تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

به به سلام سلام خوبید؟ خوشید؟ من آمدیم باز هم با این داستان اعصاب خورد کنم.

اول از همه به حضور گرامیتان برسانیم که امکان داره بنده نتونم خیلی زود جواب نظرای شما رو بدم چون وحشتناک گرفتار شده بیدم،پس ازم دلخور نشین الان بنده در این باتلاق های اساسی فرو رونده زندگی قرار گرفته ام (جدیدا فیلسوف هم شدم) پس برام دعا کنید مکشلم زودتر حل شوید وگرنه دیگه داستانی در کار نبید. پس فعلا بفرمایید تو که بدجوری دم در زشته ما این همه شما رو سرپا نگه داشتیم.روی اون بیچاره هم کلیک کنید

میدوشتمتون بوششششششش بخلیه... .

خوب خوب خوب جوگیر نشین چیز خاصی نشده فقط عطیه جونم گفت کامیش هنگیده نمی تونه بیاد نت داستان بزاره همین...

راستی اگه هر انتقادی داشتین لطفا بهم تو قسمت نظرا بگین چون من خیلی دوست دارم که بدونم که دلتون میخواد داستان من چه جوری پیش بره اگه هم خواستین می تونین ادم کنین اون جه بهم بگین.

Happyhasti45@yahoo.com

میدوشتمتون بوشششششششششششششش بخلیه

قسمت پنجم

افکار نفس:

اون روز صبح برعکس روزایه دیگه با لبخند از خواب بیدار شدم. رفتم یه نگاه به خودم تو آیینه انداختم.

به خودم میخندیدم باورم نمیشد، داشتم میخندیدم بازم خندیدم. به یاد دیروز میفتام که با بالشتاشون دنبال هم می کردن اینا دیگه چه شیطون هایی بودنااااااا؛دلم میخواد بازم ببینمشون... آخه دلم میخواد بازم بخندم.(این تیکه چشاش پراز اشک میشه)

هیچوقت به جز ماهان این قدر راجب خودم با بقیه حرف نزده بودم. بعد از ماهان دیگه نمی خوام عاشق کسی دیگه ای باشم، ولی ... ولی وقتی هیون دستمو گرفت یه گرمای خاصی تو قلبم احساس کردم؛ بازم خودش بود همون حسی که وقتی با ماهان بودم برام اتفاق می افتاد. نمی تونم دوباره خودمو گول بزنم باید مواظب باشم؛ اما دلم میخواد دوباره ببینمش وقتی به صورتش نگاه می کنم آرامش خاصی تو وجودم احساس می کنم.

دفترچه خاطراتم رو باز می کنم و می نویسم:

دیروز یه روز باور نکردنی بود. به خاطر اون 5تا دارم دوباره میخندم و خوشحالم؛ می خوام دوباره ببینمشون. باورم نمیشه که توی یه روز این قدر باهاشون صمیمی شدم، مخصوصا هیون ازش خوشم میاد آرامش خاصی توی تگاهش هست، آدم خنده روییه ولی معلومه که خیلی تو داره، از شخصیتش خوشم میاد از طرز نگاه کردنش(میخنده). دیوونه هم که شدم.

 بعد یه نگاه به ساعتش می کنه و میبینه که دوباره دیرش شده. سریع میره به سمت حموم.

خونه پسرا:

جونگ مین اخم کرده بود و صبحونشو تند تند می خورد.

هیون: اگه این جوری بخوری خفه میشی یا چاق؛ یه وقت دیدی دختر دیگه نگاهت هم نکنه ااا.

جونگ مین: نمی خوام اصلا، آشپزی که بلد نیست،دیشب هم که هرچی هویج تو غذاش بود رو میزد کنار یعنی این که هویج دوست نداره، مگه دیوونه ام که برم باهاش دوست بشم؟!! اون وقت کاملا بدبخت میشم!!

یونگی و هیونگ با صدای بلند همزمان با هم میگن نمی خوای باهاش دوست بشی؟

جونگ مین: چرا حالا می خواین بخورین منو؟ گفتم که نمی خوام باهاش دوست بشم ولی درکل دختر خوب و جالبی بود. از این که در مورد خودش رک حرف میزد،خوشم اومد. نمی خوام دوست دخترم باشه ولی اشکالی نداره که باهاش دوست باشم.

کیو: فکر می کنم کار درستی می کنی چون فکر می کنم بعضی ها دلشون بخواد دوباره نفس رو ببینن.(با پوزخند)

جونگ مینم یه پوزخند میزنه و همه نگاهاشون میره سمت یونگی و هیونگ.

هیون: خدا به دادمون برسه.

یونگی:اهههههههههههه.پس حالا بیاین بهش زنگ بزنیم و ازش بخوایم که یه روز دیگه هم بیاد پیشمون.

هیونگ: اووووم... فکر می کنم بهتره این دفعه ما بریم پیشش. این جوری بهتر نیست؟

هیون: آره آدرس خونشو هم که داریم... ولی نه بزار این دفعه بریم به رستوران. ولی چه جوری بهش بگیم... ؟!!

یونگی: خوب بهش زنگ میزنیم.

هیون: می دونم عقل کل میگم ما که شماره ای ازش نداریم. یادم رفت دیروز شمارشو بگیرم.

یونگی: خوب چون منم می دونستم که امکانش هست بخوایم همدیگرو ببینیم، دیروز که گوشیش این جا بود شمارشو برداشتم و شمارهی خودمو هم تو گوشیش سیو کردم.

کیو: عجب عکس العملی سریعی! می خواستی چک می کردی،ببینی شماره کیا تو گوشیش هستش، نیستش.

یونگی: اتفقا همین کارو هم می خواستم بکنم ولی اسماشون خیلی عجیب غریب بود نتونستم بفهمم دخترن یا پسر؛ فقط شماره مامان باباش و خونشون رو تونستم بفهمم.

هیونگ: می خواستی اونا رو هم برمی داشتی یه وقتی شاید لازم میشداااااا.(با اخم و عصبانیت)

یونگی: خوب راستش... .

هیونگ: نگو که شماره اونا رو هم برداشتی؟!!!

یونگی: خوب خودتم الان گفتی که شاید یه وقتی... .

هیونگ:اههههههههههههههه...!!!

یونگی: چیه حسودیت میشه من بخوام به یکی زنگ بزنم؟!! خوب شاید ما هم خواستیم یه وقتی سر و سامونی بگیریم بعد اون وقت شماره پدرزنی، مادرزنی.اینا رو هم نداشته باشیم؟

کیو: آفرین به تو.کم نیاری یه وقتا؟

یونگی: اون که اصلا حرفشم نزن.

هیون: خدایا منو از دست اینا نجات بده.

تمومییییییییییییییییییییییییید خوب خوب خوب...

میدونم که کم بود الان میخواین همتون منو له کنین ولی ما در قسمت نظرات به یاری سبز شما نیازمندیم.

حالا میفکریم که یه چیزایی فعلا راجب شوملای گرامیتون دستگیرتون شده باشه که کی قراره در این زنجیره عشقی قرار بگیره. پس فعلا بنده بفرارم تا هووهای گرامی نیست و نابودم نکردن.بوشششششششششششش باییییییییییییییییییییییییییییی




طبقه بندی: Warm Winter،
[ چهارشنبه 19 مرداد 1390 ] [ 08:49 ق.ظ ] [ Hasti ] [ میدونی اگه این جا کلیک کنی چی میشه؟!!!!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :