تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام به دوستای گل خودم....خوبین ایشاله؟......نماز و روزه هاتون قبول باشه.

اینم از قسمت بعدی....امیدوارم خوشتون بیاد....این قسمت طولانی تر از قسمت های قبلی هست اونم واسه این که چهارشنبه نصفش رو نوشته بودم.....بابت نظرات ممنون...اگه نظرات خوب باشه منم مثل اینبار زیاد میذارم....رو حرفم هستم....دیگه حرفی نمیزنم....

پ.ن:روژان جون برو پاسخی که واسه کامنت قسمت 28 دادم رو بخون همه چیزو برات توضیح دادم گلم

شمابفرمایید ادامه>>>>>>>>>>>>

منم بفرمایم حموم>>>>>>

Part.30

یگانه هرچه تقلا میکرد فایده ای نداشت....با صدای بلند سرش داد میزنه و ازش میخواد ولش کنه......ولی اون بی توجه به حرفای اون سکوتش رو میشکنه....

هیرو:می دونستی چشم های عجیبی داری....هیچ وقت نمی تونم این چشم ها رو فراموش کنم...

یگانه:چی؟

فاصله بینشون نزدیک تر میشه.....یگانه متوجه منظورش میشه.....دوباره سعی کرد بازوش رو رها کنه ولی اینبار بین بازوان مردونه اون گیر افتاده بود........دیگه راه فراری نداشت......نفس هاش رو با حرص بیرون میداد....که یه دفعه با صدای جیغ یکی به خودشون میان...یک قدمی به عقب میره .....یگانه بی تفاوت نسبت به هیرو به سمتی که صدا ازش به گوش می رسید میدوه....هیرو هم پشت سرش.......                                                                                                                  

                                                    *****************

چشم هاش رو میبنده و از بودن تو همچین جایی غرق لذت میشه...صخره ای که اون روش ایستاده بود طوری بود که اگه رو لبه اون وایمیستادی میتونستی آب دریا رو زیر پات ببینی....فاطمه همیشه با احتیاط اونجا وایمیستاد که مبادا پاش لیز بخوره و تو آب بیوفته...نمی دونست چقدر طول کشید که با صدایی به خودش میاد و به طرف اون فرد برمیگرده....

_خوش میگذره؟

فاطمه:اره.....اینجا چیکار میکنی؟

هیونگ:اومده بودم این اطراف یکم بگردم که تو رو دیدم...

فاطمه سرش رو تکون میده....هیونگ یه قدمی جلو میداد....: چطور تونستی بری بالای اون صخره...اینکه جایی واسه رفتن نداره....

فاطمه:چرا از این طرف میشه بالا اومد.../و با دستش به طرف دیگه صخره که از دید هیونگ خارج بود اشاره میکنه....

هیونگ:اومممممممم....کنجکاو شدم....می تونم بیا اونجا.؟

فاطمه:اشکالی نداری....

این رو میگه و دوباره به دریا خیره میشه....هیونگ هم به جایی که فاطمه نشون داده میره و با چند قدم  بزرگ خودش رو به بالای صخره میرسونه......کف دستاش رو به هم میماله تا گرد وخاک رو از دستاش پاک کرده باشه.......کنار فاطمه می ایسته.......دستاش رو تو جیب شلوارش میکنه و به دریا نگاه میکنه.....هر دو ساکت ایستاده بودند....رد نگاهشون به دریا ختم میشد.......یه دفعه یک زنبور از خدا بی خبر به طرف فاطمه میاد.... فاطمه بدجور از حشرات میترسید......دستاش روتکون میده تا شاید اون ازش دورتر بشه ولی فایده ای نداشت کمی جابجا میشه....چون نزدیک به لبه صخره بود پاش از رو خزه های لبه صخره لیز میخوره و به پشت تو آب می افتاده....جیغ بلندی میکشه......از طرفی شکه شده...از طرف دیگه نمی تونست تعادلش رو حفظ کنه و خودش رو بالا بکشه.....احساس میکرد عضله پاش گرفته چون نمی تونست تکون بده.... هیونگ تا به خودش اومد دید اون تو آب افتاده...... اونم پشت سر فاطمه خودش رو تو آب میندازه......این تنها کاری که می تونست واسه نجاتش بکنه .....فاطمه احساس خفگی میکرد....... تموم تلاش کردن هاش بی فایده بود......کم کم احساس سنگینی میکنه..درست زمانی که از زندگی نا امید شده بود دست هایی رو دور کمرش احساس کرد که اونو بالا می کشید......دیگه چیزی نفهمید و بیهوش میشه...... هیونگ اون رو از آب بیرون میکشه و رو شن های نزدیک ساحل میذاره.....از ترس شکه شده بود نمی دونست تو اون لحظه چیکار باید بکنه.....به نفس نفس زدن افتاده بود.......دست لرزونش رو جلو بینی اون میگیره.....نفس نمی کشید.....صورتش کبود شده بود. نمی دونست تواون لحظه چیکار کنه.....یه دفعه چیزی به ذهنش میرسید.....اون رو به پشت می خوابونه.... گردنش رو به جلو خم میکنه....با دوانگشتش بینی اون رو میگیره.... رو فاطمه خم میشه و لبهاشو رو لبای اون فاطمه میذاره وبهش تنفس مصنوعی میده.....چند باری ماساژ قلبی میده بعد از هربار یک تنفس مصنوعی..... دیگه ناامید شده بود ......واسه بار آخر رو صورتش خم میشه و........

 تکون خوردن لبهاش رو احساس میکنه.....اروم لباش رو ازش جدا میکنه......با خوشحالی بهش نگاه میکرد به سرفه کردن افتاده بود.... دستش رو دور شونه هاش میذاره و اون رو بغل میکنه.....سرش رو بالاتر میاره تا آبی که وارد ریه هاش شده از بدنش خارج بشه....با کلافگی بهش نگاه میکنه.....سرفه های فاطمه قطع میشه..... اروم اروم چشم هاش رو باز میکنه و به هیونگ که با نگرانی بهش خیره شده نگاه میکنه....چشاش رو لایه ای از اشک پر کرده بود.....

هیونگ:حالـت.... خوبه؟

فاطمه با دیدن خودش تو اون موقعیت شکه میشه..نمی تونست حرفی بزنه..... سوزش بدی رو تو گلوش احساس میکرد.....پس کسی که نجاتش داده بود هیونگ بود.....به چهره هیونگ که در چند سانتی متری اون بود وحالش رو می پرسید نگاه میکنه....از این همه نزدیکی دلش لرزید....با دیدن خودش تو اون موقعیت اونم بغل هیونگ داغ میشه....پلک هاش سنگین میشه......صدای نامفهوم دختری رو میشنوه که به سمتش میاد با همون بی حالی سرش رو برمیگردونه و نیم نگاهی بهش میندازه......اون یگانه بود که به طرفش میومد..... نمی تونست چشماش رو باز نگه داره....اروم اروم بسته میشه...دیگه صدایی نمیشنید......فاطمه بیهوش شده بود.....هیونگ با نگرانی اون روتکون میده ولی بیدار نمیشد.....یگانه درحالی که نفس نفس میزد به طرف هیونگ میره ....فاطمه رو از آغوش هیونگ جدا میکنه و به آغوش میکشه.......

یگانه:چی شده؟....چه اتفاقی واسش افتاده؟

هیونگ درحالی که سعی داشت صداش نلرزه و به راحتی بتونه حرف بزنه با کلی من من کردن همه چیز رو بهش توضیح میده.....

یگانه که انگار خیالش راحت شده بود نفسی از سر آسودگی میکشه و رو به هیونگ که از نگرانی رنگش پریده بود و با نگرانی به اون خیره شده بود لبخندی میزنه....

یگانه:نگران نباش....اون الان بیهوشه کمی بعد به هوش میاد....ممنون که به موقع اقدام کردی اگه یکم معطل میکردی معلوم نبود الان چه اتفاقی میافتاد.....نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم....

هیونگ لبخندی از روی رضایت میزنه....

هیونگ: این چه حرفیه وظیفه بود...

هیرو جلوتر میاد و رو به بقیه میگه: بهتره بریم ویلا...اینجا بمونیم حالش بدتر میشه مخصوصا با اون لباسای خیسش....

یگانه نگاهی به فاطمه که الان تو بغلش بود میندازه....حق با هیرو بود...باید لباساش رو عوض میکرد...ولی این همه راه تا ویلا...خودشم بیهوش....نگاهی گذرا به هیونگ میندازه و دوباره نگاهش رو به فاطمه میده.... هیونگ از نگاهش میتونست بفهمه یگانه به چی فکر میکنه.....از رو زمین بلند میشه و به طرف فاطمه میره. دستش رو میگیره و از یگانه که با تعجب به اون نگاه میکرد میخواد که کمکش کنه تا بتونه فاطمه رو کول کنه......یگانه لبخندی میزنه و به هیونگ کمک میکنه و همراه با اون حرکت میکنه........هر سه تاشون ساکت بودند و دیگه حرفی نمی زدند.........سنگینی فاطمه رو دوش هیونگ بود ولی اون اصلا متوجه سنگینی اون نبود....ذهنش درگیر بود....به لحظه ای که فاطمه رو ازآب بیرون آورده بود فکر میکرد....لحظه ای که رو شن های ساحل قرارش میده.....به موهای خیس و مرطوبش که رو صورتش افتاده بود و جذابیت اون رو چند برابر کرده....به الان که به وضوح میتونست ضربان قلبش رو حس کنه که با صدای قلبش یکی شده بود و با هر تپش قلب اون قلبش میزد......به گرمای نفسهاش که به گردنش میخوره .....به معصومیتی که تا به حال تو چهرش ندیده بود....و شاید دقت نکرده بود..... بالاخره به ترسش..... اونم از یک زنبور....لبخند کمرنگی رو لبش میشینه.......به روبروش خیره میشه.......دیگه رسیده بودند........گذشت زمان رو حس نکرده بود...وارد ساختمون میشن....دخترا با دیدن فاطمه تو چنین وضعی زود خودشون رو به اونا میرسونند و بقیه هم پشت سرشون.....به طرف پله ها میرن.....

پری:چه اتفاقی واسه این افتاده؟....نکنه هوس خودکشی کرده بود؟

یگانه درحالی که از پله ها بالا میرفت میگه:از رو صخره میوفته تو آب اینطوری میشه....

شمیم:اینکه شنا بلد بوده....چرا این ریختی شده شده؟!!!

یگانه:یه دقیقه دندون رو جیگر بذارین الان میگم.....

هیونگ جلوتر از همشون حرکت میکرد...یگانه دراتاق فاطمه رو باز میکنه... و به هیونگ کمک میکنه تا فاطمه رو تخت بذاره.....بقیه پسرا هم بیرون از اتاق میمونن...یگانه رو به هیونگ میگه:از کمکت ممنون....بهتره بری لباسات رو عوض کنی...

هیونگ:بهتر نیست به دکتر خبر کنید؟

یگانه:نه لازم نیست.....چند دقیقه دیگه به هوش میاد.....کار اصلی رو تو کردی.....دیگه خطری نداره..

هیونگ:اومم....باشه من میرم لباسم رو عوض کنم....

این رو میگه و به طرف در اتاق میره...بقیه هم تو اتاق منتظرن تا یگانه حرف بزنه....

سوزان:بابا جونمون به لب رسید نمیخوای بگی چی شده؟

یگانه کل ماجرا رو براشون تعریف میکنه......چند دقیقه بعد فاطمه آروم آروم چشم هاش رو بازمیکنه....اولش نمی تونست خوب ببینه...ولی بعد چند ثانیه چشم هاش عادت میکنه....به روبه روش نگاه میکنه....یه دفعه از دیدن اون همه آدم شکه میشه....به دور و برش نگاه میکنه....اون الان تو اتاقش بود......نمی دونست چطوری تا اینجا اومده.....

مامان پری:دخترم حالت خوبه؟

فاطمه با صدای گفته ای میگه:من خوبم.....

مامان یگانه:خداو شکر،دخترم پاشو لباسات رو عوض کن...یگانه کمکش کن تا بلند شه...ما میریم غذا رو آماده کنیم.

یگانه سرش رو تکون میده....بعد از رفتن اون دوتا....یگانه به طرف تخت فاطمه میره تا کمکش کنه بلند شه و لباسش رو عوض کنه...ولی فاطمه دستش رو میگیره و ازش میخواد کنارش رو تخت بشینه....

فاطمه:خب...

یگانه:خب به جمالت...

فاطمه:یگانه حال درست و حسابی ندارم زود باش بگو....

یگانه:چی بگم....از دست پاچلفتی بودن جنابعالی یا ترسو بودنت؟

فاطمه:ایش....خب بگو چه اتفاقی افتاد...من فقط یادمه پام لیز خورد و به پشت تو آب افتادم.......چون عضله پام گرفته بود..... نتونستم خودم رو بالا بکشم..... ولی ......ولی یادمه یکی به کمکم اومد....میخوام بدونم کی نجاتم داد....اصلا من چطوری تا اینجا اومدم؟؟؟

یگانه:عرضم به حضورت بعد از اینکه جنابعللی تو آب افتادین....سوپرمن جان فدایی کردند و خودشون رو تو آب میندازند....بعد تو رو از آب بیرون میکشه... خانوم نه نبضت میزد و نه نفس میکشیدی...درکل بگم آب جلوی نفس کشیدنت رو گرفته بود.....کم مونده بود ما از دستت راحت بشیم....ولی نمی دونم چرا باز این سوپرمن از خودگذشتگی به خرج داد و با ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی خانوم رو به هوش میاره و آب از ریه هات خارج میشه.....بعد چون دوباره بیهوش   شدی تا اینجا کولت میکنه......تمومید

فاطمه:سوپرمن...درست بگو کی بود؟

شمیم:مش غضنفر...

فاطمه:چــــــــــــــــــــــــــی؟

شمیم:پیچ پیچی...هوی چته؟

یوری:ولی من تاجایی که میدونم هیونگ نجاتش داده چرا میگید مش........... یگانه اینی که گفتند اسمش چی بود؟...من میشناسم؟

فاطمه:چی هیونگ منو نجات داده؟

پری:اره آی کیو سان....

یگانه میخنده و میگه:مش غضنفر رو میگی؟....هیشکی پسر سرایدار اینجا رو میگه....شمیم بهش میگه مش غضنفر....

یوری:اهان فهمیدم...

پری زیر لب میگه:خدارو صد هزار مرتبه شکر

یوری:چیزی گفتی پری جان؟

پری که هول شده بود میگه:داشتم میگفتم چقدر تو و مش غضنفر بهم میاین...حیف که اینجا نیست وگرنه میبردم می دیدیش.....کپی همین...

دخترا به زور سعی میکردند جلو خنده هاشون رو بگیرند...

یوری(با خنده):واقعا؟....خوشگه؟

پری:چه پارچه ماه....هرچی بگم کم گفتم....

یوری:پس واجب شد یه بار بیام و ببینمش...

فاطمه سرش رو پایین انداخته بود  که با صدای سوزان به خودش میاد...

سوزان:ولی خدایی یه زنبور چقدر ترس داره آخه؟....آبرومون رو بردی....ولی شانس آوردی هیونگ اونجا بود وگرنه.....

یگانه وسط حرفش میپره و میگه:الانم پاشو لباست رو عوض کن...می تونی یا کمکت کنم؟

فاطمه:نه ممنون خودم عوضش میکنم...

یگانه:باشه...پس ما میریم پایین تو هم زود بیا.

فاطمه:ترجیح میدم استراحت کنم....حالم خوب نیست.

یگانه:باشه...پس کمی استراحت کن بعدا غذا میخوری.

دخترا از اتاق بیرون میرن....فاطمه به زور از رو تخت بلند میشه...پاهاش قدرت چندانی نداشتند...داشت لباسش رو عوض میکردکه یه دفعه صحنه ای که کنار ساحل به هوش اومده بود رو به یادش میاره....دستش رو روی لبش میذاره.... یادآوری اون لحظه باعث شده بود تپش قلب بگیره....با کلافگی سرش رو تکون میده و به خودش هشدار میده که نباید دیگه به این موضوع فکر کنه...دوباره مشغول میشه....

.

.

پسرا هم قبل از اینکه برای ناهار آماده بشند کم و بیش درباره اتفاق افتاده از هیونگ کسب اطلاع کرده بودند . سر میز ناهار اینبار برخلاف دفعه های قبل کمتر کسی سر میز شوخی میکرد شاید همه خسته بودند.....مهسا هم که حال درست حسابی نداشت....بعد از اون همه گریه چشاش سرخ سرخ شده بود....بقیه هم حال و روزش رو میدیدند ولی به روش نمی آوردند تاحالش بدتر نشه....فقط به یه تسلیت کوتاه و مختصر اکتفا کردند اونم به رسم ادب....چون نمی خواستند اون رو از اینکه هست ناراحت تر کنند.....بعد ناهار هرکی  به اتاق خودش  میره تا کمی استراحت کنه....

                                        ****************

مهسا:

حال و حوصله درست حسابی نداشتم.....یکراست بدون اینکه با کی حرف بزنم به اتاقم میرم...تا کمی استراحت کنم...اینقدر گریه کرده بودم که سرم داشت از درد میترکید...مسکنی رو میخورم و خودمو رو تخت میندازم....حالو حوصله کنار کشیدن رو تختی رو نداشتم....چشام رو بسته بودم....احساس سبکی میکردم.... خیلی وقت بود که این بغض لعنتی خفم کرده بود.....خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم.... چشام کم کم سنگین میشدند...تو مرز بین خواب و بیداری بودم که با صدای گوشیم از جا میپرم.....بدنم به لرزه افتاده بود....با کلافگی گوشی رو برمیدارم....با دیدن شماره رو گوشی تعجب کردم...خدا خدا میکردم اتفاق بدی نیوفتاده باشه....گوشی رو خیلی زود جواب میدم....

_الو؟....کاری داشتی؟

_.................

_پس تو اونجا چه غلطی میکنی.....این همه پول نمیگیری که همش کشیک بدی....

_...................

_هه واقعا که.....فکر کنم یه چیزی رو یادت رفته.....تو واسه همیناست که پول میگیری.....

_....................

_نگران پولش نباش....هرچه قدر شد بعدا بیا بگیر...فقط عجله کن تا اتفاقی نیوفتاده...

_.....................

_هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده....فعلا                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

گوشی رو قطع میکنم....واقعا که عرضه انجام دادن یه کار کوچیک رو هم ندارند... اینم از امروزمون...خدا فردا رو به خیر کنه..... خواستم به یگانه خبر بدم ولی یکم که فکر کردم صلاح دیدم این کار و نکنم.اون به اندازه کافی اعصابش بهم ریخته این یکی دیگه واسش غیر قابل تحمل میشه....اگرم میدونست نمی تونست کاری بکنه....خدا کنه چیز مهمی نباشه.....نفس عمیقی میکشم...گوشیم روکنار میذارم و چشم هام رو میبندم.کم کم خوابم میگیره و دیگه چیزی نمیفهمم......با صدای زنگ گوشیم از جا میپرم...حتی تو خواب هم این فکر و خیال دست از سرم برنمیداره.....گوشی رو سریع جواب میدم.....

_خب چی شد؟

_..................

_خوبه....به خانوم پارک بگو بیشتر مراقب باشه.....اگه اتفاقی بیوفته بیشترین کسایی که خسارت میبنند شما دوتا هستید...فهمیدی چی گفتم؟

_.......

_باشه...بیشتر مراقب باشید....فعلا

خوب شد چیزی نبود...ای خدا...این چه سرنوشتیه که ما داریم.....کم بدبختی داریم اینم روش.....از رو تخت بلند میشم و به طرف اتاق فاطمه میرم...به محض اینکه درو باز کردم سرش رو به طرفم چرخوند....

مهسا:بیدار شدی؟

فاطمه:اره...یه چند دقیقه ای میشه.

مهسا:الان حالت خوبه.....سرگیجه نداری؟

فاطمه:نه حالم بهتره....فقط یکم گشنمه..

مهسا:وایسا الان یه چیزی میارم بخوری....

درو میبندم و به طرف آشپزخونه میرم....


                                      **************

فاطمه:

چشمم رو باز کردم...کسی تو اتاق نبود....خونه ساکت بود حتما خواب بودند.... هه خواب؟....اونم دست جمعی...حالم نسبت به قبل بهتر شده بود....ولی یکم بدنم سست  بود....چند دقیقه بعد با صدای باز شدن در به طرفش برمیگردم... مهسا تو چهارچوبه در ایستاده بود و با نگرانی بهم نگاه میکرد بعد از اینکه حالم و پرسید و خیالش راحت شد که خوبم....رفت تا برام غذا بیاره....احساس ضعف میکردم...چند دقیقه بعد با ظرف غذا میاد تو....کنار تختم میشینه....از سرجام بلند شدم وسعی کردم با دستم موهام رو مرتب کنم....باید یه شونه ای به این موهای ژولیده میکشیدم...ظرف غذا رو دستم میده و مشغول خوردن میشم... عین قحطی زده ها داشتم غذا میخوردم....کمی بعد در اتاق به صدا درمیاد....با حرف مهسا که میگفت "بفرمایید"..دستگیره در میچرخه و درباز میشه.....اولین کسی که وارد اتاق میشه هیونگ بود....با دیدنش غذا تو گلو گیر میکنه و به سرفه می افتم....نمی دونستم چطوری بهش نگاه کنم....یه جورایی خجالت میکشیدم(آخی)....هیونگ جلو میاد و پشت سرش بقیه پسرا.....

هیونگ:حالت بهتره؟

سرم رو بالا گفته بودم و جوابش رو میدادم ولی دریغ از یک نگاه....سعی میکردم نگاهم به چشم هاش نیوفته....

فاطمه:ممنون خوبم....بابت امروز هم ممنونم و هم متاسف.....حتما جبران میکنم....من زندگیم رو بهت مدیونم

هیونگ(با لبخند):نیاز به جبران کردن نداره....فکرشم نکن...

تو همین حین سوزان و شمیم هم وارد اتاق میشند....وبه طرفم میان...

جونگ مین:چی داری واسه خودت بلغور میکنی.....هرچی نباشه کم مونده بود کشته رو دستمون بمونه..

شمیم که از حرفش تعجب کرده بود میگه:کشته.....رو دست شما؟

کیو با آرنجش آروم به پهلوی هیونگ میزنه و میگه:منظورش اینه که ما هم خیلی نگران شدیم...

جونگ مین رو به فاطمه میگه: آره همینی که کیو گفت ما خیلی نگرانت شده بودیم...

شمیم با انگشتش رو به طرف جونگ مین میگیره و با پوزخندی که به وضوح میشد تو چهرش دید میگه: تو و نگرانی؟؟....شوخی میکنی؟....هه

جونگ مین که بهش برخورده بود یه تای ابروش رو بالا میده ومیگه:منظور؟

شمیم:مگه تو هم بلدی نگران باشی؟

جونگ مین دستاش رو به کمرش میزنه....لبخندی از رو عصبانیت میزنه و میگه:نه پس فقط تو بلدی...پس نمی دونی من روح بزرگ این گروهم...

شمیم(با پوزخند): اوهووو.......روح بزرگ گروه؟؟!!!...تو اصلا میدونی روح چیه؟

می دونستم همه این حرف های شمیم واسه حرص دادن به جونگ مینه...حتی شاید همه این حرفا الکی بوده باشه و بخواد با این حرفا اون رو اذیت کنه.....وقتی دیدم  بحث داره بالا میگیره رو به سوزان که روبه روم ایستاده بود و داشت نگام میکرد با ایما و اشاره میفهمونم که کاری کنه که اینا دست از جرو بحث بکشن....اونم خوب منظورم رو فهمیده بود....

سوزان با صدای نسبتا بلندی میگه:فاطمه جان مثل اینکه خسته ای بهتره ما بریم تا کمی استراحت کنی...

بقیه هم مثل اینکه متوجه منظورش شده بودند...واسه همین از اتاق بیرون رفتند ومنو تنها گذاشتم....از رو تخت بلندشدم و به حموم رفتم تا دوش بگیرم....


این قسمت هم تمومید.....بووووووووووووووووووس....باییییییییییییییی

این قسمت خیلی زیاد بود.....پس پیش به سوی>>>>>>>>>>>




طبقه بندی: Destination،
[ جمعه 21 مرداد 1390 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ Mahsa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :