تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام سلام دوست جونام.Shukhi.Com

از اونایی که نظر میدن خیلی ممنونم.Shukhi.Com

خیلی دوستون دارم.Shukhi.Com

ولی ازتون دلگیرم.

چون خیلی کم میاین نظر میدین.

دیگه داره اشکم در میاد.

تا گریه هام شروع نشده برید MORE  و داستانو بخونید.

 

 

 

من داشتم میرفتم سمت اتاقم که جونگی صدام زد.

-میترا!

-بله!

میشه بیای پایین کارت دارم.

-خوب از همین جا بگو میشنوم.

-نه بیا پایین باید یه چی بهت بدم.

با قدمهایی محکم رفتم سمتش و گفتم:

-بگو! میشنوم!

جونگی صورتشو اورد جلو و...

Part 5

 یه بوسه زد رو پیشونیم و بعد یه جعبه گرفت جلوم و گفت:

-از تمام اتفاقایی که برا هردومون امروز افتاد متاسفم.از

فرودگاه از محکم زدن رو دستت و بوسه ای که داشتیم.(

کلمه بوسه رو یواش گفت)و...کلا متاسفم.لطفا منو ببخش و

اینو از من قبول کن.

-خوب این چی هست؟

-باز کن میفهمی.

-چی؟تو واسه عذرخواهی داری به من یه سیب میدی؟

-میترا اشتباه نکن.تو مگه نمیگی که کاملا به زبان کره ای

مسلطی؟

-آره.ولی این چه ربطی داره؟

-خوب کلمه سیب با متاسفم ر زبان کره یکیه.

-ههههه.آره.اوا آره.چرا به ذهنه خودم نرسیده بود؟!

-چون از بس باهوشی!(آروم)حالا عذر خواهی منو میپذیری؟

با تکون دادن سر گفتم آره.

جونگی با وسایل یه راست رفت تو آشپزخونه و منم رفتم تا لباسامو عوض کنم.

وقتی برگشتم پسرا هنوز نیامده بودن و جونگی مواد اولیه رو آماده کرده بود و

گذاشته بود رو میز.بهش گفتم:

-دیگه میخوام باهات خوب باشم شاید از این طریق تونستم آشپزیمو قوی کنم.(با خنده)

جونگی داشت از حرف من میخندید که گوشیش زنگ خورد.

-سلام یونگی.پس چرا دیر کردین؟........چی؟واسه چی؟...........ای خدا.میخواین بیام؟

..........ها.بشه.........آره هنوز که نیومدن........باشه.خداحافظ.

-میتونم یه سوالی بپرسم؟

-بگو.

یونگی چی میگفت؟

-هیچی بابا.این هیونگ از پله ها که میرفته بالا یکدفعه پاش پیچ میخوره و شیشه آبجوها

میشکنه.یه تیکه شیشه هم میره تو دست کیو.الانم هیونگ داره گریه میکنه.هیون دلداریش

 میده.یونگی هم داره زخم دست کیو رو میبنده.

من که تا اون لحظه داشتم از تعجب میمردم گفتم:

-چی؟هیونگ داره گریه میکنه؟!

وبعد زدم زیر خنده.

-اااا.مگه نمیدونی؟هیونگ هر وقت کار اشتباهی انجام میده فقط بلده گریه کنه.

من که تا الان داشتم با صدای آروم میخندیدم با این حرف خونگی صدایه خندم

بلندتر شد.

-تو!چقدر !صدایه خندت قشنگه!

یکدفعه خنده از رو لبام محو شد.

گفتم:ام.نمیخوای شروع کنیم؟

یکدفه چشاش گرد شد و گفت:

-چی رو؟

-آشپری دیگه!

-هه.داشت به کل یادم میرفت.

و ادامه داد:

-دوست داری از غذای سخت شروع کنیم یا آسون؟

-اوووه.خوب معلومه که آسون.

-باشه.پس بیا جلوتر تا تورو با وسایله ها آشنا کنم قبل از آشپزی.

-ها!اووه!باشه!

"20 دقیقه بعد"

-وای؟!خدا؟!میترا چرا یاد نمیگیری؟!

-اه.خوب من گفتم از آشپری سر در نمیارم خودت اسرار کردی!

-اوف.خیلی خوب.از اول شروع میکنیم.ولی ازت خواهش میکنم زود

یاد بگیر.

-چشششم.

"10 دقیقه بعدتر"

-جیغغغغغغغغغ!

-وای میترا چیکار کردی؟!چرا حواستو جمع نمیکنی؟!باید به مادرت

بگی که خودت اینو شکستیا نه من.باشه؟

-باشششششششششه.

"10 دقیقه بعد از بعدتر"

-خوب بالاخره آماده شد.دستور پختشو یاد گرفتی؟


طبقه بندی: I will love u،
[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ Mitra ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :