تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

درود ........
من دیروز نت در اختیارم نبود واس همین امروز میزارم...
خبر جدید اینكه ما بالاخره با چنگ و دندون از سیاهچال فكری ذهنی در اومدیم ..و ..
خبر دیگه اینكه من نمیتونم تا وقتی این داستان تموم بشه داستان در گذشته چه اتفاقی افتاد رو ادامه بدم....البته میتونم تو وب دنا ادامه بدم ولی چون میخوام همزمان تو دوتا وب بزارم ادامه اون داستان موكول میشه به بعد از اتمام این داستان!!!
 خوب میریم كه داشته باشیم....
نظر یادتون نره



هیون جونگ تویی؟
هیون:آره از طرف سونگ برات یه پیغام دارم...
-اون چیه؟؟
هیون:منظورشو نفهمیدم...فقط گفت بهت بگم که منو ارزون ندی...
-بهش این اطمینانو بده...من ارزون نمیفروشمش.
هیون با تعجب نگاهم كرد و گفت:نمیفهمم..بفروشیش؟؟؟بهم نگو كه...
نگاهی به دور و برم كردم ...تقریبا تمركز همه بخش رو من و هیون بود..مسلما ملاقات یه سلبریتی با یه دانشجو ی خارجی تو یه محل عمومی چیز معمولی نبود..حق داشتن!!!
لبخند زوركیی زدم و خیلی اهسته گفتم:  فكر بدی نكن...منم حق دارم! دیگه باید برم...
هیون:حق داری...باشه!!!


نسی:چیه تو باز رفتی تو فكر؟؟
-هیچی..نسی؟؟
نسی:چیه؟
-بنظرت كم
پانی سامسونگ چقدر میارزه؟
نسی:سامسونگ؟؟؟چیه...نكنه میخوای سهام بگیری؟
-نه بابا فقط كنجكاو بودم..
نسی:خوب دیوونه اگه بحث كنجكاویه كه میتونی یه سرچ تو گوگل بكنی....میخوای برم كامیو بیارم؟؟
-نه...با موبایلم سرچ میكنم.....او....نسی داشته باش...درامدش ۱۷۹٫۴ میلیارد دلار آمریکاست!!!
نسی:واووووووو...چیزی درباره قیمت نگفته؟؟
-نه...صبر كن...اه نسی میتونی بری اون یكی موبایلمو بیاری؟داره زنگ میخوره!
نسی:...اوردمش!!!!
-چه سرعت عملی داری تو بچه....الو؟؟
-.......
-فرش تویی...دیوونه!!بنازم به معرفتت من 4 ماهه اینجام اونوقت...بازم به ویروس حداقل هفته ای یه میل میده!!حالا چه خبر؟؟چی شده یاد من افتادی؟؟؟
-............
-جدا؟؟واسه چی؟
-.......
-نفهمیدی كار كیه؟؟
-..........
-اوهوم....فهمیدم..دیگه ادامه نده..بعدا باهات تماس میگیرم..


كلمات فرشته دونه دونه تو مغزم رژه میرفتن"اقدام علیه امنیت ملی" اونم كی بابام!!!كسی كه همیشه منو بخاطر دخالتم تو سیاست سرزنش میكرد....حالا خودش به جرم
اقدام علیه امنیت ملی!!! تو زندان بود....10 سال زندان برای جرمی اثبات نشده!!
اصلا باورم نمیشد....همین دیروز بود كه با هم تعامل كرده بودیم اوستا در مقابل
پول ..ولی انگار از ترس از دست دادن مال و اموالش خیلی زود از یه راه دیگه وارد شده بود....تهدید...
تصمیممو گرفته بودم...ولی مطمئنا گذشتن از اونهمه
پول كار اسونی نبود...برای همین با تعلل تلفن رو برداشتم و بهش زنگ زدم....

 5 برام یه ماشین فرستاد...برای یه ملاقات حضوری تو یكی از ویلاهاش تو حومه سئول....ویلا كه نه بیشتر شبیه یه دهكده دیوار كشی شده مدرن بود....
بعد از رسیدن به ویلا یه خدمتكار منو به طرف محل ملاقات هدایت كرد....
-سلام آقای محتشم...
محتشم:خوشحالم... میبینم دیگه
پدرجان پدر جان نمیكنی...میدونی امروز چه فرقی با ملاقات دیروز داره؟
-نه...
محتشم:خوب بزار بگیم دیروز تو شرط تعیین میكردی..امروز من!!!درسته؟
-بله..(چقدر مبادی ادب شدیم ما)
محتشم:
مطمئن باش پدرت آزاد میشه..ولی به یه شرط...
-باشه...من اوستا رو ول میكنم...
محتشم:اون مال دیروز بود...امروز یه شرط دیگرم دارم..
-چه شرطی؟؟؟
محتشم:تو باید ازدواج كنی!!!
-ازدواج؟؟؟شما میخواین منو شوهر بدید!!!
محتشم:بله...من
پسرمو میشناسم..اون به راحتی تورو ول نمیكنه....تو باید با كسی ازدواج كنی كه اون مجبور بشه تو رو فراموش كنه!!!
-اون كیه؟
محتشم:بیا تو
پسرم.....


















طبقه بندی: In The Fire،
[ جمعه 21 مرداد 1390 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ *Negar* ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :