تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
اسلام وعلیک....
نه تورو خدا خاج خانوم بلند نشو نه جان من بشینید....
خب با ارزوی قبولی طاعات و عبادات(این یکی جدی بود)
برید این پارت 5 رو بخونید که بنده زیاد گذاشتم و لطفا نظر یادتون نره دیگه دیگه
خب دیگه برید....

-ممنونم تو واقعا خوبی...
-حالا وقته تشکر نیست...غذاتو بخور من میرم تا استراحت کنی...و از کنار تخت پاشد.
کیت دستشو گرفت-ممنون بابت همچی...
کیوجونگم دستشو گذاشت روی دست کیت و لبخند زد و از اتاق رفت بیرون.تمام کاراش اونو وادار میکرد دوباره دوباره به گذشته فکر کنه گوشیش رو برداشت نگاهی به عکسه خودش و اون کرد....که یهو یکی درو باز کرد...
-هی دختر تو اینجا چیکار میکنی؟
-وای هیورین...و هیورین بغلش کرد.
هیورین-چی شده؟
کیت-هیچی چیزه خاصی نیست...
-وای من که امروز اصلا ندیدمت یعنی منتظر بودم بیای تو ون تدارکات اما با مدیر رفتی الانم که فکر کنم از ماشین جا موندم...
-وای ببخشید من همش دردسر درست میکنم..
-نه بابا زیاد مهم نیست الانم پاشو بیا بیرون....
-اما...
-اما نداره و دسته کیت رو دنبال خودش کشید...و برد توی باغ...
مدیر-به به کیت میبینم که حالت خوبه...
کیت-بله بهترم...
-خب باید یه تشکرم از جونگ مین بکنم.
کیت-جونگ مین؟
-بله جونگ مین بود که پیدات کرد...
کیت دوباره گوشه لبشو گاز گرفت و نگاهی به جونگ مین که داشت با لبخند اسمون رو که تقریبا سیاه بود نگا میکرد کرد.
کیت-ممنونم.
جونگ مین با بی تفاوتی سرشو برگردوند سمت کیت و خیره نگاش کرد.کیت هرچی سعی میکرد نمیتونست چیزی از چشماش بخونه.
جونگ مین باهمون لحن سرد-تشکر لازم نیست هر کسی بود همین کارو میکرد...و دوباره سرشو برگردوند.
کیت-به هرحال ممنون.
جونگ مین دوباره سرشو برگردوند-میگم که هرکس دیگه ای بود همین کارو میکردم.
کیت لبخند زد چیکار میتونست بکنه با پسری که اون رو مثه همه میدید اما کیت اون براش با همه فرق داشتن...
مدیر-بچه ها بیایید شام...
کیت بین کیوجونگ و هیورین نشست...
سعی میکرد نشون بده همچی خوبه و به حرفای هیونگ که روبه روش بود میخندید...به حرکات کیوجونگ لبخند میزد با خنده های جونگ مین عادی برخورد میکرد....با هیورین حرف میزد...تا بالاخره شام تموم شد...
با هیورین خدافظی کرد و رفت تو اتاق خواب کناریه پسرا....
پتو رو کشید رو خودش باد اروم پرده رو جلو عقب میکرد وهمزمان با اون قلب کیت میزد امشب مجبورش کرده بود یاده خاطراتش بیفته....
سرشو برگردوند اومد جیغ بزنه که با علامت هیس...
-یونگ سنگ شی شما اینجایید؟
-اره هیس...بعدم من فقط یونگ سنگم همین ونشست کنار تخت.
-بله یونگ سنگ شی یعنی یونگ سنگ...
یونگ سنگ لبخندی زد و کتاب رو گذاشت رو پای کیت....
کیت نگاهی کرد(رمئو و ژولیت)
یونگ سنگ-گفتم شاید حوصلت سر بره...
کیت لبخندی زد و گفت-تو واقعا خوبی....
-ولی تو خیلی بدی...
-چرا؟
-نمیخوای من همینجوری اینجا بشینم یکم برو اون ورتر....و کیت و با حرف یونگ سنگ کمی رفت طرفه پنجره...
و یونگ سنگ کتاب رو گرفت و شروع کرد به خوندن کتاب.درسته کیت این کتاب رو ده بار خونده بود اما تا حالا کسی براش نخونده بود...صداش اونقدر اروم بود و لحنش اونقدر گرم بود که مجبورت کنه تک تکه کلماتشو گوش بدی...
یونگ سنگ اروم جمله های رومئو رو تکرار میکرد...جوری که انگار خودش بود
-ای چشمان برای اخرین بار خوب نگاهش کنید.ای دستان برای اخرین بار در اغوشش بگیرید.و ای لبها ای دروازه های نفس با بوسه ای پاک پیمانی جاودانی با مرگ شیرین ببندید....
و دوباره پایان داستان و کیت بدون این که بخواد اروم  گریه کرد....
یونگ سنگ-چرا داری گریه میکنی؟
-تو تو...فوق العاده تعریفش کردی...
یونگ سنگ لبخندی
 زد و با دست سره کیت رو شونش خم کرد....
************************************************
-اااا یو یونگ سنگ تو اینجا چیکار میکنی؟
یونگ سنگ با دست علامت هیس رو به هیونگ نشون داد و سره کیت رو اروم از روی شونش برداشت تا بزاره رو بالشت که کیت یهو چشماشو باز کرد.
کیت-چیزی شده؟
یونگ سنگ-نه بخواب
-نه دیگه خوابم نمیاد.دیشب خوب خوابیدم...
هیونگم دست به سینه بالا سرشون وایساده بود و چپ چپ نگاشون میکرد....
کیت-سلام...صبح بخیر...خوب خوابیدی؟
هیونگ-سلام اره ولی نه به خوبیه شما...
کیت-چی؟من اصلا نفهمیدم دیشب کی رفتی...
هیونگ-ولی من فهمیدم همین الا...که یونگ سنگ دهنشو گرفت وبا لبخند از اتاق بردش بیرون.
کیتم با منگی شونشو انداخت بالا....
**************************************************************
اینده...
کیت جیغ میزد و پسر میخندید نمیتونست هیچی از چشمای شیطونش بخونه....اومد جلو کیت دوباره شروع کرد به جیغ زدن و میخواست بره عقب اما نمیتونست پسره با چندتا قدم اومدم جلو درست روبه روی کیت و به خاطر قد بلندش مجبور بود خم بشه وزل زد تو چشمای کیت و دستشو گذاشت زیره چونه کیت....وکیت بیشتر جیغ میزد...که سردی چیزی رو گردنش احساس کرد...
***************
بله این قسمتم تموم شد به نظرتون در اینده چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یوهاهاهاها خب نظر نشه فراموش بابای



طبقه بندی: My Immportal،
[ یکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ *Zahra* ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :