تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام بچه ها خوبید؟؟

خب قرار بود نظرات کم نشه ولی....

بگذرم اینم پارت 9 با اینکه نظرات کم بود ولی من زیاد گذاشتم چون باید تا قبل از مهر تموم کنم امیدوارم شما هم با نظرات خوشملتون همراهیم کنید

بفرمایید ادامه و نظر هم بدید

یه دفعه با صدای یی سول از جام پریدم

-بلند شو دیگه...من کنار پنجره میشینم

فقط بهش نگاه کردم و بلند شدم اونم وسایل هامو گذاشت روی صندلیم و سر جاش نشست خشکم زده بود اصلا نفهمیدم کی اومده به هیون نگاه کردم و اونم بهم نگاه کرد و خندید سر جام نشستم  برگشتم و به یی سول نگاه کردم

یی سول (با اخم):مشکلس داری؟روتو بکن اون ور

چیزی نگفتم و دوباره چشم هاموبستم....

هیون از پشت  تکونم داد بر گشتم سمتش

هیون(خیلی اروم):خوش خواب هم که هست

به یی سول نگاه کردم سرش رو به پنجره تکیه داده بود و خوابیده بود دستم رو جلوی صورتش تکون دادم تا مطمئن بشم که خوابه

هیون:میگم هیونگ هر جا که خواستید برید یه تشک و پتو هم با خودتون ببرید لازم میشه

من:برو بابا از همین حالا معلومه چه اردوی گندی داریم

دوباره چشمام رو بستم و خوابیدم نمی دونم چقدر خواب بودم ولی با تکون های شدید هیون و صدای مدیر هر دو مون از خواب بیدار شدیم چشم هامو که باز کردم سرم روی پای یی سول بود و اونم داشت چپ چپ بهم نگاه می کرد

مدیر بلند شید چقدر می خوابید...رسیدیم

هیون:شما برید پیشه بچه ها من خودم این دوتا رو میارم

مدیر:پس زود بیاید کارتون دارم                          مدیر رفت پایین

یی سول:هی کیم هیونگ جون تو با اجازه ی کی سرت رو...

هیون:اروم تر

یی سول:این چندش سرش ررو گذاشته بود روی پای من اون وقت میگی اروم تر

من:چندش خودتی...دلتم بخواد....

یی سول:فعلا که دل تو خواسته بود سرت رو بگذاری رو پام

من:برو بابا..

وسایل هامو برداشتم و پیاده شدم هیون و یی سول هم پشت سرم اومدند پایین تو دلم گفتم:اردویی که این جوری شروع بشه خدا میدونه چه جوری تموم میشه

رفتیم پیشه بچه ها

مدیر:خب اول چادر میزنیم و یکم استراحت می کنیم بعد میریم کوه وسایل های اضافی هم که دارید می تونید بگذارید توی چادرتون نگرانشون هم نباشید چند تا از بچه ها که از ارتفاع می ترسیدند قراره بمونند و مواظب وسایل باشند هیچ کس حق نداره از گروه جدا بشه سمت جنگل هم نمیرید چون اونجا موبایل ها انتن نمیده و اگه گم بشید نمی تونیم پیداتون کنیم.....فهمیدید؟؟؟؟

همه با هم:بله

هر چهار نفر توی یه چادر بودیم من و هیون و دو تا پسر دیگه با هم بودیم از اینکه شب قرار نبود که یی سول رو تحمل کنم خوشحال بودم....

چند ساعت که استراحت کردیم با بچه ها رفتیم سمت کوه توی راه یه چوب بلند پیدا کردم و گرفتم دستم

هیون:اینو برای چی برداشتی؟

من:برای تنبیه ادم هایی که حرف گوش نمی کنند

هانی و یی سول برگشتند سمتم منم بهشون لبخند زدم

من و یی سول اخره همه بودیم که پای یی سول پیچ خورد و روی زمین نشست

-چی شد؟

-هیچی...به تو چه اصلا....آی پام

-اگه هیچی پس بلند شو بریم تا از بقیه جا نموندیم

-تو برو من نمی تونم راه برم

رفتم جلو به مچ پاش نگاه کردم

-فقط پیچ خورده

-اره...میدونم

-نمی خوای بری؟؟

-کجا برم؟همه که رفتند هیچ کس هم متوجه ی ما نشد تازه مدیر تو رو دست من سپرده

-چی؟تو 10 نفر باید مواظب خودت باشند...حالا منو دست تو سپردند

-خودت رو نمی گی حتی نمی تونی درست راه بری ... همش مایه ی دردسری

-من که جلوت رو نگرفتم...برو...تازه تنهایی بیشتر خوش می گذره

-آهان .... پس با من بهت خوش میگذره ولی تنهایی....

-وقتی با توام فقط ارزوی مرگ می کنم

خندیدم-در حال حاضر هیچ ارزویی وارد نیست بنشینید سر جاتون خانم(مثلا ادای قاضی ها رو در اورده)

زد زیر خنده-تو هیچ وقت ادم نمیشی

-اگه ادم بودم که با ت دوست نمی شدم

با اخم-اخه بدبخت باید دلت هم بخوادبا من دوست بشی ...

رفتم روی یه تخته سنگ نشستم و چیزی نگفتم  اونم مچ پاش رو یکم ماساژ داد و راه افتادیم هر چی بیشتر بالا می رفتیم کمتر از بچه ها اثری بود شیب هی بیشتر میشد و بالا رفتن سخت تر

یی سول:من خسته ام وایسا یکم استراحت کنیم

-اخه نمی بینی یک متری مون پرتگاهه این جا نمیشه استراحت کرد

-ولی من نمی تونم دیگه راه برم

-به من چه...

دو سه قدمی رفتم جلو یه دفعه صدای جیغ یی سول اومد سریع برگشتم اما یی سول نبود کوله پشتیم رو انداختم روی زمین و پایین رو نگاه کردم

یی سول افتاده بود پایین ولی دستش رو گرفته بود به صخره و زیر پاش یه سنگ کوچیک بود که موقتا روش ایستاده بود

دستش رو گرفتم هر چی سعی کردم بکشمش بالا نمی شد یاد طنابی که با خودم اورده بودم افتادم یه گوشه محکم بستمش و یه سرش رو فرستادم برای یی سول ازش خواستم سعی کنه از طناب بیاد بالا خودم هم محکم دستش رو گرفتم و کشیدمش وقتی اومد بالا هر دومون خوردیم زمین و یی سول افتاد روی من صورتش توی دو سانتی صورت من بود چشماش رو بسته بود و داشت می لرزید

معلوم بود که خیلی ترسیده....

-یی سول نمی خوای از روی من بلند بشی؟!

چشماش رو باز مرد وقتی دید روی منه سریع بلند شد

-ببخشید

-مهم نیست

بلند شدم و خودم رو تکوندم خاکی خاکی شده بودم

-هیونگ من ازت ممنونم

-بابت؟؟

-جونم رو نجات دادی!

-آهان...مهم نیست

-چی مهم نیست جون من یا کاری که کردی؟

چیزی نگفتم و برگشتم پایین

اینم از پارت 9 باور کنید خیلی بیشتر از این بود میهن نذاشت بذارم

منتظر نظرات خوشملتون هستم

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

 




طبقه بندی: odium،
[ یکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ Negar ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :