تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!

وای خدا سپید گله برگشت با داستان مزخرفش....هوراااااااااااااا

وای له شدم....به خدا له شدم....تعداد نظرات داستان من خیلی زیادی بالاس...

من زیر فشار سنگین این نظرات کمرم آسیب دیده آخه من چی بگم ها؟ یعنی ایقد مزخرف بود؟ ای خدااااااااااااااااااااا!!!

جان من جان سپید.....به قول نوشین ما به یه شکلک کوچیک هم قانعیم به خدا!!! خب دیگه بعد این همه وقط برگشتم....خوب نیس زیاد حزف بزنم....برید داستان بخونید نظرم یادتان نروید؟!؟ واسه حفظ آبروی این حقیر هم که شده هرگز نشه فراموش...نظرای بنده

 

صبح با تاکسی به محل کارم رفتم. منشی منو به اتاقی راهنمای کرد که بالاخره میتونستم آقایون خواننده رو زیارت کنم .وطرحا رو هم میدادم به خیاط. وچون طرح اولم بود از رئیس خواسته بودم اجازه بده خودم بگم هرکدوم از پسرا چه لباسی رو بپوشن .آخه اونجوری طرحشون بهتر مشخص میشد این یکی از مهم ترین نکته هاتو طراحی لباسه آخه لباس هر فرد باید متناسب با هیکل و اندام و کلا خصوصیات ظاهریش باشه.

نزدیک اتاق بود که متوجه سروصدای زیادی شدم.انگار دونفر دعوا میکردن وصدای گریه یه دختر بود که همراه با صدای بلند یه پسر از تو اتاق به گوش میرسید. در زدم و آروم وارد اتاق شدم. بله درست حدس زده بودم اون دختر هایرین بود وپسره هم کسی نبود جز دوست پسرش آقای کیم!!!

سلام کردم.

-سلام رایکا جونم....اومدی؟!؟ واومد طرفم ودستمو گرفت.

خیلی گریه کرده بود.اونقد که به هق هق افتاده بود.بانفرت به کیوجونگ نکاه کردم. عصبانی بود اما من از اون عصبی تر بودم. باخودم گفتم یعنی این پسره انقد ارزش داره که هایرین خودشو جلوش کوچیک کنه؟! . آروم زیر لب گفتم پسره ی عوضی!!!

انگار شنید چون بهم نگاه کرد. کیوجونگ به من نگاه میکرد و منم به هایرین که چشماش از شدت گریه قرمزشده بود. دستش که تو دستام بود و فشار دادم و گفتم:

هایرین بسه!این آقا لیاقت اشکای تورو نداره. دیگه خودتو واسه یه آدم بی ارزش اذیت نکن!!

هایرین هم منو بغل کردویه نگاه پراز نفرت به کیوجونگ انداخت واز اتاق بیرون رفت.

کیوجونگ با کلافگی نشست رو میزویکی از پاهاشو گذاشت رو صندلی و به زمین خیره شد. منم رو مبلی که درس روبه روی اون قرار داشت نشستم.نا خوداگاه چشمم بهش می افتاد.واقعا زیبا بود. اما از اخلاقش متنفر بودم با اینکه چیز زیادی ازش نمیدونستم اما همین کاراش کافی بود تا ازش بدم بیاد.

هردومون ساکت نشسته بودیم.داشتم دیوونه میشدم.چرا این پسرا نمی اومدن؟ چرا کیو از اتاق بیرون نمیرفت؟کارش که با هایرین تموم شده بود!!!

دوست داشتم برم بیرون اما باید منتظر می موندم. بعد از چند دقیقه بالاخره صبرم نتیجه داد ودر باز شد. 4 نفر داخل شدن.1زن و3پسر جوون. وقتی نگاهشون کردم کم مونده بود نفسم بند بیاد. ماشااله چه بروروی داشتنو همه قد بلند.خوش اندام و خوش تیپ!!!

(بچه ها رایکا اصلا توجه حرفای اینا نمیشه... چون کره ای بلد نیس)

-هی عاشق دل شکسته مارو داشته باشین!!!

-کیو ...حالت خوبه؟ باز این دختره چکار کرده که اینجوری شدی؟!؟

کیو به نظر ناراحت می اومد. اما یهو از رومیز پرید پایین وشروع کرد بلند بلند خندیدن!!

با خودم گفتم دیوونه شده.از تعجب دهنم باز مونده بود.نه فقط من بلکه اون4نفرهم مثل من بودن!!!

–بیا....بچم خل بود چل هم شد! ببین عشق با آدم چکار میکنه..بیخود نیس که میگن بیماری عشق... .

-خفه شو جونگی.انقد چرت نگو....کیو چته؟ چرا مثل دیوونه ها میخندی؟

-هیچی بابا... به حرف جونگی میخندم. عاشق دل شکسته!!! مسخره اس نه؟!؟

-من میگم دیوونه شده ...شما بگید نه!!!

-دوثانیه لال شو ببینم این بچه چشه.نمیدونم این دختره باهاش چکار کرده که خل شده!!

-راس میگه دیگه جونگی.بابا ببینم چش شده.شاید واقعا دیوونه شده باشه ها!!!

-تو یکی خفه! حالا همینم مونده تو یکی نصیحتم کنی!!! و رو کرد طرف کیو وادامه داد: کیو جونم می خوای پستونک هیونگ رو واست بیارم؟ آرومت میکنه ها!!!

-نه ! اون باشه واسه خودش. بابا من دارم میخندم .چه ربطی به پستونک داره آخه؟!؟

یهو همه زدن زیر خنده. منم که تا الان هاج و واج بودم از خنده اونا خندم گرفت.

خیلی جالب بود اما اونا اصلا وجود من رو اونجا ندیدن انگار نه انگار اصلا من وجود داشته باشم.

یهو همون پسره قدبلنده که ظاهرا اسمش جونگی بوود. به من اشاره کرد و با زبون خودشون یه چیزی گفت.

-هی....این کیه دیگه؟!؟

- ا............کیو! جونگی راس میگه این کیه؟ نکنه بخاطر این با هایرین.....

- برو بابا.....نمیزارن که من حرف بزنم...اون هایرین خودش آدم نبود هیونم.این دختره طراح جدیده کمپانیه.

-به..به چه خانم زیبایی..سلام!!!

اما من نفهمیدم چی گفت. واسه همین فقط بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم.با خودم گفتم عجب زبون عتیقه ای دارنا!!!

-وا......این چرا داره مثل دیوونه ها به هیونگ نگاه میکنه؟ ببینم..نکنه لاله؟!؟

کیو خندید و گفت: آها...بچه ها ببخشید.یادم رفت بگم.این خارجیه و کره ای هم بلدنیست. باهاش انگلیسی صحبت کنید.

-ا.........چه خوب!پس میتونیم کاملا راحت باشیم دیگه. بچه ها اگه فهش یا ابراز علاقه چیزی بهش دارین راحت باشین نمیفهمه!

-جونگی! جان هر کی دوس داری ساکت شو.ای خداااااااا!!!(ای خدا...چرا اینا انقد میزنن تو ذوق بچم....داداشی خفت میکنما!!!)

و روکرد طرف من و به زبان انگلیسی خیلی روانی  گفت:سلام خانم! ببخشید که متوجه حضورتون نشدیم!

-سلام! خواهش میکنم اشکالی نداره.

و اونا خودشونو معرفی کردن. خدایی چقد اسماشون سخت بوود. هرکدوم دوتا اسم داشتن.

-راستی خانم..شما نمی خوای خودتو معرفی کنی؟

-اوه...ببخشید. من رایکا هستم. رایکا کیان.

-بعد ببخشید.شما احیانا عرب نیستین؟

-نه. من ایرانی هستم.

-وااااااااااااااو ایران!!! من میگم چرا انقد خوشگله...نگو ایرانیه!!!(اینو به کره ای گفت)

-میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟

-بله..چرا که نه؟ بفرمایید!

-میشه وقتی من هستم انگلیسی صحبت کنید که منم متوجه بشم؟!

-خب اگه نخواییم شما بفهمین چی؟

-جونگی تو چرا انقده بی ادب شدی؟ بابا بیچاره گیج میشه خب!

یکم ناراحت شدم آخه لحنش خیلی بی ادبانه بود! واسه همین گفتم:

هر جور میلتونه! ولی واسه کار و چیزای که به من مربوط میشه خواهشن انگلیسی بگید چون من با زبان شما آشنا نیستم!

-بله بله حتما چرا که نشه....شما جون بخواه.

-چیزی گفتین؟

-نه بابا.چی دارم بگم؟!؟

-هیییییییییییییی منم اینجا هستما!!!!

همه برگشتیم سمت اون زنی که همراه پسرا وارد اتاق شد.

-ببین تورو خدا! هنوز 1ساعت نگذشته منو فراموش کردن چسبیدن به این خانم...واقعا که..!!!

-اوه...واقعا ببخشید خانم سو.

-خب حالا...... اشکالی نداره . من کلی  کار دارم . زودتر طرحارو بده ببرم . چون رئیس گفته تا 1هفته دیگه باید آماده باشن!

-بله حتما. و طرحا رو دادم به خانم سو.

یه نگاه به طرحا کرد و گفت: خب تعیین شده هر کدوم ماله کیه؟ ما باید اندازه هارو بدونیم.

-راستش نه. من از رئیس خواستم اجازه بدن خودم بگم کی چی بپوشه!

-خب پس خودتون بگید!

طرحارو گرفتم و یه نگاه به طرحا و بعد به پسرا انداختم. اون گروهی که آقای چانگ میگفت 5نفر بودن. اما اینا که 3نفرن؟!؟

گفتم:پس دونفر دیگه کجان؟

-دونفر؟؟؟ ما کلا 5نفریم. یکیمون رفته چین. اینجوری میشیم 4نفر نه 3نفر! ok?

-یعنی چی؟ من گیج شدم. الان شمایید آقای پارک و آقای کیم! پس میشید 3نفر دیگه؟!؟

اینو که گفتم همشون زدن زیر خنده.!

-یعنی شما آدم به این گندگی رو نمیبینید؟؟؟ پس من چیم اینجا؟

با چشمانی که از تعجب گرد شده بود به کیو جونگ نگاه کردم.

-مگه شما هم......

هیونگ نزاشت بقیه خرفمو تموم کنم گفت:بله..این کیوجونگ بیچاره هم خواننده اس .

-و عضو کوچکی از گروه بزرگ  ss501

خیلی تعجب کرده بودم.  یعنی کیو هم خواننده بود؟ پس دلیل اینکه دیشب گفت فردا تو کمپانی میبینمتون این بود؟!؟ حالا میفهمیدم چرا هایرین دوس نداشت از کیو جدا بشه و بهش التماس میکرد..پس بیچاره حق داشته! دلم واسه هایرین میسوخت که همچین پسری رو از دست داده..!!!

-خب حالا دیگه از تو کف بیا بیرون... ممکنه برات خطر داشته باشه!!

-راستی هیون به یونگی زنگ بزن ببین کی برمیگرده؟! کلی کار داریم اینجا..!

-هفته دیگه میاد. چند دقیقه پیش باهاش حرف زدم.

-خب حالا مثل آدم باستید که من تصمیم بگیرم دیگه!!!




طبقه بندی: Forbidden Love،
[ چهارشنبه 19 مرداد 1390 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ Sepideh ] [ ایندفعه باید بیشتر باشه!!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :