تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام بچه ها خوبید؟؟ما هم خوبیم

خب خوشحالم که مشکل حل شد اینم پارت 10

بچه ها چرا نظرات داره هی کم و کمتر میشه؟؟میشه توضیح بدید

خب بفرمایید ادامه و نظر هم بدید دیگه من هی نگم

کجا داری میری ؟

-پایین....دلم نمی خواد دیگه اتفاق بدی بیفته

یی سول هم بدون هیچ حرفی پشت سرم می اومد

(از زبون هیون)

از اینکه هانی باهام بود انقدر خوشحال بودم که تمام مسیر رو لبخند زده بودم

-موضوع خنده داری پیش اومده؟

-نه...چه طور مگه؟

-هیچی اخه از وقتی اومدیم همش داری می خندی گفتم شاید...

-شاید چی؟شاید دیوونه شدم؟

-یه همچین چیزی(خودت دیوونه شدی دختره ی...)

-خیلی ممنون از لطفتون

مدیر(با صدای بلند):بچه ها این جا نیم ساعت استراحت می کنیم جای دوری نرید هر کدوم از بچه ها یه جا نشستند

منظره ی خیلی قشنگی بود منم وسایل طراحیم رو برداشتم شروع کردم به طراحی کردن

-چه کار داری میکنی؟

-طراحی

-خوبه گفتند که فقط وسایل ضروری بیارید

-این ها از مسواک هم ضروری ترند

-اوه

کارم خیلی زود تموم شد منظره ی خیلی خوشکلی شده بود زیرش اسمم رو نوشتم

-هانی ببین قشنگ شده

-واو...عالیه...خیلی خوب شده

-برای تو

-برای من...چرا؟

-چرا نداره...همین جوری

هانی تشکر کرد و گذاشتش توی کوله اش

اطرافم رو نگاه کردم تا هیونگ رو پیدا کنم و ببینم در چه حاله ولی نبود فکر کردم شاید با یی سول رفته قدم بزنه از فکر خودم خندم گرفت

-چرا کله ی هیونگ رو کوبوندی به طاق؟

-ها؟یعنی چی؟

-منظورم رو فهمیدی...چرا بهش گفتی نه؟

-چون من از هیونگ بدم میاد...تازه....

حرفش رو قطع کردم-خب پس می تونی ادم های دیگه رو دوست داشته باشی

-معلومه من خیلی ها رو دوست دارم

-مثلا؟

-خب مامانم...بابام...دوستام

-تاحالا شده یه پسر رو دوست داشته باشی؟

سرش رو انداخت پایین-اره

-اره؟!؟!؟

-هنوز دوسش داری؟

چیزی نگفت بلند شد که بره ولی من دستش رو محکم گرفتم

دستم رو ول کن

توی چشماش زل زدم و با جدیت-هنوز دوسش داری؟

معلومه که دوسش دارم

دستش رو کشید و رفت  منم همون جا روی زمین نشستم و به خودم فکر کردم که چقدر بدبختم چرا باید توی اولین عشقم شکست می خوردم دوباره راه افتادیم ولی دیگه ار اون خنده ای که روی لب هام بود هیچ اثری نبود

گرمای اشک هایی مه صورتم رو خیس کرده بودند رو احساس کردم

-هی چی شده؟چرا گریه می کنی؟

اشک هام رو پاک کردم-هیچی دلم گرفته

-مطمئنی فقط دلت گرفته؟

هیچی نگفتم و دوباره زدم زیر گریه هانی دوباره جلوم ایستاد و شونه هام رو گرفت

-خیلی بیشتر از گرفتن دله

هانی رو بغل کردم انقدر محکم بغلش کردم که نتونه خودش رو بکشه کنار بر عکس انتظارم اون هیچ کاری نکرد تا خودش رو از توی بغلم در بیاره اروم تر که شدم ولش کردم

-الان بهتری؟

سرم رو تکون دادم و اشک هام رو پاک کردم و با بچه ها رفتیم

________

نزدیک های جنگل بودیم یه دفعه دیدم یی سول نیست برگشتم اطرافم رو نگاه کردم داشت می رفت سمت جنگل

-هی کجا داری میری؟

-به تو ربطی نداره

دویدم دستش رو گرفتم و برش گردوندم سمت خودم که محکم زد توی گوشم چشماش پر از اشک بود دستش رو کشید و  رفت

از کاری که کرده بود توی شک بودم رفتم دنبالش نمی تونستم بذارم تنهایی بره(الان یعنی غیرتی شده)

رفتم کنارش

-مگه نمی گی من مایه ی  دردسرم برو...

-بسه...حالا کجا می خوای بری؟

-جهنم

-باشه ولی با هم میریم

-راه ما دوتا خیلی وقته که از هم جدا شده برگرد نمی خوام ازت عذر خواهی کنم

-فعلا که باید وجود نازنینم رو تحمل کنی...مگه یادت رفته مدیر گفته نباید ازت جدا بشم

یی سول برگشت با اخم بهم نگاه کرد و سریع تر رفت منم پشت سرش میرفتم که یه دفعه یی سول افتاد توی یه چاله ی عمیق

رفتم داخلش رو نگاه کردم تاریک تاریک بود......

چراغ قوه ام رو در اوردم و داخل رو نگاه کردم یی سول افتاده بود روی زمین حرکت نمی کرد چند بار صداش کردم ولی جواب نمیداد طناب رو به یه درخت بستم و رفتم پایین هر چی یی سول رو تکون دادم بلند نمی شد ضربانش داشت ضعیف تر می شد تا جایی که احساس کردم نفس نمیکشه باید یه کاری می کردم و تنها چیزی که توی اون شرایط به ذهنم رسید نفس مصنوعی بود

بینیش رو گرفتم و لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و سعی کردم بهش نفس بدم لباسش رو در اوردم و بهش مالش قلب دادم بعد از چند دقیقه به زور چشماش رو باز کرد

-یی سول حالت خوبه؟تو رو خدا پاشو

-خوبم،کمکم کن بلند شم

کمکش کردم و بلند شد وقتی دید لباسش تنش نیست خجالت کشید انقدر که کاملا سرخ شده بود

-لباسم؟

لباسش رو بهش دادم-مجبور شدم ....برای مالش قلب

-ممنون که بازم....

-بازم مهم نیست

بهش اب دادم بعد از ربع ساعت که حالش بهتر شد اومدیم بیرون

-خب برگردیم

-نه...نمی خوام برگردم(عجب دبوونه ایه ها)

-آخه دیوونه همین حالا تا مرز مردن رفتی(هه هه هه حرف دل منو زد)

-تو برو من نمیام

دوباره راهش رو گرفت و رفت منم ناچارا دنبالش رفتم هوا داشت کم کم تاریک می شد

-یی سول بچه بازی در نیار بیا برگردیم

-چیه...می ترسی؟

-اگه می ترسیدم که دنبالت راه نمی افتادم

هوا دیگه داشت تاریک می شد هر جوری بود یی سول رو راضی کردم برگردیم ولی هر چی بیشتر می رفتیم کمتر می رسیدیم به گوشیم نگاه کردم انتن نداشتم و این یعنی این که توی جنگل گم شده بودیم

 




طبقه بندی: odium،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ Negar ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :