تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلییییییم.من برگشتم!

واااااااااااااای اگه بدونین الان چه حالی دارم از خوشحالی دارم میمیرم.دلم واسه داستاناتون و البته خودتون یه ذررررررررررررره شده بود.داشتم میمردم این چند روزی ولی خدا خواست و شب تولدم کامی جان درست شد!

خب دیگه زیاد میزارم حالشو ببرین!

یه نظری هم بعنوان کادوی تولدم لطف کنین خوشحال میشم!

فداتووووووووووون!

بووووووووووووووووووووووووووس

فصل دوازدهم

 

وقتی بهوش اومدم جونگی بالا سرم بود و با نگرانی نگاهم میکرد.بهش لبخند زدم که گفت:

زهر مار!!!نیشتو ببند! به چی میخندی؟داشتم میمردم از ترس!

_برای چی؟!!من فقط دستمو بریده بودم.همین.

ج:آره همین!!!میدونی چقدر خون از دست دادی؟میدونی چندتا بخیه خوردی؟ د نمیدونی دیگه!!

_خب حالا!الان که خوبم.میخوام برم خونه..

جونگی:باید 24 ساعت دیگه بمونی!

بالاخره مرخص شدم.تصمیم گرفتم یونگی رو پیدا کنم آخه از سئول رفته بود.اما هیچکس نمیدونست اون به کدوم شهریا کشور رفته!بالاخره بعد از دوماه فهمیدم یونگی آهنگ جدید داده بیرون وفهمیدم کجاست!خیلی خوشحال شدم.با بچه ها درمیون گذاشتم و برای یه هفته بعد بلیط گرفتیم.

وقتی رسیدیم اونجا با پرس و جو آدرس یونگی رو پیدا کردیم.به خونشون که رسیدیم اضطراب داشتم نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده!ولی این اضطراب زیاد طول نکشید چون کسی خونه نبود.

با هیونگ تماس گرفتم بهش گفتم کجاییم.برای چند لحظه سکوت برقرار شد ولی یه دفعه زد زیر گریه.

_هیونگ چرا گریه میکنی؟چی شده؟حرف بزن(خب امان بده)

هیونگ:داداش بدبخت شدیم.یونگ سنگ...

_یونگ سنگ چی؟د حرف بزن لعنتی!!!

_هیون بیا به بیمارستان ......!حالش خوب نیس بیا...

سرم زنگ میزد!یونگ سنگ...بیمارستان...نه!دیگه طاقت نداشتم!کیو و جونگی هی سوال میپرسیدن ولی من با تمام سرعت به سمت بیمارستان

میرفتم.وقتی رسیدیم پرستار گفت بردنش اورژانس بخش مراقبت های ویژه.

وارد سالن که شدیم هیونگ رو دیدم که روی صندلی نشسته بود و سرشو لای دستاش گرفته بود.

شونه هاش میلرزید!!

_هیونگ...

هیونگ:آه خدایا..هیون بالاخره اومدی!دیدی چی شد؟

ج:هیونگ آروم باش.بگو چ اتفاقی افتاد.

من..نفهمیدم چی شد فقط دیدم یه ماشین داره میاد سمت ما.یونگی زودتر متوجه شد.خواستم هلش بدم ولی...ولی اون زودتر اینکارو کرد.پرتم کرد کنار خیابون.اما خودش نتونست بره کنار... وقتی بلند شدم رفتم سمتش دیدم تمام سروصورتش خونیه.خیلی ترسیده بودم...

 

وقتی داشت اینارو میگفت میلرزید و گریه میکرد.بغلش کردم:

هیونگ خواهش میکم آروم باش...اون خوب میشه!

هیونگ:آخه ..چرا باید همه ی اینا برای اون اتفاق بیفته!!!

چیزی نداشتم بگم.فقط سکوت....

کیو:حالا دکترش چی میگه؟زنده میمونه؟

هیونگ:نمیدونم هنوز دکترشو ندیدم!!

_خب بیا بریم پیش دکتر ببینیم چی میگه!شاید چیز مهمی نباشه!

رفتیم پیش دکترش...

هیونگ:آقای دکتر حال دوستمون چطوره؟!خوب میشه؟

دکتر:آروم باش پسرم!خوشبختانه به سرش صدمه جدی وارد نشده فقط پیشونیش شکسته.ولی دنده هاش بدجوری آسیب دیدن!عمل سختی داشته اما مطمئن باشین زنده میمونه!منتها باید فعلا تو icu باشه تا بهوش بیاد!

_کی بهوش میاد؟

دکتر:بستگی به خودش داره ولی تا فردا بهوش نمیاد!بخاطر داروهایی که بهش تزریق شده!احتمالا فردا بهوش میاد!

جونگ:میشه ببینیمش؟

دکتر:نه الان نمیشه!تازه از اتاق عمل آوردنش!

_دکتر خواهش میکنم فقط 5دقیقه.بزارین ببینمش!

 با هزار خواهش و تمنا از دکتر خواستم فقط برای 5 دقیقه برم ببینمش...

رفتم تو اتاقش...

وقتی دیدمش قلبم تیر کشید.همش تقصیر من بود اگه من اونکارو نکرده بودم اون اینجا نیومده بود واین اتفاق نمیفتاد...

اون بخاطر من اونجا خوابیده بود.دیگه طاقت نیاوردم.

دستشو گرفتم و گریه کردم.بخاطر بلاهایی که سرش آورده بودم.نمیتونستم خودمو ببخشم!

_خواهش میکنم پاشو یونگ سنگ...بلند شو و بگو منو میبخشی....

ولی همونطور که دکتر گفته بود چشماشو باز نکرد...

پرستار منو از اتاق بیرون کرد...

بچه ها هی سوال میکردن ولی من بدون اینکه جوابشونو بدم رفتم بیرون... به هوای آزاد احتیاج داشتم....

 

 

روز بعد هم یونگ سنگ بهوش نیومد.دوباره از دکتر اجازه گرفتم و رفتم پیشش...

یونگ سنگ!یونگی خواهش میکنم چشماتو باز کن.یونگی منو ببخش.همش تقصیر من بود.تو الان نباید اینجا باشی...یونگی خواهش میکنم ازت چشماتو باز کن.خواهش میکنم...

_هی ...پ..سر..چرا...گر...یه...می...کنی...؟

سرمو بلند کردم!هنگ کردم!یونگ سنگ بود که این حرفا زد.داشت با لبخند نگاهم میکرد!

_یونگ سنگ!آآآآآآه خدایا!بالاخره بیدار شدی؟داشتم از ترس میمردم!

 

یونگ:خوشحالم...که...برگش...تی!

_هییییی بهتره حرف نزنی!دیگه نمیخوام کسی رو از دست بدم!

یونگ:دیگه؟...منظورت...چیه؟چی...شده؟هیونگ؟

_نه نه !بچه ها چیزیشون نیس!بعدا برات توضیح میدم!فعلا استراحت کن!

بالاخره آروم شد و خوابید.

اومدم بیرون!

بچه ها نگام میکردن!

لبخند زدم:بهوش اومد...

یه نفس راحت کشیدن.انگار باری رو از دوششون برداشته بودن.جونگ و کیو هم خودشون رو مقصر میدونستن!

اما همش تقصیر من بود!(نه بابا زیاد غصه نخور)

خیلی خیلی خوشحال بودم که حال یونگ خوبه!

رفتم به دکترش گفتم.وقتی از اتاقش اومد بیرون...

_حالش خوبه!ولی باید 10 روز اینجا بستری باشه!تا چند ساعت دیگه هم به بخش منتقل میشه!

............................................................

خب دیگه برین یه کادویی به من بدین یه کم خوشحال شم!


[ دوشنبه 24 مرداد 1390 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ Atieh ] [ کادوی تفلدم! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :