تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلاااااااااااااااااام دوستای گل خودم!

نماز روزه هاتون قبول باشه ایشالا!

خب بی مقدمه میگم!من امروز داستان عشق و نفرت رو نمیزارم چون نظرا فوق العاده پایین بود!اینم بگم که تو پارت بعد اصل قضیه مشخص میشه و پای هیون جان برادر میاد وسط!حالا بنده فعلا اینو میزارم و تا فردا غروب یا شب صبر میکنم اگه نظرا بالای 30 تاشد که میام میزارم وگرنه هروقت که به این تعداد رسید میام میزارم!از اونایی هم که نظر میدم واقعا معذرت میخوام!چاره ای نیس!چون من با هزار بدبختی میام نت اگه بدونم داستانم خوب نیس یا دیگه نمیام یا یه داستان دیگه میزارم!

یه وقت فکر نکنین من چقدر مغرورم که فکر میکنم حالا مثلا داستانم چه تحفه ای هست که انتظار نظرای بالا دارم.اصلا اینجوری نیس.ولی بالاخره منم دلم میخواد بدونم داستانم چطوره دیگه!!!من میگم شده فقط یه نقطه بزارین یا اصلا چیزی ننویسین خالی بفرستین ولی بفرستین که بدونم چند نفر داستانمو میخونن!راستی من اگه داستان کسی رو بخونم حتما نظر میدم اگه واسه پارت های جدیدی که گذاشتن هنوز نظر ندادم مث داستان مهسا جون بدونن فعلا نتونستم بخونم ولی وقتی بخونم حتما نظر میدم!

به هرحال شرمنده!

بفرمایید داستان رو بخونین.اندفعه خداییش زیاد گذاشتم!دستم له شد دیگه!

فصل دوم

راستی داشت یادم میرفت...اسم من....

______________________________________________

_اسم من هئو یونگ سنگه!میتونی آقا یا آقای هئو صدام کنی!

سوجین:اگه اشکالی نداره آقا صداتون کنم!

یونگ:نه مشکلی نیس!هرطور راحتی!آهان....به هلن بگو اتاقتو نشونت بده!

_چشم خیلی ممنون!

بدون اینکه جواب بده از خونه خارج شد!

به خونم رفتم تا وسایلمو که فقط شامل لباسام و لوازم شخصی میشد بردارم!از همسایه ها خداحافظی کردم و برگشتم!

وقتی اومدم آقای هئو(از این به بعد میگم یونگ سنگ)هنوز نیومده بود.به کمک هلن به اتاقم رفتم!

اتاق بزرگ و شیکی بود و تقریبا همه ی چیزهای لازمو داشت!میز توالت،تلویزیون،یک ضبط صوت و چند جلد کتاب با یه کمد دیواری!

لباسامو تو کمد گذاشتم و تلویزیون رو روشن کردم!چیزی ازش نفهمیدم فکرم مشغول بود!

خاموشش کردم!لباسامو عوض کردم و لباس مخصوص پوشیدم(پیش بند و پیرهن و کلاه منظورمه).همین که خواستم آماده شم متوجه سروصدا شدم که از پایین میومد.صدا خنده ی چند نفر بود که حتما هم پسر بودن!خیلی کنجکاو شدم.در رو یواش باز کردم و رفتم بیرون.روی زمین کنار پله ها نشستم و پایینو نگاه کردم.یونگ با سه تا پسر دیگه بودن!

یونگ:آییییییییییش مثلا من واسه خودم خونه جدا گرفتم که تنها باشم ولی انگار برعکس شدنه!ببینم شماها کارو زندگی ندارین که همش اینجایین؟!

_نچ..نچ..نچ....ای واااااای ای وااااای...

یونگ:چه مرگته هی نچ نچ میکنی؟!

_مرض بگیری ایشالا مررررررررد که داری زن و بچتو از خونه بیرون میکنی!ببین این بچه رو(اشاره به هیونگ)....

_هووووووووووووووووی بچه خودتی!

اون پسره زد تو سرشو گفت:

آدم وسط حرف مامانش نمیپره بچه!توهم بار آخرت باشه مارو بیرو میکنیاااااااا ما هر وقت بخوایم میایم اینجا!ناسلامتی زنتم!(بسم الله)

یونگ با چشمای گرد داشت به اداهای دوستش نگاه میکرد!

_جونگ مین حالت خوبه؟سرت به جایی نخورده؟!هیووووووووووووون هی من میگم یه پستونک واسه اینم بخر هی تو میگی نه!

هیون(با خنده):آخه من فکر نمیکردم واسه جونگ مینم لازم بشه فقط واسه هیونگ خریدم!هیونگ بابایی پستونکت کو؟!

اون پسره هیونگ با کوسن کوبید تو سر هیون!

جونگ:هیییییییی هئو یونگ سنگ زبون باز کردی؟انگار حالت خوب شده ها!!!!

خیلی بامزه بودن.بدجوری خندم گرفته بود ولی جلوی خودمو گرفتم!اونام دیگه داشتن میخندیدن!به یونگ سنگ نمیخورد که اهل شوخی باشه...

_تو کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟

قلبم از ترس ایستاد.داشتم سکته میکردم.برگشتم نگاش کردم.یه پسر جوون بود که احتمالا یکی دیگه از دوستای یونگ سنگ بود!با لکنت گفتم:

من...چیزه...من...خدمتکار جدیدم!

خیلی سخت بود که جلوی پسر مجبور بشم بگم من خدمتکارم....

اون پسره انگار خیالش از یه چیزی راحت شده بود حالت چهرش عوض شد و گفت:

خانوم کوچولو!گوش ایستادن اصلا کار خوبی نیست.اگه یونگ بفهمه حتما اخراجت میکنه!(و خندید){رو آب بخندی!ای کیو برادر خیلی ناقلایی.توهم آره؟}

اینو گفت و رفت.منم سریع رفتم تو اتاقم.خیلی ترسیده بودم.اگه اون به یونگ سنگ میگفت و اخراج میشدم...وای خدایا کمکم کن....!

سوجین...سوجین تو اتاقتی؟

صدای هلن بود که از پشت در صدام میکرد!درو باز کردم!

سلام.بله؟

هلن:سلام.بله یعنی چی دختر؟!!مگه نمیبینی آقا مهمون دارن.بیا پایین کمکم کن!

_ببخشید.چشم الان میام!

ای وای!حالا چیکار کنم؟اگه اون پسره جلوی من حرفی از برخوردمون بزنه بدبخت میشم.آبروم میره.ولی چاره ای نیست.باید برم!

خودمو جلوی آینه برانداز کردم.عیب و ایرادی نداشتم.حتی با لباس خدمتکارا هم جذاب بودم(اینم لنگه ی جونگ مینه.خدا درو تخته رو خوب جور کرده).با ترس و لرز از اتاق بیرون رفتم!اونا هنوز داشتن شوخی میکردن و سربه سر هم میزاشتن!

نفس عمیقی کشیدم و به آرومی از پله ها پایین رفتم.برای چند لحظه خونه ساکت شد.احساس کردم همشون دارن به من نگاه میکنن برای همین سرمو بلند کردمو یه سلام کلی به همه کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.ولی وقتی داشتم از نزدیکشون رد میشدم یکیشون گفت:

میگم اینجا همچینم بهت بد نمیگذره ها!جدیده؟

یونگ:آره روز اولشه!

جونگ:خوبه دیگه کلا خوش میگذره بهت.ماهم که نیستیم....

یونگ:هییییییییییییی پارک جونگ مین!!!!!پامیشمااااااااا....

کیو:هی جونگ مین یونگ اونقدرام بدسلیقه نیس که به یه خدمتکار بخواد توجه کنه!!!

(کیووووووووووو!!!!!)

از حرفش حسابی عصبانی شدم.تحمل اینو دیگه دیگه نداشتم!منم یه زمانی واسه خودم کسی بودم ولی یادم نمیاد تاحالا به زیردستام توهین کرده باشم.دیگه اخراج شدن یا نشدنم برام مهم نبود باید جوابشو میدادم...

_خوبه که آدم یک هزارم پولشم که شده شخصیت داشته باشه!بعضی جاها لازم میشه!! (حالا انگار چی گفت!!!)

اولش همه ساکت شدن.انگار انتظار نداشتن یه خدمتکار انقدر گستاخ باشه!ولی بعدش همون پسره جواب داد:

خوبه که بچه یاد بگیره گوش ایستادن و فضولی کردن تو کار دیگران اصلا کار خوبی نیست!

لعنتی!بد سوژه ای دستش داده بودم.حرفی نداشتم بزنم فقط یه نگاه پر از نفرت بهش انداختمو رفتم توی آشپزخونه!خیلی عصبی بودم!تا حالا پسری رو بی جواب نذاشته بودم!پسره ی خودخواه...

بیچاره هلن که دید اوضاع خرابه خودش از اونا پذیرایی کرد!

از توی آشپزخونه تقریبا صداشونو میشنیدم:

جونگ:هییییییییییییی این چرا یهو ترمز برید؟!!!میگم یونگی اینو بعنوان بادیگارد استخدام میکردی بهتر بودا!....هی کیو از تو بعیده این حرفا رو بزنی!این چه چرت و پرتی بود که گفتی؟(نه باباااااااا جونگی برادر جاشو با کیو جان عوض کرده)

کیو:برو بابا!دلم خواست!!حتما یه چیزی میدونم که میگم!

جونگ:ولی خوشم اومد خوب جوابتو داد!!(براش شکلک در آورد)

کیو:ببین هویج میزنم لهت میکنماااااا....

جونگ:نه مث اینکه یه خبرائیه.تو واقعا یه چیزیت شده ها!

هیونگ:جونگ مین بیخیال شو دیگه!به ما چه ربطی داره آخه.یه چیزی گفت یه چیزی هم شنید دیگه!

جونگ:اولا شوما شیشه شیرتو بخور تو کار بزرگترا دخالت نکن دوما اون دختره یه چیزی گفت این گوریل دوتا تحویلش داد!

هیون:بسه دیگه!اهههههههه!هیونگ راس میگه تمومش کنین ببینم!!یونگ سنگ گیتارت کجاست میخوام بزنم یه کم جو عوض شه(بابا فیلتر)

کیف کردم.اون جونگ مین خیلی باحال بود.ازش خوشم میومد(سوء تفاهم نشه ا.هنوز به اونجاها نرسیده).اون پسره هیون واقعا قشنگ گیتار میزد!

بالاخره بعد از دو ساعت رفتن!ولی وضعیت خونه افتضاح بود!هرکی نمیدونست فکر میکرد پسر بچه های 6 7 ساله اینجا بودن نه بیست و چند ساله!

خواستم برم شروع کنم به جمع کردن خونه که هلن اومد و گفت که آقا تو اتاق منتظرتونه.گفت کار واجبی داره....

خب چطور بود؟دیدین زیاد گذاشتم دیگه پس نظر زیاد میخوام.هرچند دفعه قبلی کم بود ولی از این به بعد به نسبت نظراتون حجم داستان کم یا زیاد میشه!!

هه هه دیگه اگه بده لطفا بگین که یه داستان دیگه بزارم!دوستتون دارم!

بووووووووووووووووووووووووووووووس

بابای!




طبقه بندی: Ominous Destiny،
[ دوشنبه 17 مرداد 1390 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ Atieh ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :