تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

بیانه عزیزای دل.... این میهن اگه به من گیر نده روزش شب نمیشه که!!!

خب برید بقیشم بخونید.....دیگه سفارش نکنما...................نظرو میگم

یادتون نره ها.....خونده یا نخونده یه نظری بزارید

هی ..........شوخی کردما....حتما بخونیدش....گناه داره داستانه طفلک!!!!

همشون درست ایستادن به جز جونگ مین. مثل کرم میلولید و وول میخورد. انقدر مسخره بازی در آورد که مجبور شدم سرش داد بزنم. بیچاره مثل کسی که جن دیده باشه سرجاش میخکوب شد . چون از هیون جونگ خوشم اومده بود و به نظرم آدم فهمیده و باشعوری میرسید قشنگترین طرحم رو واسه اون انتخاب کردم. طرحی که واقعا با علاقه کشیدم.

و واسه هیونگ با اون چهره نازش که واقعا تو همین چند دقیقه به  دلم نشسته بود. و جونگ مین چون اصلا ازش خوشم نمی اومد و قد بلند ولاغر بود یه طرح ساده انتخاب کردم که هیکلش رو بهتر نشون بده. و در آخر دو طرح مونده بود که من خیلی دوسشون داشتم یکی رو دادیم واسه کیو جونگ و اون آخری رو هم واسه آقای محترمی که من هنوز زیارتش نکرده بودم.(بروبکس شما لباسی که بچه ها تو کلیپ  پوشیده بودن رو در نظر بگیرید..آخه من واقعا اون لباسا رو دوس دارم)

déjà vu

بعد از اتمام انتخاب طرح لباس خانم سو رفت وقول داد که لباسا 6 یا 7روز دیگه آماده بشه.

چون کیو هنوز یکم ناراحت بود ومنم خسته . بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتیم که به خونه  هامون بریم.البته من باید میرفتم هتل چون خونه نداشتم...هه...هه...هه(آخی بیچاره بی خانمانه بچم)

عصر بود تو هتل احساس خفگی میکردم. دلم گرفته بود. واسه همین لباس پوشیدم واز هتل بیرون رفتم که کمی هوا بخورم . تو پارک نزدیک هتل نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. هایرین بود.

-سلام هایرین! خوبی؟

-سلام گلم! من خوبم.تو خوبی؟کجای الان؟

-مرسی خوبم.من تو پارک کنار هتل هستم.

-تنهایی؟

-نه....با ارواح و اجنه اومدم!!!

-ا.............لووووووس!! ببین رایکا من حوصلم سر رفته. الان دارم میام دنبالت که بریم بگردیم......من رسیدم روبروی پارک زود بیا. و تلفونو قطع کرد.

به دم در که رسیدم یه هیوندا آلبالوی رنگ جلوپام ترمز کرد.هایرین بود.با یه ماشین جدید.اون دقیقا مثل من بود.تنوع طلب.به قول خودش زود از همه چیز خسته میشه!

حدود 15دقیقه تو خیابونا چرخ میزدیم. دیگه داشتم خسته میشدم.

-هایرین تا کی قراره اینجوری بچرخیم؟ بابا بریم یه جای خوب!

-جای خوب؟ مثلا کجا؟

-چه میدونم! من که تاحالا سئول نبودم که بفهمم. منو ببر به جاهای دیدنی سئول!

-اوووووووو.... پس کمربندتو محکم ببند که رفتیم!

تا شب با هایرین گشتیم و من خیلی از جاهای دیدنی سئول رو هم دیدم. خدایی شهر قشنگی بود. با اون چیزی که من تصور میکردم خیلی فرق داشت!واسه شام هم هایرین منو به یه رستوران خیلی شیک و گرون برد. خلاصه کلی خوش گذشت .

بعد هم هردوتامون از خستگی نا نداشتیم و برای همین من به هتل رفتم و هایرین هم به خونشون!!!

صبح طبق معمول به کمپانی رفتم. اینجور که صحبتای کارمندا فهمیدم مثل اینکه فرداشب  قرار بود یه جشن برگذار بشه. از خانم لی مسئول مالی کمپانی قضیه رو پرسیدو آخه اون به سیمنا معروف بود. یعنی واحد مرکزی خبر!!! اون گف که آقای چانگ تصمیم گرفتن به مناسبت ورود کارمندای جدید که تعداشونم زیاده یه مهمونی بگیرن!

و گفت که منم دعوتم. همون موقع منشی آقای چانگ گفتن که از سوی رئیس احضار شدم!

در زدم  و وارد شدم. رئیس رو مبل نشسته بود و به من خیره شده بود. نمیدونستم چرا استرس داشتم. همش دلم شور میزد.

-سلام رئیس! با من کاری داشتین؟

-سلام آره. بشین. می خوام باهات حرف بزنم.

منم رو مبل رو بروی اون نشستم.

-خبر داری که فردا شب جشنه؟!

-بله...کارمندا میگفتن شنیدم.

-و میدونی که توهم دعوتی!

-بله گفتن....چطور؟

-ببین خانم کیان.... می خوام رک باهاتون صحبت کنم

-راحت باشین.مشکلی نیس

-ببین اگه میخوای تو اون مهمونی شرکت کنی. باید با لباس درست باشی

مکث کرد و ادامه داد: یعنی باید با لباس شب باشی. این روسری رو بزاری کنار.

-من کمی گیج شدم....یعنی چی؟ خب من میتونم به اون مهمونی نیام.

-فقط اون نیست. اگر بخواید اینجا کار کنید هم باید این روسری رو از سرتون بردارید!

-ولی آقای چانگ....کار چه ربطی به حجاب من داره؟

-همین که گفتم اگه بخوای اینجا یا هر جای دیگه  تو سئول کار کنی. همین شرایط هست.حالا میل خودت. اگه دوس داری اینجا بمونی فردا شب تو مهمونی میبینمتون!

اجازه گرفتم  و از اتاق بیرون رفتم. گیج و منگ بودم! آقای چانگ از روز اول از من خوشش نمی اومد. اما فکرنمیکردم واسه دک کردنم همچین بهونه ای بیاره!

واقعا باورم نمیشد واسه این که بتونم به کار مورد علاقم ادامه بدم باید از عقایدم بگذرم!

من تو تمام طول زندگیم با حجاب بودم اما حالا.....

شب خیلی بهش فکر کردم. آره حجاب خیلی جاها مانع پیشرفت ما میشد ....اما با حجاب میشه به سمت خدا پیشرفت..... این عقاید من بود!

تو دوراهی مونده بودم...از یه طرف دوس نداشتم بعد اینهمه سال حجابمو کنار بزارم...از یه طرف دیگه هم کارمو خیلی دوست داشتم.

پس تصمیم گرفتم به پدرم زنگ بزنم.....اما پدرم کاملا مخالف بود وقتی موضوع رو بهش گفتم خیلی عصبانی شد و ازم خواست هرچه زودتر به ایران برگردم...!!!

خب بچه ها جون....اینم از این...بالاخره تمومید!!!

هه هه بازم باید بگم:اگه به دل ننشست به بزرگی خودتون ببخشید دیگه!!!

و حتما اگه انتقاد یا پیشنهادی دارید بهم بگید. من با روی باز پذیرای انتقادات و پیشنهادات شما هستم!!!

دیگه زیاد حرف نمیزنم. قرفونتو بشممممممممممممممممممم!!!

تا پارت بعد بای بای....


طبقه بندی: Forbidden Love،
[ چهارشنبه 19 مرداد 1390 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ Sepideh ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :