تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
.................درود
این چه طرزشه....من با یه هوا شور و  ذوق میام اونوقت...بابا جان من تشریف اوردین داستان مضخرف منو خوندید...یه نطریم بزارید.....هم دل منو خوش کردید و هم من دیگه سر پل صراط یقتونو نمیگیرم.....دیگه خوددانید.....
در راستای رعایت دموکراسی نحوه ادامه داستانو به رای گیری گذاشتم ولی....فقط سبک کردن خودم بود.....

به هر حال برید داستانتونو بخونید...ولی نه.......... قبلش حاضری بزنید
-رفت.....
هیون:اوهوم....ده دقیقه پیش هواپیما بلند شد.
رفت..چند بار این کلمه رو تو ذهنم تکرار کردم...یه حسی بهم میگفت این مدتی که تو سئول با هم بودیم آخرین ملاقات ما محسوب میشد..یا شایدم آخرین باری که به اون به چشم یه همراه نگاه میکردم...یه پشتیبان...
جونگ:نگار نمیخوای بلند شی...همه دارن بهت نگاه میکننا!زشته بخدا!
-اهان!الان بلند میشم....فقط...
هیونگ:فقط چی؟هر چی تو بگی..امروز رور توئه!!
خندم گرفته بود طرز رفتارشون با من الان مثل رفتار با یه پرنسس بود....جوری که انگار میترسیدن یه وقتی من بشکنم!!!
-هه هه هه....
هیون با یه حالت نگران پرسید:حالت خوبه نگار؟طوریت نیست؟
-چه...مگه باید چیزیم باشه......بچیل گرام فعلا با یه شام چطورید..مهمون من!
هیونگ:نگار!!!!!
هیون:نگار!!!
جونگ:نگار!!
.....
-هف...نگار رو کوفت..نگارو درد...چطونه؟قرص نگار نگار خوردید....اصلا مهمونی کنسل!!!11




دو ماه از رفتن اوستا میگذشت.تو اون مدت رابط ما دوتا هیون بود...چون بابای اوستا تلفنشو کنترل میکرد...
به هر حال این قضیه واسه ما دوتا چندان فرقی نداشت....اصلا اهل سند کردن احساسات نبودیم...همین که از هم خبر داشته باشیم برامون کافی بود....زندگی میگذشت ولی نپرس چجوری.....

نسی:نگی الان تو چه بخشی هستی؟؟؟
-عفونی....واس چی میپرسی؟
نسی:عفونی...نمترسی تو؟؟
-نه بابا..از اول واسه همین اومدم پزشکی.بعدشم ایمنی رو رعایت میکنن زیاد تفاوتی با بقیه بخشا نداره...فقط کافیه بخوای...اونوقته که دیگه برات مهم نیست کی ایدز داره کی ناقله...راستی تو میخوای تو چی تخصص بگیری؟؟
نسی:نمیدونم..شاید داخلی..شایدم اطفال...
-خوبه...کاری نداری؟من باید برم..شیفت دارم.
نسی:باش..برو...ولی نه پاک یادم رفته بود!
-چیرو؟
نسی:امروز صبح یه یارویی زنگ زد باهات کار داشت..گفت بعدن باهات تماس میگیره.
-مطمئنی اشتباه نگرفته بود؟من به هیچ کس شماره ی تو رو ندادم....یعنی کی میتونه باشه؟ببینم اسمشو بهت نگفت؟
نسی:نه..دقیقا گفت با نگار صدر کار دارم...اسمشم..اسمشم..اهان اهورا محتشم بود....میشناسیش؟؟
-اوهوم.....پس بلاخره زنگ زد...هر چند زودتر از اینا منتظرش بودم!
نسی:اون کیه نگار؟
-یه حیف الخلق!!من رفتم نسی....

برج سامسونگ.سئول...
-نمیدونستم اینجا سامسونگم مال شماست...پدر جان!(مخصوصا روی کلمه پدرجان مانور دادم)
محتشم:میدونی که من همه جا هستم...هر چند ممکنه خیلیا ندونن..ولی من همه جا هستم..
-بله..کاملا واضحه..همه جا هستید و در همون حال هیج جا هم نیستید..بدون اینکه کسی بدونه رو اقتصاد..سیاست..اجتماع هر کشوری تاثیر میزارید ولی تقریبا همه شما رو با این مشخصات میشناسند:یه استاد دانشگاه محبوب که دستیم تو کارای انسان دوستانه...واقعا یه کاور خوب برای مخفی کردن خودتون درست کردین پدرجان!!
محتشم:من پدر تو نیستم و فکر کنم خودت بدونی من واسه چی اینجا هستم!!!
-البته!!!ولی من خیلی وقته منتظرتون هستم..فکر نمیکنید خیلی دیر نگران من شدین...
محتشم:اگه منظورت اون تعطیلات 2 هفته ایه که من اونو یه سفر خدافظی برای جفتتون در نظر گرفتم....چون نمیشد یه رابطه 2 ساله رو یه روزه تموم کنم...به نظر تو میشد؟؟؟
-البته که نمیشد...ولی...چقدر؟؟
محتشم:و اونوقت..چقدر چی؟
-چقدر میدین تا من دست از پسرتون بردارم؟
محتشم:مایه خوشحالیه..مثل این که همدیگرو میفهمیم...تو چقدر میخوای؟
-وقتی داشتم میومدم یه نرخ هایی تو نظرم بود..ولی با دیدن این کمپانی...سامسونگ چطوره؟؟؟
محتشم:میدونی بعضی وقتا به پسرم حق میدم از تو خوشش بیاد...ولی...فقط 30 درصد این کمپانی مال منه!!
-خوب...به 10 درصدشم راضیم چطوره...میدونید من اوستا رو به ارزونی نمیفروشم!!
محتشم:منو به خنده میندازی خانوم جوان...خوتون خوب میدونید من به راحتی میتونم شما رو کنار بزنم..
-ولی من میدونم شما این کارو نمیکنید...مگه این که بخواین پسرتون رو از دست بدین.....هر اتفاقی برای من بیفته اوستا شما رو مقصر میدونه...به هر حال امیدوارم تصمیمتون رو گفته باشید!!
محتشم:باید به من وقت بدین...ولی قبل از اون شما چه ضمانتی به من میدید؟
-برای شروع تا قبل از این که شما تصمیمتون رو بگیرید من سعی میکنم از اوستا دوری کنم؟؟
محتشم:عالیه...
                       ****************************
-هیون جونگ تویی؟
هیون:آره از طرف سونگ برات یه پیغام دارم...
-اون چیه؟؟
هیون:منظورشو نفهمیدم...فقط گفت بهت بگم که منو ارزون ندی...


بچه ها احساس میکنم داستانم خیلی کند داره پیش میره...شما چی فکر میکنید؟؟؟













طبقه بندی: In The Fire،
[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ *Negar* ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :