تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام بر دوستای گل خودم.....خوبید انشالله؟....نماز روزه هاتون قبول باشه...

اینم از قسمت بعدی داستان....امیدوارم خوشتون بیاد...

بچه ها میدونم روال داستانم یکم کند پیش میره ولی همه چی درست میشه....یه مدت دیگه تحمل کنید درست میشه.

دوستایی هم که نتونستم واسشون نظر بذارم شرمنده...به خدا وقت نکردم

فردا بعد از سحری میام میخونم و نظر میذارم

پ.ن: مامان بزرگ ایمیلت روچک کن.

Part.29

 

یگانه:                                                                                                        

لبخندی میزنم و سرم رو به نشانه تایید تکون میدم.....

یگانه:ایشون چو یوری دختر یکی ازدوستای بابام هستند ایشون هم برادرشون چو هیرو...

به وضوح میتونستم اخم ناگهانی هردوشون رو ببینم ولی خیلی زود جای اون با خنده پر شد.....هه واقعا که . اهمیتی ندادم وگفتم: آقای چو از دوستای قدیمی پدرم هستند...ما هم از طریق پدرامون با هم آشنا شدیم....

پسرا یکی یکی باهاشون دست میدند و خودشون رو معرفی میکنند....سنگینی نگاهی رو احساس کردم...به طرفش برمیگردم....برخلاف بقیه یه جور خاصی بهم نگاه میکرد.....نگاهم رو از هیون میگیرم...دوست نداشتم تو اون لحظه با چشم هام خودم رو لو بدم...به طرف آلاچیق میریم...نمی دونم چرا از هر دری واسه ما بدبختی می باره.....کمی جا به جا شدیم تا اون دوتا هم بتونن پیش ما رو صندلی ها بشینند...از شانس بده من هیرو مقابل من نشسته بود....سوزان دوباره گیتارش رو به دست گرفت ....همه آماده بودند کارش رو شروع کنه...وای مثل اینکه دخالت ها و حرف های چرت و پرت یوری تمومی نداره....

یوری:واو....رو نکرده بودی سوزان جون......

سوزان لبخندی میزنه و مشغول نواختن میشه....هه خندم گرفته بود پس اون هنوز سوزان رو خوب نشناخته بود....یه نوازنده گیتار حرفه ای بود از همه بهتر این کارو میکرد....نگاهی به پسرا میندازم....همه با حیرت به سوزان نگاه میکردند....فکر کنم تو خواب هم نمی دیدند که اون اینطوری با مهارت گیتار بزنه....درسته ترانه چندان شادی نبود ولی واقعا زیبا بود....به پری نگاه میکنم که با بهت و ناباوری به سوزان خیره شده ولی وقتی نگاه خیره منو به خودش دید لبخندی زد و نقاب بی تفاوتی به خودش زد....همیشه همینطوری بود..بی تفاوتی های پری رو دوست داشتم چون یه جورایی مثل خودم بود ولی مطمئنم بهتر از من.... ولی دورو بودنش رو نه.. این اخلاقش حالم رو بهم میزد....لبخند رضایت رو میشد تو چهره پسرا دید...خوب بود خیلی خوب....فکر کنم اونا هم باورشون نمیشد...من خودم که عاشق گیتار زدن سوزان بودم چه برسه به بقیه.... . با صدای دست زدن بچه ها و تعریف و تمجید اونا به خودم اومدم...لبخندی زدم و همراهیشون کردم.....

هیونگ:واو....واقعا عالی بود....خیلی خوب گیتار میزنی....اصلا فکرشم نمیکردم...

جونگ مین:مگه تو فکر هم میکنی....

صدای خنده بلند میشه....

هیونگ:نه پس فقط تو بلدی فکر کنی....به هرحال خوشحال میشیم یه بار دیگه گیتار زدنتو ببینیم..مگه نه پسرا؟

پسرا با خنده حرفش رو تایید کردند...منم بودم همین کارو میکردم...چون واقعا زیبا بود.....باز هم پری...آه...

پری:فکر کنم بهتر باشه سوزان جون یکم استراحت کنه ونوبت رو به کسی دیگه ای بده تا استعدادهای بقیه هم دیده بشه...اینطور نیست؟

بقیه هم ازروی اجبار حرفش رو قبول کردند....

پری رو به پسرا میگه:خب از بین شما کی خوب بلده گیتار بزنه؟......

واقعا خنده دار همین که جونگ مین خواست حرفی بزنه...خودش اون فرد رو انتخاب کرد....رو به هیون گفت:میشه شما اینکارو بکنید؟...

هیون(با تعجب):من؟؟؟؟

پری:اره شما.....

جاخورده بودم ولی گفتم شاید اتفاقی بوده....شایدم نه،شاید یوری اونا رو میشناخته ...هیون گیتار رو از دست سوزان میگیره......ازچشم هاش میشد فهمید که چندان راضی به این کار نیست...ولی باز هم لبخندی میزنه.....کمی مکث میکنه...ولی بالاخره شروع میکنه...نگاهم رو ازش میگیرم ...سرم روپایین میندازم.....آهنگ غم انگیزی رو انتخاب کرده بود توجه ای بهش نکردم یعنی دوست نداشتم چون همیشه این صداش منو به طرف خودش می کشوند....دوست نداشتم دوباره همچین اتفاقی بیوفته....همیشه در برابر صداش سست و ضعیف بودم.....همون صداش بود که منو عاشق خودش کرد.....اینبار هم شنیدن صدای گرم و محزونش دلم رو لرزوند....ای کاش اون لحظه کر میشدم و صداش رو نمیشنیدم......نیم نگاهی به هیون میندازم....نمی دونستم ناراحتی که الان تو چهرش موج میزنه به خاطر چی هست....شاید به خاطر خوندن این آهنگه که حس گرفته شایدم..........

با کلافگی سرم رو آروم تکون میدم.....نگاهم رو به یوری میندازم....باورم نمیشد...دختری که همیشه لبخند رو لبش بود حتی زورکی الان این همه از شنیدن این آهنگ متاثر شده و دیگه از اون شادابی همیشگی خبری نیست....سرم رو میچرخونم...نگاهم رو هیرو ثابت میشه....با خودم میگفتم "یادم باشه ازشون بپرسم چرا اینجا اومدند" حتما کار واجبی داشتند که این همه راه رواز ژاپن تا اینجا اومده باشند ولی حالا چرا اینجا؟....جا قحط بود...خونه پیدا نمیشد....هه...تو اون لحظه به این فکر میکردم که چطور بعضی ها میتونند این همه خودشون رو مظلوم جلوه دهند و جلو هرکسی نقاب دلپسند اون فرد رو بزنند....یه دفعه با تلنگر فاطمه به خودم میام....متوجه شدم یه ساعته به هیرو ذل زدم و متوجه تموم شدم آهنگ نشدم...سرم رو پایین انداختم....یه دفعه همه زدند زیر خنده....نمی دونستم خجالت بکشم یا عصبانی باشم.....میترسیدم جلو هیون کم بیاورم ولی مثل اینکه برعکس شد.....سنگینی نگاه هیون رو احساس کردم.....به طرفش برمیگردم....چند لحظه نگاهمون بهم گره خورد...به بهانه تلفن کردن از جام بلند میشم و به طرف ویلا میرم.....ولی قبل رفتن به هیرو نیم نگاهی میکنم...مثل اینکه خوشش اومدم بود.....هه....این رو میشد از خنده رو لباش به خوبی فهمید....                                                                                

..........................................................

 

بعد از اینکه یگانه تلفن میکنه پیش بقیه برمیگرده و همراه بقیه به پیشنهاد یوری به طرف ساحل میرن....همین که به ساحل رسیدند....دخترا کفش هاشون رو درآوردند وبه آب زدند....به استثنای یگانه که خواست کنار ساحل پیاده روی کنه و از جمع جدا شد......

جونگ مین:آخیش...ولی خدایی اینجا خیلی قشنگه ها..نه؟

کیو:اره همینطوره....با دیدن اینجا خستگی آدم درمیره....خوشحالم که اینجام.....

جونگ مین:خب نمی خواین که تا ابد اینجا وایسیدو منو نگاه کنید....من رفتم.

کیو:وایسا منم بیام. هی یونگ سنگ عین مترسک اونجا بروبر مارو نگاه نکن، پاشو بیا.هیون با تو هم هستما!!

یونگ سنگ لبخندی میزنه و به طرفشون میره ولی هیون ترجیح میده همون جا روتخته سنگ بشینه.

جونگ مین:هیون نمیای؟

هیون:نه شما برید...

جونگ مین:باشه هرجور راحتی.

تکه چوبی رو برمیداره و رو تخته سنگی میشینه.....به زمین خیره میشه و با چوب تو دستش رو شنها طرح هایی میکشه...بقیه هم بی تفاوت به اون مشغولند....پسرا یه طرف و دخترا طرف دیگه....با چندین متر فاصله که نکنه چشمشون بهم دیگه بیافته....البته بیشتر واسه راحتی بودتا اینکه...

تنها کسی که این وسط رو اعصاب بود یوری بود...که با ناز و لوس بازی هاش دخترا رو کلافه کرده بود....دخترا هم با یوری آبشون تو یه جوب نمیرفت ولی چاره ای جز تحمل کردنش نداشتند.....همشون تا زانو تو آب بودند و سکوت کرده بودند که این بار یوری سکوت رو میشکنه......

یوری:پری جان یه سوال داشتم میشه بپرسم؟

پری چشم هاش رو بازمیکنه... گیر سریشی مثل یوری افتاده و از این بابت عصبانی بود ولی باید تحمل میکرد....نفس عمیقی میکشه و لبخند زنان رو به یوری میگه: تو که خجالتی نبوده بپرس..

یوری:اومممم....میخواستم بدونم چطور شد با یونگ سنگ شی ازدواج کردی...منظورم چرا اینقدر زود.... می تونستی یه دوسالی صبر کنی بعد....تا این مدت میتونستید دوست باشید...

پری(باتعجب):صبر کنی؟؟؟؟....من صبر کنم؟

یوری:اره....اخه یونگ سنگ شی یه خوانندس و هنوز اول کارشه....فکر میکنم این ازدواج برای پیشرفتش چندان خوب نباشه...اینطور نیست؟

پری دیگه کم آورده بود چی بهش میگفت....میگفت اره میدونم تو راست میگی.....یا میگفت منم مثل اونم...  پس تنها اون ضرر نمی بینه....ولی زبونش قفل شده بود....

سوزان:فکر نکنم این چیزا واسه طرفدارای واقعی یونگ سنگ اهمیت داشته باشه...اونایی که واقعا طرفدارش هستند اون رو درک میکنند.... می دونند که اونم یکیه مثل بقیه مردم...... مثل اونا باید زندگی کنه و کارش از زندگیش جداست...اینطوری نیست؟...طرفدارای یونگ سنگ شرایط اون رو قبول کردند و مثل قبل اون رو ساپورت میکنند...فکر نکنم کسی اینطوری فکر کنه مگر اینکه واقعا آدم خودخواهی باشه که یونگ سنگ رو فقط واسه خودش بخواد و بس .....و به عنوان یک فن به زندگی اون توجه نکنه......

سوزان علنا یوری رو مخاطب خودش قرار داده بود و این حرفا رو خطاب به اون میگفت....لبخندی رو لبای یوری میشینه و میگه:ولی سوزان جون اینطوری طرفدارای واقعی یونگ سنگ شی انگشت شمار میشن!!!

سوزان دیگه حرفی نمیزنه...پوزخندی میزنه و نگاهش رو از یوری میگیره و به دریا خیره میشه....

فاطمه به پری نزدیک میشه و آروم طوری که فقط اون بشنوه میگه:آخی...چه مظلوم شدی...زبونت رو موش خورده بود...ولی دیدی چی گفت بهت میگه صبر میکردی.....

پری:کوفت...زهرمار....حالا هرچی...الان این دختره فکر میکنه من از بی شوهری مونده بودم رو دست مامان و بابام یا ترسیدم این پسره رو از دست بدم واسه همین زود باهاش ازدواج کردم و الان دارم ذوق مرگ میشم.....(نه که نمیشه...)...دختره ی.....ایش

فاطمه میخنده:حالا لازم نکرده خون خودتو بخوری...

این رو میگه و از آب بیرون میاد....

پری:کجا؟

فاطمه:همون جای همیشگی....

پری:باشه برو ....ولی مراقب باش....زود هم بگرد...

فاطمه:باشه...باشه....اطاعت میشود....

کفش هاش رو برمیداره و کنار ساحل قدم میزنه.....تا به همون صخره همیشگی میرسه......                                                                                           

.......................................................                                                   

پسرا:                                                                                                   

پسرا هر از گاهی رو سر و صورت همدیگه آب میریختند واسه همین کمی خیس شده بودند....از آب بیرون میان و به طرف هیون میرن و کنار اون میشینند....

جونگ مین درحالی که زانوهاش را خم کم و دستش رو دور اونا حلقه کرده رو به هیونگ میگه:این پسره کجا رفت؟

هیونگ:هیرو رو میگی؟

جونگ مین:اره همون تا چند دقیقه پیش که همین جاها بود...

هیون:شاید رفته این اطراف بگرده....

کیو: به نظر پسر خوبی میاد....خوش تیپ،خوش هیکل،خوشگل،به علاوه پولدار و مهربون....اینطوری نیست؟

هیونگ: اره همین طوره....ازش خوشم اومد....خون گرم و ساده هم هست....و البته جذاب!!!

جونگ مین: البته به پای من که نمیرسه...

هیونگ:باز شروع کرد.....ای خدااااااااا

جونگ مین:تو هنوز نتونستی با این واقعای کنار بیای....

هیونگ از رو زمین بلند میشه...و میگه:من همین اطرافم....برمیگردم....                           

.............................................................                                            

فاطمه:                                                                                                        

به راهم ادامه دادم تا به جایی که میخواستم رسیدم.....یه صخره کنار دریا....با هر بدبختی بود خودم رو ازش بالا میکشم....رو سطح صاف وسطش وایمیستم...دست هام رو باز میکنم...باد گرم ودرعین حال دلنشینی صورتم رو نوازش میکرد......چقدر اینجا رو دوست دارم فقط خدا میدونه و بس.....غرق نگاه کردن به دریا بودم همه جا آروم بود....تو این لحظه این آرامش واسم دوست داشتنی تر از هرچیزی تو دنیا بود..............

.......................................................                                                      

به روبه رو م خیره شده بود و با نگاهش به دنبال انتهای این دریای بیکران بود....نگاهش به دریا بود ولی فکر و خیالش به هر سو پر میکشید....به خاطرات شیرین بچگیش....به تمام اتفاقاتی که تو این بیست و پنج سال زندگیش واسم افتاده بود....یادآوری بعضی هاشون ناخودآگاه اون رو وادار به خندیدن میکرد وبعضی هاشون باعث رنجش اون میشد....با یادآوری یکی از خاطره های دوران بچگیش دیگه نتونست جلوی خندش رو بگیره وبا صدای بلند میخند......

_همیشه به خنده...

جا خورده بود...کم مونده بود سکته کنه.....فکر نمیکرد کسی این اطراف باشه...ترسش هم واسه همین بود.... درحالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با حالت طلب کارانه ای میگه.......

یگانه: می بینم که هنوز زنده ای.....خدا نمی خواد شر تو رواز سر ما کم کنه تا یه ملت از دستت راحت بشن؟

هیرو:خدا نکنه...اون وقت باید هر روز شاهد خود کشی دلباخته هام باشی....نمیخوای که فردا،پس فردا که مردم بیان یقه جنابعالی رو بگیرن که چرا همچین دعایی کردی.....گناه دارن....

حالش از حرف هاش و اداهاش بهم میخورد....با این وجود نمی خواست احساسش رو نشون بده مبادا اون پی به احساسش ببره....

یگانه:آخی....می تونم بپرسم اینجا چیکار میکنی؟....نه که گناه دارند واسه همین میگم....بده اینجا باشی و اونا رو تنها بذاری....

به وضوح میشد تمسخر رو از حرف هاش بفهمید....ولی هیرو اهمیتی نمیاد و درمقابل حرف هاش یا نیشش باز بود و ردیف دندوناش رو به رخ میکشید و یا با دهن کجی جوابش رو میداد......

هیرو: اومده بودیم سفارش بابا رو انجام بدیم و بریم...گفتیم قبل رفتن بیایم به شما هم عرض ادبی کرده باشیم. لازم نکرده شما نگران اونا باشید.....به وقتش از خجالتشون درمیام....

یگانه پوزخندی میزنه ونگاهش رو ازش میگیره و دوباره به دریا خیره میشد.....تنها کلمه ای که تو اون لحظه از فشار زیر دندوناش شنیده میشد کلمه"هرزه" بود....با وجود اینکه آروم گفته بود ولی باز هم هیرو تونست بشنوه....

هیرو:خانوم خانوما یکم کم لطفی می کنید.....لازم نیست این همه سخت بگیری عزیزم...

کلمه "عزیزم" رو با حالت خاصی گفته بود....همینم واسه عصبانی کردن یگانه کافی بود کارد میزدی خونش در نمی اومد......به طرفش برمیگرده....درحالی که انگشت اشارش رو به طرفش گرفته بود با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت رو به هیرو میگه....

یگانه:خفه شوکثافت عوضی.....حرف دهنت رو بفهم...آخرین باری باشه که بهم میگی عزیزم....فهمیدی؟

هیرو داستش رو به نشانه تسلیم شدن بالا میاره و با همون لودگی های همیشگیش میگه:اوه...اوه....ترسیدم...

باشه قبول....ولی....

این رو میگه و آروم اروم فاصلش رو با یگانه کم کم میکنه....هیرو بهش خیلی نزدیک شده بود...خودش رو کمی کنار میکشه ولی اون زود بازوش رو میگیره و به طرف خودش میکشه....یگانه با وجود اینکه وانمود میکرد براش فرقی نداره ولی خیلی ترسیده بود...سعی کرد بازوش رو از دست هیرو بیرون بکشه ولی فایده ای نداشت...

یگانه:ولم کن عوضی...

یگانه به اون که بهش خیره شده بود نگاه میکنه ولی اون اصلا بهش توجهی نداشت و حرفی نمیزد با این وجود بازوش رو هم رها نمیکرد...

یگانه هرچه تقلا میکرد فایده ای نداشت....با صدای بلند سرش داد میزنه و ازش میخواد ولش کنه......ولی اون بی توجه به حرفای اون سکوتش رو میشکنه....

هیرو:می دونستی چشم های عجیبی داری....هیچ وقت نمی تونم این چشم ها رو فراموش کنم...

یگانه:چی؟

فاصله بینشون نزدیک تر میشه.....یگانه متوجه منظورش میشه.....دوباره سعی کرد بازوش رو رها کنه ولی اینبار بین بازوهای مردونه اون گیر افتاد...دیگه راه فراری نداشت...نفس هاش رو با حرص بیرون میاد....که یه دفعه با صدایی به خودشون میان...یک قدمی به عقب میره و......


این قسمت هم تمومید....امیدوارم خوشتون اومده باشه.....و اما یه چیز مهم

اونطوری که من فهمیدم نظرا کمه....بی شوخی از اونجایی که کلی از وقتم میزنم میام نت(منت نمیذارم....گفتم که بدونید)وقتی میبینم تعداد مخاطبای داستانم کمه...ناامید میشم...باور کنید اینبار بر خلاف دفعه های قبل جدیم...از این به بعد به استثنای این قسمت از داستانم   بر اساس تعداد کسایی که واسم نظر میذارم مینویسم و داستانم رو میذارم....اینطوری خودم هم بهتر میتونم به کارام برسم و فشار کمتری بهم وارد میشه...خیلی هاتون شاید ندونین ولی واسه نوشتن این داستان چقدر عذاب میکشم اونم ماه رمضونی....امیدوارم درکم کنید

دوستتون دارم....بای




طبقه بندی: Destination،
[ سه شنبه 18 مرداد 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ Mahsa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :