تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
سلام.امیدوارم نماز روزهاتون مورد قبول حق واقع شده باشه...(چقدرم که این طرز صحبت کردن به من میاد)...
بگذریم برین ادامه که داستان در انتظارتونه...ولی متاسفانه بازم کمه..
******
این پست دوباره آپ شد
بچه ها..من واقعا از نظراتتون ممنونم..اما الان به کمکه همتون نیاز دارم...
ازتون میخوام بگین حالا که داستان تا اینجا پیش رفته دوس دارین تو چند قسمت بعد چی بشه......شما نظر بدین..من از نظراتتون الهام میگیرم..(خصوصی دربارش بنظرین)
بازم ممنون

*قسمت هفت7

یادتونه که تا حالا چه اتفاقایی افتاده، هفته پیشم هایرین خانوم اخراج شد و قرار بود که اول هفته بره وسایلشو از شرکت جمع کنه و ...

موقعیت کلی:روز دوشنبه....ساعت حدود هشتو سیو پنج دیقه صبح.... خونه ی هایرین (قسمت قبل یه سوتی دادم گفتم شنبه...اول هفته ی اونا دوشنبس..)

با صدای دینگ و دینگ ساعت تکونی خورد. متکارو روی سرش گذاشت...ولی بی فایده بود...صدای زنگ همینجوربالاتر میرفت.. .. نمیتونس پاشه آخه دیشب خوابش نمیربد و تا صبح فکر و خیال میکرد ...دیگه نه کاری داشت ، نه حقوقی ، و حتی کسی نبود که حمایتش کنه..

اینهی هم همینقد که میتونست خرج خودشو دربیاره هنر میکرد...تازه غرورشم بهش این اجازه رو نمیداد که ازش پول بگیره ...بدون اینکه چشماشو باز کنه دستشو به طرف عسلی کنار تختش برد میخواست ساعتو خاموش کنه اما بدتر ساعت افتاد...با این حال .....صداش قطع نشد..سعی کرد از رو زمین برش داره..ولی ساعت خیلی با تخت فاصله داشت

عصبی آهی کشید ،چاره ی دیگه ای نبود........به زور بلند شد و تو جاش نشست...در حالی که خمیازه ای می کشید نگاهی به گوشیش انداخت ساعت نزدیک 9 بود....اگه دوباره میخوابید دیگه معلوم نبود کی بلندشه....و اینو خودشم خوب میدونست

ساعت هنوزم داشت رو زمین جون میکند...و صداش از قبلم گوش خراش تر شده بود..  

بالاخره از جاش دل کند و ساعتو برداشتو زنگشو قطع کرد ...حولشو گرفت دستش و به طرف حموم رفت..یه دوش یه ربعه گرفت اومد بیرون. در حالی که حوله رو دور خودش پیچیده بود موهاشو با باد سشوار خشک کرد...

توی کشوی لباساش دنبال یه چیزه  مناسب میگشت.چشمش افتاد به همون بلوز شلواری که اون روز پوشیده بود ، آهی کشید تمام خاطرات اون روز به یادش اومد،  دوباره مشغول گشتن شد، بالاخره یه لباس آستین بلند یاسی،با یه شلوار جین مشکی انتخاب کرد..

..بعدش رفت آشپزخونه..و یه لیوان شیر برا خودش ریخت..

اینهی خیلی زودتر از اون خونه رو ترک کرده بود...

 سویشرتش رو تنش کرد... موهاشو از بغلا ریخت تو صورتشو کلاه کپش رو  سرش گذاشت..و کیفو و سوییچشو تو دستش گرفت و از خونه زد بیرون..وقتی رسید پایین نگاهی به ماشینش انداخت برای اینکه مثله روز اولش بشه باید حسابی خرجش میکرد ،پول کافی که نداشت هیچ ،هزینه بیمارستان به اضافه اجاره خونه پس اندازی براش نذاشته بود ؛سرش سوت کشید ، اگه تا حالا برای

فروشش  تردید داشت الان دیگه مطمئن بود راه دیگه ای نداره؛  سوار شد و حرکت کرد..تصمیم گرفت اول بره شرکت که وسایلشو جمع کنه و بیاره خونه و بعدش برا فروشش اقدام کنه..

چون خیابونا شلوغ بود کمی دیر تر رسید..وارد پارکینگ شد و همون جای همیشگی پارکش کرد.

و بعدم رفت تو آسانسور و کلیدو فشار داد.. تو اینه نگاهی به خودش انداخت....و کلاهشو پایین تر کشید ..همون لحظه آسانسور ایستاد و هایرین با شدت درو باز کرد که  صدای آخ گفتن یکی به گوشش خورد.....

بدونه اینکه سرشو بلند کنه گفت

<!--[if !supportLists]-->-         <!--[endif]-->واسه چی اینقد نزدیک در وایمیسی که یه همچین بلایی سرت بیاد؟

و دستشو زد به سینه ی پسره و هلش داد که از جلوی در بره کنار.. .همزمان که داشت از کنارش رد میشد..پسره محکم بازوشو گرفت ...طوری که هایرین کاملا به سمتش چرخید.و با دست دیگش زد زیره کلاه هایرین تا قیافشو ببینه..با این حرکت کلاه یه گوشه ای پرت شد و هایرین با حالت وحشیانه ای سرشو بلند کرد که در جا خشکش زد...

تمومید...میدونم که کمه...راستش من ممکنه یه مدت برم مرخصیو نباشم...چون واقعا برا ادامه ی داستان به مشکل برخوردم..گفتم بدونین

عاشقتونم بوسسسسسسس بوسسسسسسسسس




طبقه بندی: Best Reasons To Love،
[ جمعه 21 مرداد 1390 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ Sama ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :