تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام برهمگی دوستان خوبید؟

اگر قسمتهایی که توی پرانتز نوشته شده رو دوست ندارید بگید دیگه نگذارم

یکی از دوستای گلم لینک دانلود داستان رو خواسته بود اینم لینک تا قسمت 21 یعنی قست قبلی فقط چون من از توی کامیم اینا رو زدم بدون ویرایشه ببخشید یکمی ممکنه بعضی جاهاش فرق کنه یا مرتب نباشه

دانلود
بفرمایید برای خوندن داستان

امروز تولد هویی گلم مرسده جونمه تولدت مبارک مرسده جونم انشاالله همیشه شاد و تندرست و موفق باشی
120000000000هزار ساله باشی
خیلی دوستت دارم عزیزم
انشاالله هرچی به نفعته همون همیشه واست پیش بیاد


ببین هیون برای تولدت دسته گل خریده خوش تیپ کرده اومده در خونتون

9z718fs582mi9mr3xd0y.jpg



مینو یک کناری به دیوار تکیه داده و زانوهاش رو بغل کرده
یگانه اروم و بی صدا شاخه ی درختی رو توی دستاش گرفته و برگهاش رو جدا میکرد
مرضیه سرش پایین و دست به سینه راه میرفت و هیچی نمیگفت
ارزو هم به دیوار و یه پاشو به تکیه داده و به نقطه نامعلومی خیره شده بود
شمیم اومد توی محوطه اما هیچکدوم بهش نیم نگاهی هم نمینداختن و مینو به محض اومدنه شمیم از جاش پاشد که بره
شمیم : مینو وایستا باید باهات حرف بزنم
برگشت و بهش نگاه کرده و با لحن کاملا سردی : گوش میدم سروان
شمیم: لطفا اینطوری نباش
پوزخند میزنه : چطوری؟
شمیم: خواهش میکنم مینو ، خواهش میکنم ، این سکوتت برای من مجازات سنگینه
مینو: تو یک لحظه به احساس ماها فکر کردی؟ اینکه سه سال ولمون کنی و بری ، ها؟
شمیم: من .....من....
مینو: بسه ، نمیخوام بهونه هات رو بشنوم
و قبل از اینکه شمیم بتونه حرف دیگه ای بزنه مینو با عصبانیت اونجا رو ترک کرده بود
روش رو کرد سمت یگانه و ارزو اما اوناهم بهش نگاه نمیکردن
با نا امیدی رفت به سمت کلبه ی جنگلی ، وقتی رسید دید جونگ مین با همون خنده ی همیشگی روی لبهاش ،منتظرشه
شمیم: از کجا فهمیدی میام اینجا؟
جونگ مین با خنده : حس ششمم قویه
شمیم لبخند کمرنگی زد : خیلی تنهام
اروم رفت جلو و گونه ی شمیم رو با نوک انگشتاش نوازش کرد (مرضی:آقا صحنه رمانتیک شد...)
جونگمین: جناب سروان قوی باش
شمیم: اوهوم
جونگمین: هی
با دستش چونه ی شمیم رو بالا ارود
جونگ مین آروم گفت : دلم واست  تنگ میشه
خندید و گفت: دلت واسه چی تنگ میشه؟ واسه کتک؟ دعوا؟ شمیم
جونگ  مین با خنده : با اینکه گنداخلاقی اما دوست داشتنی هستی
شمیم اخمی کرد : کم کم داری روت رو زیاد میکنی ها
جونگ مین دستاشو آورد بالا و سپر کرد: اوه اوه عصبانی شد
دست جونگ مین رو میگیره و با لبخند : ازت ممنونم شمیم
جونگ مین : باید بهم یک قولی بدی
شمیم با تعجب : بازم قول؟ اون دفعه هم اگر یادت باشه ازم یک قولی گرفتی
جونگ مین میخنده و دستاش رو روی شونه های شمیم میگذاره و سرش رو خم میکنه تا صورتش روبه روی شمیم قرار بگیره (مرضی:عمو قدت زیادی بلنده)
جونگ مین با جدیت : که طی اون قول جنابعالی متعهد شدی که منو همیشه دوست خودت بدونی
شمیم با خنده : چه لفظ قلم هم حرف میزنه ، خیلی خوب حالا بگو ببینم این دفعه چی میخوای؟
سرش رو بالا میاره و موزیانه بهش نگاه میکنه اما چند لحظه بعد لبخند خوشگلی روی لباش نقش میبنده : باید بهم قول بدید که همیشه مواظب خودتون باشید
شمیم با خنده بدون اینکه دست خودش باشه اروم ولی خیلی کوتاه جونگ مین رو بغل میکنه : قول میدم
شمیم: خوب حالا تو هم یک قولی بده
جونگ مین احترام نظامی میگذاره : در خدمت گذاری حاضرم قربان
شمیم با خنده : اوممممممممممممممم قول بده که هیچوقت منو فراموش نکنی ،  همیشه دوستم باشی(میگم این شمیم یک فصل کتک لازم داره ، نه؟ مرضی: اهههه چیکار سروان شمیم داری؟؟؟ کتک چیه؟؟سروان تو حرفتو بزن)
جونگ مین میخنده : چشم قربان ، من همیشه دوستت خواهم بود حتی اگر خودت نخوای
شمیم لبخندی زد: ممنون
&&&&&&&&
وقتی برمیگرده دخترا یکمی اروم تر شدن
کنار مینو روی مبل میشینه و دستاش رو دور کمرش حلقه کرده و بغلش میکنه
شمیم : ابجی باهام قهر نکن
مینو لبخند میزنه و بهش نگاه میکنه : چطور دلت میاد از اینجا بری؟
شمیم : هی ابجی کوچیکه ، من هرجا برم باز هم دلم پیش شماهاست باور کن راست میگم
میخنده و محکم گونه شمیم رو میبوسه
شمیم : آآآآآآآ پس بگذار یک ماچ ابدار بده ببینم
مینو با خنده از روی مبل بلند میشه : نه
شمیم : اره
دور تا دور خونه رو دنبال هم دویدن و اخرش هم شمیم محکم لپ مینو رو بوسید
بعدش میره سروقت ارزو و تا میتونه سربه سرش میگذاره و اخرش هم با کلی مسخره بازی و ادا و اطوار میتونه یگانه رو سرحال بیاره
فردای اون روز سانهی به سراغش میاد و تهدیدش میکنه که هرکجا هم بره گیرش میاره و تا زهر خودش رو بهش نریزه ولش نمیکنه(مرضی:تو غلط میکنی سر هفت جد و آبادت...فعلا نیرو بده میخوایم بریم داستان نگین،سینا رو بکشیم)
یک هفته به سرعت برق و باد میگذره و روز رفتنش میرسه
دخترا با چشمای پر اشک ازش خداحافظی میکنن
مینو با بغض: اونی مواظب خودت باش
مرضیه چشماشو ریز و انگشته اشارشو طرفش دراز میکنه : من نیستم نشینی دولپی دولپی غذا بخوری قده خرس بشی ها
یگانه : خیلی دوستت دارم
ارزو : موفق باشی
از پسرها هم یکی یکی خداحافظی میکنه و وقتی پیش جونگ مین میرسه
جونگ مین با خنده :اخخخخ جناب سروان ساق پام یکمی استراحت میکنه
شمیم میخنده : خداحافظ شیطونترین و شادترن سرباز این پادگان
جونگ مین با خنده : خداحافظ جناب سروانه غرغروئه بداخلاق دوست داشتنی(مرضیه:به به..چه دل وقلوه ای هم میدن به همدیگه)
&&&&&&&&&
دوماه بعد :
بالاخره دو ماه سپری شد و به این صورت دوره ی شش ماهه اموزش پسرها به سر رسید
طی این دوماه ارزو هم با هیونگ و هم با جونگ مین همزمان کار میکرد(مرضی:بمیرم برات سرگرد)
حالا دیگه میتونستن از پادگان خارج بشن
همشون با دخترا توی محوطه بودن که جودی اومده و بهشون گفت سانهی مایل به دیدنشونه
همشون با تعجب توی اتاق سانهی جمع شدن
مثل همیشه با یک چهره جدی و عبوس پشت میزش نشسته و از بالای شیشه عینکش بهشون زل زده و اخمی بین ابروهاش بود(مرضی:اووووق..خودش زشته...دیگه با عینک و اخم چه شود)
سانهی : بشینید
همشون با تشکر روی صندلی های موجود در اتاق که انگار چندتایی هم به صندلی ها اضافه شده بود نشستن و چشم دوختن به دهان سانهی
سانهی رو به پسرها : اونطور که شنیدم دوره اموزشون به اتمام رسیده و دارید از اینجا میرید
هیون : بله قربان
سانهی : براتون یک پیشنهاد دارم هم برای شما و هم برای این دخترا
همشون با تعجب اول بهمدیگه و بعدش به سانهی نگاه کردن
سانهی : همونطوری که میدونید چانگ با 4 نفر دیگه پیمان برادری دارن و در واقع هر کدوم دارو دسته ای دارن : چانگ ، چو ، کنگ ، بَک ، لیان که به جز لیان که چینی هست بقیشون کره این
ارزو : خوب قربان از ما میخواهید که چه کاری انجام بدیم؟
سانهی : ما مدتهاست که دنبالشونیم و هنوز نتونستیم سرنخی ازشون پیدا کنیم
یکمی روی صندلی به جلو خم شده و چشماش رو تنگ کرد : از شما میخوام به عنوان عامل نفوذی وارد باندشون بشید
&&&&&&&&
وقتی از اتاق سانهی اومدن بیرون هر کدوم توی فکری بودن
سانهی بهشون گفته بود باید ظرف دو روز اینده جوابشون رو بهش بدن
بعد از دو روز همگی تصمیم گرفتن که سانهی رو توی عملی کردن این نقشه کمک کنن(مرضی:آقا بعدش بریم سراغ سینا)
سانهی : جودی توی این زمینه بهتون کمک میکنه
هیون : میتونم یک درخواستی داشته باشم قربان؟
سانهی به پشتی صندلیش تکیه داده و با نگاه سرد و یخ کرده ی همیشگیش به هیون : گوش میدم
هیون بلند شد و ایستاد و به تبعیت از اون بقیه پسرها هم بلند شدن و به سانهی احترام گذاشت
هیون : قربان ما بیشتر از این نمیتونیم از جامعه موسیقی دور باشیم اگر اجازه بفرماید میخواهیم در کنار کار در پادگان به کار موسیقیمون هم برسیم البته نه به طور دائم ولی لااقل هفته ای یکبار(مرضی:ایول بابا هیون)
سانهی لحظه ای بهشون خیره شده و بعدش مسقتیم به روبه رو خیره شد
سانهی : چه تضمینی وجود داره که از پادگان و کاراتون غافل نشید؟
هیون : ما وقتی قولیم بدیم پاش میمونیم ، تنها تضمینمون هم قولمونه(مرضی:بابا جذبه)
سانهی یک ابروش رو بالا داد و لبخند کجکی زد : خوبه ، خوشم اومد ، باشه قبوله ، فقط قولتون رو یادتون نره
پسرا سرشون رو به علامت احترام کمی خم کرده
هیون : مطمئن باشید قربان
همشون توی اتاق کنفرانس که شامل میز چوبی بزرگ و قدیمی در وسط اتاق و دور تا دورش از همون صندلی های زوار دررفته ای که توی اتاق سانهی هم بود
جودی : هر کدومتون باید کارش رو با دقت و بدون هیچ نقصی انجام بده ، نباید طوری رفتار کنید که کوچکترین شکی بهتون بشه
یگانه به خونه ی کنگ به عنوان خدمتکار شخصیش خواهد رفت و توی اونجا مشغول به کار میشه و در کنارش برای سازمان جاسوسی خواهد کرد و هیون هم دور را دور هواش رو خواهد داشت
جونگ مین به سراغ دختر اقای چانگ که اسمش منا هست میره
مینو به عنوان مربی اسب سواری برای دختر و پسر کوچکه چو میره و کیو جونگ با تغییر چهره توی اصطبل مشغول به کار میشه
ارزو مربی کاراته دختره لیان خواهد شد و هیونگ هم توی قسمت باربری راننده میشه
وقتی حرفاش تموم با نگاهه خاصی به سمت مرضیه برگشت
مرضیه با ترس : اتفاقی افتاده سرهنگ!؟
جودی لبخند زد : قراره بیفته ، بلند شو ببینمت
مرضیه : بله قربان!!!!!!؟
جودی : گفتم بلند شو ببینمت
مرضیه از روی صندلی بلند شده و ایستاد
جودی با دستش اشاره کرد : بیا اینورتر
مرضیه اومد و کنار میز ایستاد تا جودی بتونه ببینتش
جودی: یک دور چرخ
مرضیه با تعجب اطاعت کرده و شروع کرد به چرخیدن
جودی با لبخند : کافیه ، میتونی بشینی
جودی : تو قراره به جای یک پسر ایفای نقش کنی
مرضیه با چشمایی که از تعجب گرد شده و صدایی که توش شک و تردید بود : چی گفتید قربان؟! درست شنیدم؟! به جای یک پسر!!!!!!!!!!!؟
جودی : اوهوم ، قد و هیکلت کاملا به پسر بودن میخوره همینطور چهره ات ، میتونی نقش یک پسره خوش تیپ و خوش قد و هیکل رو داشته باشی فقط میمونه اون موها و سینه هات....که کاری نداره با قیچی و گِن سینه  درست میشه(مدل گومی نام تو زیبایی یا دختره توی کافه پرنس یک کش پهن مثل گِن) (مرضی: نه بابا..پسر هم شدیم رفت)
بعد صاف نشسته و با لحنی که حالت امری داشت : تو میری به خونه ی بَک و به عنوان باغبونه پسر شروع به کار میکنی(مرضی:ها؟؟؟؟ میگم شغله دیگه ای نبود؟؟؟ این خیلی از سرم زیاده)
بعد روش رو کرد به سمت همشون : فهمیدید؟
همگی به علامت احترام کمی گردنشون رو خم کرده و بالا اورده : بله قربان

 


لطفا حتما حتما نظرتون رو راجع به قسمتهای توی پرانتز بگید اگر دوست ندارید دیگه نگذارم

تمام شد
خوشتون اومد؟
دوستتون دارم
شماهاهم میدونم منو دوست دارید ، پس اگر دوستم دارید نظر چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ نشه فراموش






طبقه بندی: Wound Bird،
[ یکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ Shamim ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :