تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام بر دوستانه گلو گلابه خودم امروز با قسمته بعدیه داستانم اومدم.یگاهنه جونم واقعا متاسفم!!ببخشید

یهویی شد!!قول میدم دیگه تکرار نشه!!!ببخشید

خب برید ادامه باید کلیم نظر بدید!!!

بووووووووووووووووووووس بخخخخخخخخخخخل نظررررررررررررر

ادامههههههههههه

شب:شیما:

بعداز گذشتن از چندتا در و مواظب بودن که دخترا بیدار نشن رسیدم اتاقمو درو بستم.هنوزم صحنه ی اون بوسه تو ذهنم بود.

نمیتونستم فراموشش کنم.چیزی که خیلی خوشحالم میکرد این بود که من بالاخره به کسی که دوسش داشتم رسیدم.مشغول عوض

کردن لباسام شدم.بعدش یه دوش گرفتمو لباس خواب پوشیدمو خودمو اماده ی خواب کردم.داشتم میخوابیدم که صدای گوشیم

دراومد.برش داشتم.جونگمین بود اسمس داده بود:

-:بیداری عزیزم؟(هه هه حال میکنید اول بسمه الله شدیم عزیزم؟؟؟)

جواب دادم:

-:دارم میخوابم.توچی؟

-:من نمیتونم بخوابم.تو ایوونم دارم اسمونو نگاه میکنم!

-:چرا نمیتونی بخوابی؟

-:خب معلومه چون دارم به تو فکر میکنم!!!

-:ولی من خیلی راحت میخوابم!!

-:ای نامرد!یعنی به من فکر نمیکنی؟

-:نمیشه بهت فکرنکنم!

-:پس داری بهم فکرمیکنی؟ممنون عزیزم!

-:خواهش میشود!

بعداز فرستادن این اسمس دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم.صبح با تکونای مهسا از خواب بیدارشدم.

مهسا:بیدار شو دختر!!!!زودباشششششششششش!

-:اه چته تو؟ولم کن!میخوام بخوابم!

-:مگه نمیفهمی چی میگم؟بیدارشو ببینم!!

-:برو بابا.

یهو مهسا یه نیشگونه خیلی محکم ازم گرفت که از درد سه متر رفتم هوا.

-:هی دیوونه چیکار میکنی؟

-:مگه نمیگم بیدار شو؟

-:باشه بابا بلند شدم.

مهسا از اتاق رفت بیرون رتم دستشویی.داشتم با حوله صورتمو خشک میکردم که یاده گوشیم افتادم.رفتم طرفش برشداشتم.دهنم

از تعجب 40متر باز شده بود!

300 missed call و 100 sms

یعنی اینقدر دوسم داره؟ناخوداگاه یه لبخند رو لبام نشست.یه اسمس عذرخواهی براش فرستادمواز اتاقم رفتم بیرون ولی

از دیدن صحنه ی مقابلم ترس ورم داشته بود.هرچهارتاشون رویه مبله روبه روییم دست به سینه نشسته بودنو داشتن

با اخم نگام میکردن.منم فقط داشتم بهشون نگاه میکردم.سکوت وحشتناکی بود.بالاخره دنیز سکوتو شکست.

دنیز:سلام شیما خانوم!

شیما:ا هه س......سلام.

مهسا:دیشب چرا دیر اومدی خونه؟کجا بودی؟با اون پسره چیکار میکردی؟

-:من...........من

سوزان:اره راست میگه زودباش بگو!!!!

-:خب.......راستش من...

پری:راستشو بگو زودباش!!!

-:خب دارم میگم!یه لحظه دندون رو جیگر بزارید.حالا اجازه هست؟

دنیز:اجازه ی مام دست شماست!

-:ممنون.خب دیشب جونگمین منو رسوند ولی قبلش من هوس بستنی کردم رفتیم بستنی خوردیم واسه همین دیر شد!یهو

هر چهارتاشون زدن زیره خنده حالا نخند کی بخند.

دنیز:خودتی!زود باش راستشو بگو!

سوزان:اره راست میگه راستشو بگو!

شیما:راستشو گفتم!

مهسا:اره؟؟؟؟باشه!بچه ها اماده اید؟

بعدش چهارنفری یه نگاهه موذیانه بهم انداختنو داد زدن:حملهههههههههههه!

هرکدومشون با یه کوسن افتادن دنبالم.دورتادوره خونه میدوویدیمو من جیغ میزدم.تا اینکه با صدای زنگ گوشی هممون اروم

شدیم.صدای گوشیه من بود.رفتم اتاقم اونام دنبالم اومدن.سوزان گوشیو از دستم قاپید.

سوزان:وای بچه ها نوشته جونگی!!!چقدرم زود صمیمی شدن!

شیما:بدش.گوشیمو بده.

سوزان:دنیز جوا بدم؟

دنیز:اره جواب بده!

سوزان گوشیو جواب داد:

-:الو سلام!

شیما:ولش کن!!گوشیمو پس بدههههه

جونگمین:اونجا چه خبره؟چی شده؟

سوزان:هیچی نشده شما خوبی اقای جونگی؟

شیما:جونگمین اینا دارن اذیتم میکنن!!!

-:باید بدونم چی شده!من همین حالا میام اونجا.

بعدش گوشیو قطع کردونشستم رو زمینو دستامو دور زانوهام حلقه کردم.تقریبا اشکم دراومده بود.

مهسا:شیما!!!!!!!

بعد از حدوده نیم ساعت زنگ خونه به صدا دراومد.بدو رفتمو درو باز کردم.جونگمین اومد تو.

جونگمین:سلام خانوما!

دنیز:سلام!!!

جونگمین:شما چطور دلتون میاد دوست دخترم................چیز منظورم این خانومه محترمو اذیت کنید؟

بعداز این حرفش لبشو گاز گرفت.یه نیشگون ازش گرفتم.

دنیز:چی؟؟؟؟؟؟؟؟دوست دختر؟

مهسا:شما با همید؟

سوزان:جالبه!!!!

شیما:نه بچه ها اشتباه فکر میکنید!!

پری:اره کاملا مشخصه که اشتباه فکر میکنیم!

سوزان:پس شما با همید؟؟

جونگمین:چیز...نه بابا اشتباه شده باور کنید!!

هرچهار تاشون باهم داد زدن:خب راستشو بگید دیگه!!!!!!!!!!!!!

هردومون از ترس مجبور شدیم  بگیم.

شیما:خب...........خب اره ما باهمیم.

اینو که گفتم مهسا اومد طرفمو بغلم کرد:عزیزم خیلی برات خوشحالم.

دنیز:تبریک میگم!!

سوزانو پری:این عالیهههههههه

شیما:ممنون!!

جونگمین:یعنی حالا شماها عصبانی نیستید؟

دنیز:معلومه که نه!!ولی یه چیزی تو باید زود این رابطه رو رسمی کنی!خیلیا چشمشون دنبالته!!

جونگمین:تو فکرشم احتمالا تو این هفته به مدیر برناهام میگم همه چیزو راستو ریست کنه.خیلی زود همه ی دنیا میفهمن !

پریدم بغله جونگمین و لپشو بوسیدم.دخترام با خنده کف میزدن و

 جونگمینم سرخ شده بود!(قلبونش برم که سرخ شده بود!!)

بعدش جونگمین دستمو کشیدو به دخترا گفت:

-:من باید دوستت دخترمو با خودم ببرم!!فعلا بای بای

بعدش سفت تر دستمو کشیدو دنباله خودش کشید.رفتیمو سوار

ماشینم کردو گفت:

میخوام ببرمت یه جایه خوب!

شیما:بااین لباسا؟

بعدش به لباسام که یه تابویه شلوارک بود اشاره کردم.

جونگمین:مهم نیست!!جایی که میبرمت فقط خودمو خودتیم!کمربندتو

ببند که راه بیفتیم.

کمربندمو بستمو راه افتادیم.

خب دیگه تمومید بخدا دیگه چیزی به مخم نمیرسه!!!ببخشید

دوستای گلم!!!

فعلا بووووووووووووس باییییییییی

نظر یادتون نرهههههههه بای بایییی




طبقه بندی: Love Like This،
[ پنجشنبه 20 مرداد 1390 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ Shima ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :