تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلیم سلیم... اهم اهم... ببشخید من بدجوری سرما خورده بیدم... اچه... معذرت ... اینم پارت جدید داستانم بید ممنون به خاطر نظراتون. میگم ممنون نه این که دیگه نظر ندیناااااا پس برین داستانو بخونین ای وای ببخشید این جا وایسادین بفرمایید تو بعد هم روی اون بیچاره هم کلیک کنین.

قسمت ششم

هیون: خدایا منو از دست اینا نجات بده.

همون موقعه گوشی هیون زنگ میخوره.

_سلام بابا.

_.......... .

_ من خوبم. تو خوبی؟

_......... . .................... .

_ کی؟

_.... .

_شنبه؟

_...... .

 _باشه؛ تو دعوتنامه رو بفرست منم یه نگاه به برنامه ها میندازم ببینم چی میشه. خداحافظ.

بچه ها از تو رویاهاتون بیابن بیرون.

یونگی: ضدحال.

هیون: من نیستم همکارهای بابام ضدحالن.

کیو: حالا چی شده مگه؟

هیون: شنبه یه مهمونیه.

کیو: خوب مهمونی که شنبه هستش تو چرا حالا ضدحال میزنی؟

هیون: اگه اجازه میدین من حرف بزنم میگم. البته اگه اجازه بدینا!

جونگ مین: حالا این قدر ناز نکن دیگه بگو.

هیون: تو این مهمونی سرمایه گذارهای زیادی هستن و این موقعیت خوبیه که بتونیم خودمونو پیش سرمایه گذارها خوب نشون بدیم. اول از همه هم باید از لباسامون شروع کنیم.

هیونگ: بابا ما که یه کمد پراز لباس داریم، آخه چرا این قدر دیگه اذیت می کنی؟

هیون: جونگ مین بگیرش این بچه الان میزنه زیر گریه. برای این که من هر چی میگم نو نمیفهمی... جونگ مین به این حالی کن که این مهمونی چه قدر مهمه.

هیونگ: خیل خوب بابا فهمیدم.

هیون: خوب پس همتون برین آمده بشین.

هیونم اومد بره تو اتاقش که دوباره گوشیش زنگ میخوره.

هیون: بله آقای چانگ؟

_بله میدونم. پدرم باهام تماس گرفت و گفت.

_بله الآنم داریم میام اون جا.

نفس توی دانشگاه:

سرشو انداخته بود پایینو باخودش حرف میزد:

ایش بازم باید این استاد مسخررو تحمل میکردم، خدارو شکر کلاسش تموم شد وگرنه تا الان مرده بودم. اوفففففففف...!

_نفس... نفس...!

نفس: بله؟

_سلام... من سوگه این هستم... تو کلاس آقای پارک با همیم.

نفس: آها حالا یادم اومد یه بار یه مسئله رو مشکل داشتی از من پرسیدی درسته؟

_بله. راستش پدرم یه مهمونی گرفته منم مجبورم تو اون مهمونی شرکت کنم ولی همشون اکثرا آدمای سن و سال دار که میان اون جا، پدرمم هم اجاز داد تا چندتا از دوستامو دعوت کنم. خوب راستش من این جا هنوز دوست صمیمی ندارم و همه ی دوستام واسه ادامه تحصیل رفتن آمریکا، فقط من باهاشون نرفتم.

خواهش می کنم تو هم بیا!

نفس: من؟!! چرا حالا من؟!!

سوگه این:خوب من دوست داشتم تو بیای، حالا مگه اشکالی داره؟

نفس: نه عزیزم آخه من حتی یه بار هم به مهمونی های شما نیومدم که ببینم چه جور لباس میپوشین و این که چه جور آدمایی قراره به اون مهمونی بیان.

سوگه این: من که گفتم. نگران لباس هم نباش. تو دیگه کلاس نداری؟

نفس: نه.

سوگه این: پس بریم خرید. سوگه این هم دست نفس رو میگره و میکشونه سمت ماشینش.

نفس: حالا کجا میخوایم بریم.

سوگه این: مگه نکفتی نمیدونی ما برای مهمونی هامون چه جوری لباس می پوشیم پس سوار شو تا بهت نشون بدم.

نفس:باشه... .

با هم دیگه سوار ماشین شدنو به سمت فروشگاه لباس رفتن و با هزارتا خواهش التماس بالاخره نفس چند تا  از لباسا رو میپوشه؛ بعدشم یه لباس انتخاب می کنن و سوار ماشین میشن تا گه این نفسو برسونه خونش.

 

پسرا توی شرکت:

همشون توی اتاق گریم نشسته بودن و چانگ کلی براشون سخنرانی کرد و

یونگی: وای دیوونه شدم بس که این غرغر کرد.

هیون: باید تحمل کنیم دیگه.

جونگ مین دستاشو باز می کنه و به حالت شاعرانه ای میگه:آری باید تحمل کرد.

کیو یقشو از پشت میگیره و میگه حالا تو نرو هوا فضا.

جونگ مین: نترس من نمیرم تو نگران خودت باش.

کیو: شیطونه میگه... هویج.

جونگ مین: کلم.

هیون: اه... بس کنین دیگه تو هم به جمع اینا اضافه شدی؟

هیونگ: ای بابا ما ساکت هم باشیم اینا سوژه واسه گیر دادن به من پیدا می کنن. بعد هم از تو اتاق گریم میره بیرون.

هیون: این چش شده؟ چرا این جوری میکنه؟

کیو: ولش کن بابا بچه از صبح تاحالا تو ذوقی خورده که نتونسته با نفس بره بیرون.با شنیدن اسم نفس یونگی روشو برمیگردونه و میره توی فکر.

جونگ مین: بیبی مون از دست رفت. کیو تو بیبی من میشی؟

کیو: اه برو یه بیبی دیگه واسه خودت گیر بیار.

جونگ مین:این هیون که خطرناکه یونگی تو بیبی من میشی؟

بعد میبینن که هیچ جوابی نمیاد همه برمیگردن سمتش؛ دیدن نه بابا یونگی اصلا تو باغ نیست.  جونگ مینم دوباره یونگی رو صدا می کنه و یونگی به خودش میاد میبینه که همشون دارن نگاش می کنن.

یونگی: چیه؟ چیزی شده؟

جونگ مین: اینم که از دست رفت. کیو جونم خودت فقط موندی بیا بیبی من شو.

یونگی: یعنی چی از دست رفتم مگه چی شده حالا؟ اه. بعد اونم از اتاق میره بیرون.

اون سه تا هم با تعجب به هم نگاه می کنن.

 

توی ماشین-نفس و گه این:

سوگه این: راستش تو مهمونی که پدرم قراره بگیره کسی که من خیلی دوسش دارم هم میاد.

نفس: واقعا؟ چه خوب.

سوگه این: آره خیلی خوشحالم. راستش نمی خواستم اون جا تنها باشم، نمی دونم چه جوری توضیح بدم میخواستم یکی پیشم باشه تا کمکم کنه اراده ام قوی تر بشه و بهش بگم که چه قدر دوسش دارم.

نفس(با لبخند): باشه عزیزم. پس قوی باش؛ به قول خودتون فایتینگ.

سوگه این: ممنون.

نفس: خواهش می کنم.

به خونه نفس که میرسن از ماشین پیاده میشه و از گه این تشکر می کنه.

نفس در خونشو باز می کنه و پالتوشو از تنش در میاره مو هاشو با می کنه و دور گردنش میریزه. میره روی تختش میشینه دفترچشو باز می کنه و می نویسه:

امروز تقریبا یه روز باور نکردنی بود. خیلی بهم خوش گذشت بعد از شش  ماه خندیدم، با یه دوست رفتم خرید، دارم میرم مهمونی. وقتی توی ایران بودم حرف از مهمونی میشد من دیگه رو زمین بند نبودم و یا نازنین میرفتیم خرید و بعدشم کروات هم رنگ لباسمو واسه ماهان میخریدم.( یه نفس عمیق میره و به یاد روزه های خوب زندگیش که الآن جز دردوعذاب چیزی واسش نداشت میفته).

دفترشو میبنده، چشماش پر از اشک شده بود، با صدایی لرزون و تقریبا بلند میگه دیگه نمیخوام بهت فکر کنم. میخوام یه زندگی جدید واسه خودم درست کنم. بعد سرشو میزاره روی بالشتو و همون جا خوابش میبره.

 

                                ************************************

 

ایران:

ماهان: دیگه نمی خوام ببینمت.

نازنین: یعنی چی دیگه منو نمی خوای ببینی؟

ماهان: خودت هم خوب میدونی که من از اولشم تورو دوست نداشتم پس فکر کنم بتونی درکم کنی بعد از اون کاری که کردی.

نازنین(با صدایی لرزون): چ...چ...چی داری میگی؟

ماهان: همون که شنیدی. من هیچ وقت ازت نخواستم که همچین کاری بکنی و هیچ وقت هم به خاطرش نمی بخشم.

نازنین(با گریه و داد): چی داری میگی تو؟ میدونی که من این کارو فقط به خاطر تو کردم پس چرا اینو میگی؟ خودت بهم گفتی که خسته شدی.

ماهان: درسته ولی من هیچ وقت ازت نخواستم که همچین کاری بکنی؛ فقط اینو یادت باشه که هیچ وقت نمی بخشمت و خداحافظ برای همیشه.

 

                         ****************************************

 

کره_خونه نفس:

نفس از خواب بیدار میشه و یه نگاه به تقویم روی دیوار میندازه. دفترچشو باز می کنه و مینویسه:

امروز شنبه است.استرس دارم آخه تاحالا به مهمونی های کره ای نرفتم. اما خوبیش اینه که همشون پیرن و خیلی راجبم کنجکاو نمیشن. امیدوارم امروز هم یه روز خوب واسم باشه، چون بعد اون تصادف همش دارم میخندم. ای کاش می تونستم دوباره ببینمشون، ای کاش شمارشونو ازش گرفته بودم.

اول میره دانشگاه و بعدش میره یه چندتا چیز میز از لوازم آرایشی میخره.

بعدشم حاضر میشه و دعوتنامه رو برمیداره و میره.

پسرا داشتن به سمت سالن مهمونی میرفتن.همشون کت و شلوارهای خیلی شیکی پوشیده بودن.

توی سالن رفتن و یه گوشه ایستادن. پدر هیون اومد و باهاشون سلام کرد و چندتا از سرمایه گذارها رو هم بهشون معرفی کرد و همش از پسرا و گروهشون برای اونا تعریف میکرد. بعد هم که رفتن پسرا یه نفس راحت کشیدن و رفتن به سمت میز نوشیدنی ها.

همون موقع یه خانوم خیلی زیبا وارد شد.

جونگ مین: این فرشته دیگه کیه؟

هیون: چه قدر قیافه این آشناست.

یونگی:خارجیه.

هیونگ:خوب به ماچه...!

سوگه این: نفس... نفس.

پسرا با تعجب زل زدن به نفس.

هیونگ: نفس؟!!!!!!!!

جونگ مین: بچه ها من داره نظرم من کم کم عوض میشه. یونگی و هیونگ هم کت جونگ مین رو میگیرن که نره سمت نفس. بعد خودشون میخوان برن سمتش که وایمیستن و همدیگه رو نگاه میکنن.

هیونگ: یونگی ببین دوست دختر سابقت!

یونگی:چی؟ کجا؟

هیونگ:بای بای.

 

نفس: سلام.

سو گه این: سلام. چه خوشگل شدی.

نفس:ممنون تو هم خیلی خوشگل شدی.

سو گه این: فکر نکنم کسی بتونه بشناستت. حتی منم نتونستم بشناسمت فقط از روی لباست فهمیدم.

هیونگ: راست میگه حتی منم نشناختمت.

خوب چون اون دفعه بچه های خوبی بودین براتون از دفعه های قبل زیادتر گذاشتم ولی نبینم که نظرات بیاد پایین تر که دیگه واقعا ناراحت میشماااااااااااااااا. پس خوب نظر بدین.

 دیدین اون دفعه خوب نظر دادین منم به حرفتون گوش کردم پس برین روی اون بیچاره کلیک کنین. میدوشتمتون بوششششششششششششششششش باییییییییییییییییی تا وقتی که نظراتون خوب باشه.




طبقه بندی: Warm Winter،
[ سه شنبه 25 مرداد 1390 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ Hasti ] [ میدونی اگه این جا کلیک کنی چی میشه؟!!!!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :