تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
سلام بچه ها اینم از این پارت حتما نظر بزارید دیگه یادتون نره
که هیونگ درو باز کرد...
هیونگ خیلی جدی-بیا داریم صبحانه میخوریم بعدش بریم...وتا اود درو ببنده...
کیت-از دستم ناراحتی؟
هیونگ همون جوری-من؟نه..
-داری دروغ میگی من نمیدونم چرا اما ببخشید...
-کاری نکردی...که معذرت خواهی کنی...
-ولی بازم ببخشید...
هیونگ لبخند کمرنگی زد و رفت....
کیتم موها و لباسشو مرتب کرد و از اتاق اومد بیرون بعد از سلام ارومی نشست سره میز.
کیوجونگ-سلام دیشب خوب خوابیدی؟
وبا این حرف هیونگ رو به یونگ سنگ لبخند کجی زد اونم با دست علامت کشتن رو نشونش داد.
کیت-اره خیلی خوب خوابیدم...
هیون-دیگه بهتره وسایلاتون رو جمع کنید فکر کنم نیم ساعت دیگه میریم...
کیت اروم کیفشو جمع کرد و کلاشو گذاشت کنار ساختمون وایساد...
نگاهی به ساحل روبه روش کرد و به پسر دخترایی که دنبال هم میدوییدن چقدر دلش واسه اون دورانا تنگ شده بود...چقدر دلش واسش تنگ شده بود...
جونگ مین از ساختمون اومد بیرون و جلوتر از کیت وایساد باد گرم موهاشو تکون میداد و کیت انگار مجسمه بود خیره خیره نگاش میکرد...که یکی دستاشو گذاشت پشتش.برگشت کیوجونگ بود داشت میخندید...و دوباره چشماش همینجوری بود سبزه زنگاری...کیتم به چشماش خیره شده بود که یهو برگشت و نگاش کرد....کیتم بی معطلی سشرو انداخت پایین و با دیدن ماشین ذوق زده سوار شد....و بدون اینکه بخواد مجبور شد بین جونگ مین و هیون بشینه...
وتمام راه فکر کنهو فقط صدای پسرا مثل یه پس زمینه تو گوشش بپیچه....
*************************************************
تا کیو کلید رو ببه در انداخت کیت رفت تو اتاق میخواست واسه چند دقیقه هم که شد از پسرا دور باشه.از زیره نگاه جونگ مین که باعث میشد داغ کنه....کیفشو یه گوشه پرت کرد و یه لباس تمیز برداشت و شروع کرد به در اوردن لباساش  واونقدر تو فکر بود که...
در باز شد وهمزمان جیغ هیونگ و کیت بالا زفت....هیونگ در حالی که خودش بیشتر از کیت ترسیده بود از پشت در داد میزد(من هیچی ندیدم قسم میخورم چیزی ندیدم)و به قیافه هیون که از خنده سرخ شده بود نگا میکرد....
هیون-اگه چیزی ندیدی چرا جیغ میزنی؟جیغ زدن نداره که عادیه...و از خنده سرشو به پشتی مبل تیکه داد...
کیت هنوز از اتاق بیرون نیومده بود هیونگم با نگرانی دوباره درو باز کرد که اینبار کیت دوباره جیغ زد.هیونم  دیگه فقط میخندید ....
هیون-تو خودت زدی به ابلهی خب یه در بزن...
کیتم یهو درو باز کرد وبه صورت هیونگ نگا کرد...
کیت-بله کارم داشتی وبا صورتی که سرخ شده بود نگاش میکرد...
هیونگ-هی..هیچی فقط مدیر میخواست یعنی باهات کار داشت...
که دره اتاق هتل باز شد...
مدیر-چیزی شده؟وبا نگرانی به کیت نگا کرد...
کیوجونگ که تازه از دستشویی اومد بود گفت-نه چطور؟
-اخه کیت داشت جیغ میزد یکی میخندید یکی داد  میزد من یکیم نگران شدم...و با دیدن صورت سرخ شده کیت چیزی نگفت...
و رفت و پسرام یه نفس عمیق کشیدن...
********************************
نشسته بود توی محوطه روبه روی استخر و درست تصویر جونگ مین جلو چشمش میومد...و تصویر گذشته و دوباره ابهام نمیدونست اون تو گذشته عاشق بوده یا حالا یاده نفسای به شماره افتادش موقع دیدن جونگ مین میفتاد یا ضربان قلبش یا یا...خندش میگرفت داشت دیونه میشد....
هیورین-کیت اینجایی؟
-ا اره اینجایم حالت خوبه؟
-اره من که خوبم تو چی؟
-منم اره
-ولی انگار...
-چیزی نیست یعنی خودمم نمیدونم چیه....
-بابا عاشق شدی....
یهو صورتش گر گرفت یعنی اینقدر معلوم بود نکنه نکنه جونگ مینم فهمیده بود....
کیت-نه بابا عاشقی چیه...نکنه خودت...
که با خنده سربه زیره هیورین اونم خندید....
کیت با صدای مدیر که داشت اسم اون و میگفت از هیورین معذرت خواهی کرد و رفت پیشش.
-بله
-فردا مهمونی همه هستن توام از طرف من دعوتی...
-مرسی حتما میام...
وبا چشمک مدیر زد زیره خنده و رفت طرف اتاق...
**************************************************************
زانوهاشو خم کرده بود و بغل کرده بود باده ملایم پرده رو تکوون میداد بغض گلوش رو گرفته بود دلش میخواست گریه کنه احساس میکرد خیلی تنهاست دلش میخواست  کارای که کنه میدونست نمیتونه بکنه دلش میخواست با یکی حرف بزنه اما خودشم نمیدونست کی؟اروم در اتاق باز کرد تا یه لیوان اب بخوره...
چراغ دیوار کوب کنار دیوار روشن...
-وای یونگ سنگ شی بیداری؟
-ا توام هنوز بیداری و سرشو در حالی که اون عینک کائوچویی رو زده بود بلند کرد.
یونگ سنگ-در ضمن من یونگ سنگم فقط همین...
وکیت کنارش نشست.
-چی میخونی؟
غرور و تعصب.
-کتاب قشنگیه قبلا خوندمش...
-بار سوممه و شروع کرد اروم تیکه هارو برای کیت زمزمه میکرد...دوباره همین صدای گرم و همون کلملت شمرده...یونگ سنگ مثه یه تکیه گاه میموند که به ادم ارامش میداد....
دوباره با صداش چشماش گرم شد و ناخواسته سرش رو شونه های یونگ سنگ خم شد....
احساس میکرد رو ابرا داره شناور میشه چشماش بسته بود اما احساس میکرد داره حرکت میکنه دلش نمیخواست چشماش رو باز کنه فقط احساس کرد رو جایی نرمی گذاشتنش و بعد یکی اروم موهاشو کنار زد و پتو رو انداخت روش....ودوباره خوابش عمیق شد.واین جمله رو نشنید.....
-ای چشمان برای اخرین بار خوب نگاهش کنید.ای دستان برای اخرین بار در اغوشش بگیرید.
وحتی گرمای بدن یونگ سنگم حس نکرد....
************************************************
خب تمومید....
راستی من از این به بعد براتون یه اهنگ مرتبت با اون پارت و یه عکس میزارم این قسمت فقط اهنگ رو گذاشتم ولی از پرات بعد عکسم میزارم...
اینم اهنگ....

http://www.mediafire.com/?22qp9kugb9s4z9m
 نظرتون رو راجبش بهم بگید....



طبقه بندی: My Immportal،
[ پنجشنبه 20 مرداد 1390 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ *Zahra* ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :