تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

 

این میهن دیگه داره کفر منو در میاره ها.

آخر خودم یه بلایی سرش میارم.

-راستشو بخوای.نه!!

-پس من الکی داشتم وقت تلف میکردم؟

-اشکالی نداره.بعدا دوباره بهم یاد میدی.هه.من خیلی گرسنمه بیا باهم شام بخوریم.

-اوف.نه دوباره نه.ولی باشه به شرطی که مثله این دفعه نباشی.حالا چی بخوریم؟

-همینی که درست کردیم!

-درست کردیم نه درست کردی درسته.

-ایش.خودخواه.(یواش)

"بعد از شام"

-هی.فکر نمیکردم اینقدر دست پخت خودمو دوست داشته باشم.امشب خیلی

غذا خوردم.باید فردا کلی ورزش کنم.

-جونگی؟

-بله؟

-میشه ازت یه خواهشی بکنم؟!

بگو.البته قول نمیدم چون شاید نتونم انجامش بدم.

-میشه.........

-چرا حرفتو میخوری؟خوب بگو دیگه!نکنه عاشقم شدی؟ازم میخوای باهات

دوست بشم.آره؟

-ایششش.چه اعتماده بنفسی داری.تو الان داشتی منو دعوا میکردی.بعد انتظار

داری که بیام و ازت درخواست دوستی بکنم.عمرا.

-باشه.باشه.من تسلیم.شوخی کردم.حالا چی میخواستی بگی؟

چشامو بستم و سریع گفتم:

-میشه امشب اینجا بخوابی؟

-یواشکی چشامو باز کردم و نگاش کردم.

-(با خنده)دیدی گفتم که عاشقم شدی؟!باورت میشه؟!حالا چرا اینو از من میخوای؟!

وبعد به خنده هاش ادامه داد.

-هی.نخند.امشب پدر و مادرم نمیانخونه.پدرم چون میدونه من تو این خونه به این بزرگی

نمیتونم تنهایی شب تنها بمونم ازم خواست تا بهت بگم پیشم بمونی.

-نمیتونی یا میترسی؟

-کی گفته من ترسوام؟ایش.

-پس اگه نمیترسی.میخوای یه فیلم ترسناک ببینیم؟

-خیلی دلم میخواد ببینم و ضایت کنم ولی باور کن خیلی خسته ام.

-کرومم.درک میکنم.چون زیر چشات گود اوفتاده.امروز منو تو ماجراهای

جور و واجور زیاد داشتیم.معلومه که خسته ای.از برخوردمون تو فرودگاه

همسایه از آب در اومدنمون خرید رفنتمون با هم آشپزی کردنمون و ......

بوسه ای که داشتیم.

از خجالت داشتم آب میشدم.

آروم پرسیدم:

-حالا امشب اینجا میمونی یا میری؟

میمونم ولی کجا باید بخوابم؟

-اوممممم.کناره اتاق من یه اتاق دیگه هست.ت.ش وسایل هم چیده شده.تختم هست.

اگه دوست داری اونجا بخواب.

-باشه پس تا  تو اینجارو تمیز کنی و ظرفهارو هم بشوری منم میرم و لباس راحتی

 برایه خودم میارم و به بقیه هم میگم که ینجا میمونم.

-چی؟من ظرفهارو بشورم؟!

-تق.(صدایه بسته شدن در هنگام خروج جونگی خان)

 هیونگ:چی؟یعنی چی؟تو کجا میخوابی؟اون کجا میخابه؟

یونگی:نه نه.این کار اصلا درست نیست.

کیو:من که اجاره همچین کاریو نمیدم.

هیون:چی میگین شماها؟

وبعد رو کرد به جونگی و گفت:

-جونگی میدونی که پدر و مادره میترا و حتی خوده میترا بهت اعتمادکردنا.

-چی چی میگین شماها؟مگه من از اون مدل آدمام؟کی من همچین کارو کردم که

الان دارید منو نصیحت میکنید؟ما که اصلا بهم احساسی نداریم که بخواد اتفاقی برامون بیفته.

چهارتایی با هم:

باشه.پس جونگی مراقب باش.هانتینگ.

بعد از اینکه برگشت خونه زیاد باهم حرف نزدیم هردومون یه راست رفتیم تو اوتاقامون

که بخوابییم.

"ساعت 2 بعد از نصفه شب"

-تق تق تق!

-تق تق تق!

-اومممممم!اومدم!کییییییه نصفه شبی؟آهه!

-جیغغغغغغغغغغ!!!!


طبقه بندی: I will love u،
[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ Mitra ] [ اگر نظر ندی خودمو میکشما!!!!!!!!!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :