اخماش توهم بود....

خندیدم و گفتم:

چته چرا اینطوری نگاه میکنی؟داشتم میرفتم تو آشپزخونه آب بخورم که خوردیم به هم!همین!حالا هم اون قیافه داغونتو جمع و جور کن وگرنه با خودم نمیبرمتااا...

چیزی نگفت  و از خونه خارج شد!منم سوئیچ و موبایلمو برداشتم و زدم بیرون...

________________________________

خودمو تو اتاق انداختم و درو پشت سرم بستم.قلبم داشت از سینم میزد بیرون.باورم نمیشد که ازاون فاصله جونگ مینو دیده باشم!

اون صحنه یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت.داغ شده بودم!

سعی کردم این فکرا رو از سرم بیرون کنم.نه...من نباید بهش علاقه مند میشدم....شرایط اون بامن خیلی فرق میکرد...امکان نداشت اون از من خوشش بیاد پس منم باید جلوی خودمو میگرفتم!

تا شب کاری نداشتم انجام بدم.همه جا مرتب و تمیز بود پس تا وقتی که یونگ بیاد میتونستم هرکاری بخوام بکنم!تی وی رو روشن کردم.مثل همیشه برنامه های مزخرف نشون میداد.همینطور داشتم کانال هارو عوض میکردم که دیدم شبکه kpopداره با یکی مصاحبه میکنه ولی اون...اون...جونگ مین بود!

داشتم شاخ درمیاوردم.اون توی تی وی چیکار میکرد؟!هنوز تو شک بودم که با دیدن یونگ سنگ و دوستاش برق از سرم پرید...مغزم هنگ کرده بود!برای چی این شبکه باهاشون مصاحبه میکرد...

خیلی زود جواب سوالامو گرفتم!

فهمیدم که خواننده ان و 4 ساله که شروع به این کار کردن برای همین نمیشناختمشون!

یه دفعه همشون دستاشونو مشت کردن و باهم گفتنss501!حتما اسم گروهشون بود.اسم باحالی داشت...

با خودم فکر کردم که همیشه برای اینجور افراد حاشیه وجود داره پس باید بیشتر مراقب رفتارم باشم تا وقتی کسی اومد اینجا براشون دردسر نشه!

چندتا آهنگ ازشون پخش کرد.واقعا عالی بودن.صدای یونگ سنگ اصلا به این حالت خشکش نمیخورد.

اصن همشون توی آهنگ با چیزی که من دیدم خیلی فرق داشتن مخصوصا کیوجونگ که به نظر خیلی مهربون میومد ولی اون طوری بهم توهین کرد...ولی درکل همشون خیلی خوب اجرا میکردن...

تی وی رو خاموش کردم و رفتم پایین تا شام درست کنم .

دوساعت بعد داشتم غذاها رو توی ظرف میریختم و میز رو آماده میکردم که صدای درو شنیدم.

رفتم بیرون دیدم یونگ سنگه.وضعش خیلی آشفته بود.مشخص بود مسته.تلو تلو میخورد و کراواتش شل بود.خودشو انداخت روی مبل.رفتم پیشش...

_آقا حالتون خوبه؟بذارین کُتتون رو در بیارم(سوجین جون وقت گیرآوردیا)!!

خندید و درحالیکه دستشو تو هوا تکون میداد گفت:

_هی تو کی هستی؟توهم مثل اونایی.همتون مثل همین...گوجو...(یعنی گمشو)

داشت هذیون میگفت.اصلا تو حال خودش نبود!

تلفن زنگ خورد....

_______________________________

_هی یونگ سنگ چیکار میکنی؟

یونگ:نمیبینی میخوام مشروب بخورم!

هیون:ولی برات خوب نیست.نباید بخوری!

یونگ:چیزیم نمیشه.نگران نباشین!

جونگ:لج بازی نکن واسه قلبت خوب نیست!

یونگ با حالت خاصی نگاهش کرد و گفت:

خفه شین دیگه به شماها ربطی نداره من چیکار میکنم!

_ولی یونگ سنگ...

یونگ:برین میخوام تنها باشم!

جونگ:فکر کردی اینجا خونه خودته که بیرونمون میکنی؟!نخیر آقا میزبان یکی دیگه اس نه تو!

یونگ خیلی عصبانی بود یقه ی جونگ مینو گرفت :

میتونی گمشی بری اون طرف سالن نمیتونی؟!

هیون:یونگ سنگ تمومش کن دیگه زده به سرت.این چه رفتاریه؟!آبرومونو بردی!

یونگ(با داد):فقط تنهام بزارین!این همه جا برین یه سمت دیگه!

هیونگ:بچه ها بهتره بریم!

بچه ها رفتن سمت دیگه ی سالن ولی من طوری که یونگ متوجه نشه به پسری که پشت پیشخون ایستاده بود گفتم:

_به اون دوستم که اونجا ایستاده مشروب خالص نده با نوشابه یا یه چیز دیگه که اثرشو کم کنه قاطیش کن.اوکی؟بیا اینم دستمزدت!

_چشم آقا.حواسم هست!

رفتم پیش بچه ها!

دو ساعت بعد

هنوزم یونگ اون سمت سالن بود.واقعا از حد گذرونده بود.ترسیدم حالش بد بشه پس رفتم پیشش.

_یونگ سنگ تمومش کن دیگه!اینجا همه مارو میشناسن.بهتره حواست باشه!

یونگ:بیخیاااااااال پسر!ببین دخترا رو.اون یکی خیلی خوبه نه.میخوام ببوسمش...

داشت میرفت سمت دختره که گرفتمش!

_هی تو معلوم هست چته!!بیا میبرمت خونه...

یونگ:ولم کن میخوام برم!

_کجا بری؟تو حالت خوب نیس!

دستمو پس زد و سمت توالت رفت!نذاشت همراهش برم!

چند دقیقه گذشت دیدم هنوز بیرون نیومده.رفتم دنبالش ولی تو توالت نبود.با بچه ها تمام سالن رو گشتیم ولی پیداش نکردیم!

هیون:یعنی چی آخه!کجا رفته پس؟

_شاید خونه رفته!

جونگ:با اون حالش سالم به خونه نمیرسه!

گوشیمو درآوردم و به خونه ی یونگ زنگ زدم....

____________________________________

نظررررررررررررررررررررررر!




طبقه بندی: Ominous Destiny،
[ جمعه 28 مرداد 1390 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ Atieh ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :