تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام بر دوستای گل و گلاب خودم....خوبین؟...نماز و روزه هاتون قبول باشه

اینم از قسمت بعدی....اگه کم بود واقعا شرمنده....چند روز بود سرم شلوغ بود نتونستم داستان رو بنویسم ....دیروزم که اصلا خونه نبودم....شب هم مامی گرامی اصرار کردند بریم بیرون....بعدشم سر از خونه عمه گرامی درآوردیم...خلاصه ساعت 12 و نیم بود خونه رسیدیم....عرضم به حضورتون چون از ساعت خواب بنده گذشته بود دیگه نتونستم بخوابم تا ساعت 4 فقط تو رخت خوابم از اینور به اونور غلت میزدم.....باورتون میشه یه دقیقه هم نخوابیدم...آخر سر دیگه اومدم داستان رو بنویسم و بذارم از 4 صبح پشت کامی نشستم....شکر خدا مرورگرم هم قاط زده بود...دوباره اونو دان کردم....هی روزگار...الان هم از فرط خستگی میمیرممممممممممم......ولی واسه خاطر شما اومدم داستان بذارم.........پس نظر فراموش نشه حتی به اندازه یه شکلک....plzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz...وگرنه...می دونید که....

الانم بفرمایید ادامه>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>


Part.28

 

   نمی تونست بخوابه....چند بار رو تخت غلت مبزنه....تشنم بود....نگاهی به جونگ مین که کنارش خوابیده میندازه...آروم از رو تخت بلند میشه و به طرف آشپزخونه میره...همه ی چراغ ها خاموش بود....آروم از پله ها پایین میره... چراغ آشپزخونه رو روشن میکنه و در عین ناباوری و درحالی که یکم جا خورده به یگانه که رو صندلی کنار میز نشسته بود نگاه میکنه...یگانه دستش رو جلوی چشم هاش میگیره تا نور اذیتش نکنه.. 

چند ثانیه بعدکه کم کم چشم هاش عادت میکنه با کیو که مقابلش ایستاده نگاه میکنه:شما اینجا چیکار میکنید؟

کیو:اومدم آب بخورم تشنم بود...تو اینجا چیکار میکنی...تو تاریکی....بیخوابی زده به سرت...

یگانه میخنده و میگه:یه جورایی اره.

کیو:لیوان کجاست من بردارم.

یگانه به یکی از قفسه ها اشاره میکنه.

کیو در کابینت رو باز میکنه....لیوانی رو برمیداره و با آب خنک یخچال پر میکنه و به در یخچال تکیه میده... و سر صحبت رو باز میکنه:مهسا چند وقته خانوادش رو از دست داده؟

یگانه:وقتی خیلی کوچیک بود حدودای سه چهار سالش بود البته فکر کنم.

کیو:خیلی عجیبه فردا سالگرد پدر و مادرشه ولی ناراحت نیست و میخنده.

یگانه:خیلیا هستند که نمیشه با نگاه به رفتارهاشون فهمید تو دلشون چی میگذره....این جور آدما کمتر با کسی درد و دل میکنند.....مهسا هم یکی ازاونا.

کیو: به نظر من درد و دل خوبه...چون آدم سبک میشه...

یگانه:اره خوبه ....ولی این یه روی سکه هست....به قول مهسا وقتی با کسی درد و دل میکنی با حرف هات احساست رو بهش منتقل میکنی....از ناراحتیت طرف مقابل هم ناراحت میشه ولی اون دوست نداره کسی رو ناراحت کنه...واسه همین کمتر با کسی درد و دل میکنه...خیلیا اینطورینم....

کیو:اوممم....جالبه.تو خودت  این حرفش رو تایید میکنی؟...منظورم اینه که تو هم مثل اونی؟

سرش رو پایین میندازه... کمی مکث میکنه...: بعضی وقتا آره..../از رو صندلی بلند میشه وبه طرف اتاقش میره...: بهتره من دیگه برم.شب خوش.

پ.ن:آخ الان میدونم چه حسی دارید...دوست دارید خفم کنید نه؟....فکر کردید حالا چه اتفاقی قراره بیوفته نه؟...پوهاااااااااااا....اینجاست که میگن...الفراررررررررر

شب بود وخونه سوت و کور.....همه چراغ ها خاموش...بعضی ها با آرامش خوابیدند بدون هیچ دلهره ای...ولی واسه بعضی ها این دلهره و ترس از آینده هست که مهمون ذره ذره وجودشون شده....مهمون ناخوانده ای که قصد رفتن نداره.....

.

.

صبح شده بود.....بزرگترامشغول آماده کردند میز صبحونه بودند....از بین دخترا و پسرا هم بعضی ها هنوز تو خواب شیرین سیر میکردند و بعضی ها هم بیدار بودند و به جمع بقیه پیوسته بودند.....

.

.

فاطمه:

به زور از رو تخت بلند میشم....دوش مختصری میگیرم و بعد از خشک کردن موهام به طرف آشپزخونه میرم...فکر کنم آخرین نفری بودم که سر میز حاضر شدم....رو به بقیه سلام میکنم و با صدای شمیم که صدام میزد به طرفش برمیگردم...دخترا تو آشپزخونه بودند....مثل اینکه میز ناهار خوری قدیمی رو از انباری پشت حیاط آورده بودند.....آخیش راحت شدیم....حالا دیگه کجبور نیستیم رو اپن آشپزخونه غذا بخوریم....به طرف دخترا میرم.....یکی از صندلی ها رو عقب میکشم و پشت میز میشینم...

شمیم:به به ساعت خواب....چه زود تشریف فرما شدین...

فاطمه: صبح بخیر.

شمیم:ظهر عالی بخیر....دختر این چه وقت بیدار شدنه.

فاطمه:حالا.....حیف که گشنمه...انرژی ندارم باهات بحث کنم...

شمیم:اره خب....البته ناگفته نمونه که تو در برابر حرف های من کم میاری وهمیشه من برنده میشم.

سوزان:تو از این پسره هم بدتری....

شمیم:چ...منو با اون مقایسه میکنی؟....آدم قحط بود....

سوزان:هر دو اعتماد به نفس کاذب...

 .

سرم رو پایین میندازم و خودم رو مشغول خوردن میکنم....خدا وکیلی اینو راست میگه.... پسرا و خانواده هان رو میز ناهار خوری  جلو پیشخون آشپزخونه نشسته بودند هر از چند گاهی صدای خندشون رو می تونستیم بشنویم....ما دخترا هم ترجیح دادیم به حرف های اونا گوش کنیم..البته بعد از کلی جر و بحث بین سوزان و شمیم.......بعد از خوردن ظرف های خالی رو جمع میکنیم ... تو آشپزخونه بودیم و ظرف های صبحونه رو میشستیم و میز رو جمع میکردیم که با صدای آقای هان(پدر یگانه) به طرفش برمیگیردیم......

_دخترا بهتره شما اینجا بمونید و مهمون هاتون رو تنها نذاریدمهسا باهامون بیاد کافیه....

شمیم: ولی اینطوری که نمیشه ما هم.....

هان نمیذاره شمیم حرفش رو کامل بزنه و میگه: شما که نمیخواین پسرا هم تا سر قبر اونا بیارید...هرچی باشه اونا مهمون شما هستند این خوبیت نداره...بهتره همونجا بمونید ما زود برمیگردیم....راستی چند ساعت دیگه مهمونای ما هم میرسند....

پری:مهمون؟....کی؟

_بعد از اینکه اومدین میفهمین.../بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرف بقیه باشه رو به مهسا میگه: زود برو آماده شو باید تا ظهر برگردیم.../این رو میگه و از آشپزخونه بیرون میره....

مهسا نگاهی به ما میندازه.......

مهسا:خوب شنیدین که چی گفت...من برم زود برمیگردم....

سوزان:مهمونای ما؟؟؟؟....هه هه مهسا خانوم بیا از مهمونات پذیرایی کن کجا میری...

مهسا: من که شما این همه دوست دارم....این همه به فکر شما هستم....اگه یه روز نبینمتون دلم براتون تنگ میشه....منی که.....

یگانه:بسه بسه.....کم زبون بریز...کمتر هندونه زیر بغلمون بده....این همه رو باهم نمیشه برداشت...برو زود بیا....

مهسا دخترا رو یکی یکی بغل میکنه و با حال دو از آشپزخونه بیرون میره....اگه اینا برن ما باید با این 5 تا چیکار کنیم.....اوممممممم مهسا بگم خدا چیکارت کنه.....ایششش

.

.

لباس هاش رو میپوشه....جلو آینه وایمیسته....حین شونه کردن موهاش نگاهش رو قاب عکسی ثابت میمونه...شونه رو روی میز میذاره....دستش رو دراز میکنه و قاب عکس رو برمیداره...لبخندی رو لبش میشینه....با پشت دست از رو قاب شیشه ای عکس رو لمس میکنه...چقدر دلش میخواست الان پدر و مادرش پیشش بودند....دلش میخواست واسه یه بارم که شده اونا رو ببینه....لالایی که مامانش وقتی بچه بود واسش میخوند رو زمزمه میکنه.....دوست داشت واسه یه بارم که شده صدای زنده مادرش رو بضشنوه نه صدایی که هر شب از کاست نوار میشنید....بوسه ای به عکس میزنه....اون رو سرجاش میذاره و از اتاق بیرون میره...رو به بقیه خداحافظی میکنه و از ساختمان خارج میشه.....بقیه بیرون منتظرش بودند...سوار ماشینش میشه و ماشین رو روشن میکنه بقیه هم سوار میشن....راه چندان دور نبود....یه جاده خاکی با منظره یزیبای اطرافش...که آرامش خاصی رو بهش میداد.....بعد نیم ساعت به جایی که میخواستند میرسند...از ماشین پیاده میشن...دون دوتا رو تو یه چمنزار سرسبز نزدیک تک درختی تنومندی که به زیبایی بین اون چمنزار بزرگ خودنمایی میکرد دفن کرده بودند......مهسا جلوتراز همه حرکت میکنه.....به سرقبر اون دوتا میرسه...خاک  زوی سنگ قبر ها رو پوشونده بود....کیفش رو باز میکنه و دستمالی رو ازش بیرونمیاره و شروع به تمیز کردن سنگ قبر هردوشون میکنه......بقیه باهاش کاری ندارند...ساکت و آروم کنارش ایستادند و بهش نگاه میکنند....فاصلشون رو باهاش بیشتر میکنند تا اون راحت تر باشه....بدون اینکه خودش بخواد و پلک بزنه اشک هاش یکی یکی رو گونه هاش میلغزند و پایین میان.. حالش دست خودش نیست....یاد خاطرات بچگیش میوفته....سختی هایی که تابه الان کشیده....لحظاتی که غرورش شکسته اونم واسه خاطر اینکه دختر یتیمی بوده....یاد ترحم هایی که بهش می شده میوفته.....براش نوازش مادرونه معنا نداره....مهر و دلسوزی پدرانه رو نچشیده....با وجود اینکه همیشه بهش محبت شده ولی هیچکدوم از اینا نتونسته بود خلا بزرگ زندگیش رو پر کنه....دستمال رو کنار میذاره و. کنار قبر اون دوتا که با فاصله کنار هم بودند میشینه....همیشه فکر میکرد چرا این دوتا با این فاصله از هم قرار دارند...خندش میگیره....لبخند تلخی میزنه.....به فضای خالی بین دو سنگ قبر خیره میشه...دستی رو شونش حس میکنه.....به طرفش برمیگرده.....

با لبخنده تلخی که دل هر کسی رو به درد میاورد میگه:خاله جان میدونی چرا این دوتا سنگ قبر از همدیگه این همه فاصله دارن؟....

جوابی نمیشنوه....:بذار خودم بگم.....اینجا جایه منه...من اگه یه روزی پیش خونوادم رفتم قول میدین منو همینجا دفن کنین....قول میدین؟...اینطوری میتونم وسط هردوشونم...خوبه نه؟

به چهره شکسته اون نگاه میکنه...تحمل دین اشک های اون رو نداره دستش رو از شونش برمیداره....جلو میره و بغلش میکنه....جلوی خودش رو میگیره تا بغضش نشکنه....: اینطوری نگو....خاله پیش مرگت بشه.....دیگه از این حرفا نزنیا..باشه؟....خاله قربونت بره.....

سرشرو روی شونش میذاره و تا جایی که میتونه گریه میکنه....احساس آرامش میکنه....درسته الان مادرش پیشش نیست ولی با وجود خانه هاش کمتر احساس غریبی و تنهایی میکنه....دیگه تحمل اتفاق های بد رو نداره.....

.

.

بعد از رفتن بزرگترا بقیه تصمیم میگرن به ساحل برن....لباس هاشون رو عوض میکنند... دخترا سوزان و یگانه جلوتر از بقیه حرکت میکنند....اونا رو به آلاچیق زیبایی که دور تا دورش رو گل های رونده احاطه کرده بود می برند....دورادور آلاچیق از گلدون هایی با گل های رنگارنگ پوشیده شده بود.... طبیعت اطرافش هم زیبایی اون رو چند برابر کرده بود...واقعا جای زیبایی بود....خیلی دنج و آروم...طوری که پسرا از دیدن زیباییش دهنشون باز مونده بود و با بهت و ناباوری به اون نگاه میکردند....دخترا صداشون میکنند...اون موقع بود که به خودشون میاد و به طرف آلاچیق میرن ولی هنوز غرق نگاه کردن به اون آلاچیق بودند....جونگ مین که پیشاپیش پسرا حرکت میکرد از پله کوچکآلاچیق بالا میاد و درحالی که به نمای داخلی اون نگاه میکردمیگه:واوو.....عجب جای زیبا و رمانتیکی هست....واقعا محشره..

سوزان(با خنده):حالا کجا شو دیدی...شب زیباتره.....

جونگ مین:هه واقعا؟...پس واجب شد تو این مدتی که اینجاییم یه بار شب بیام اینجا رو ببینم...

رو صندلی هایی که از تنه درخت درست شده بود میشینند....همه غرق نگاه کردن به منظره ی اطرافشون بودند و کسی حرف نمی زد حتی دخترا....خیلی وقت بود که به همچین جایی نیومده بودند ....واسه همین این مسافرت باعث میشد فکر گذشته ها دور بریزند....چند دقیقه ای سکوت میکنند تا اینکه هیون به حرف میاد....

هیون:یه سوالی داشتم درباره ی دوستتون...

دخترا نگاهی بهم دیگه میندازند....

فاطمه:بپرس...ولی نمیدونم جوابش رو بدونیم یانه....

هیون:دوستتون با وجود این همه مال واموال چرا اومده تو شرکت ما کار کنه....فکر نکنم از نظر مالی مشکلی داشته باشه درست میگم؟

دخترا هاج و واج همدیگرو نگاه میکردند...خودشون هم دلیل این کار مهسا رو نمی دونستند یعنی حدس میزدند ولی مطمئن نبودند.....

سوزان:خب....راستشو بخوای...خودمون تا حالا ازش نپرسیدیم....شاید چون به این شغل علاقه داره واسه همین براتون کار میکنه.....

هیون درحالی که نگاهش رو به یگانه بود میگه:علاقه؟.... اره خب شاید...شاید مهسا بر اساس علاقه اینکارو بکنه...ولی خیلی ها علاقه ای هم ندارند ولی باز هم....

حرفش رو ادامه نمیده...پوزخندی میزنه.....پوزخندش از نگاه یگانه دور نمیمونه....طرف حرفش در اصل یگانه بود...چون می دونست اون از کارهایی مثل مشاوری و خوانندگی چندان خوشش نمی اومد و همینطور از نظر مالی مشکلی نداشت.....

شمیم(با تعجب):منظور؟

هیون رو به شمیم میگه:منظور خاصی نداشتم...یکی رو میشناسم که برخلاف میل خودش به کاری مشغوله..

یونگی که متوجه کنایه هیون شده بود میگه:بهتر نیست درباره یه چیز دیگه حرف بزنیم....

سوزان گیتاری رو که همراه خودش آورده بود به دست میگیره....اما قبل از اینکه کاری بکنه با صدای کسی به پشت برمیگرده...دخترا از دیدن اون دوتا اونم اینجا تعجب کرده بودند.....و پسرا هاج و واج به اونا نگاه میکردند........

_سلام به همگی......../کمی مکث میکنه/نکنه رو سرمون شاخ دراومده که اینطوری نگاهمون میکنید....

دخترا متوجه موقعیتشون میشن...از رو صندلی بلند شده به طرف اون دوتا میرن.....

.

.

یگانه:

به وضوح میتونستم پوزخند رو لبای هیون رو ببینم ولی اهمیتی ندادم..می دونستم منظورش  از این حرف فقط و فقط من بودم و بس....یه دفعه صدای فردی رو از پشت سرم شنیدم.... از لحن صحبت کردنش،از ناز و عشوه ی هنگام حرف زدنش.....از تن صداش می تونستم بفهمم کیه...به پشت برمیگردم....درسته اون یوری بود....پس مهمونای بابا اینا بودند.... اینا؟؟؟....چی هیرو؟.....وای خدای من اون اینجا چیکار میکرد....با صدای یوری به خودم میام....

پوری:وا چیزی شده؟ نکنه رو سرمون شاخ دراومده که اینطوری نگاهمون میکنید....

بلند میشم و به طرفشون میرم...بقیه هم دنبالم....برخلاف میل باطنیم لبخندی میزنم و باهاش دست میدم.....

یگانه:پس مهمونای بابا شما بودید؟....خوش اومدین....ولی چرا بی خبر....

پوری: خب یه دفعه ای شد دیگه...

بعد از اون رو به هیرو که چشم دیدنش رو نداشتم خوش آمدگویی میکنم.....به دست دادن اکتفا میکنم...از اینکه بهش دست بزنم چندشم میشد .....واقعا که.....ولی باز هم خودم رو نباختم....باز هم وانمود و انکار....باز هم همون لبخند زورکی رو لبام بود.....اگه به من بودم همین جا خفش میکردم....نه اینم کمشه...............تو افکار خودم غرق بودم که باصدای یونگی به خودم میام.....

یونگی:نمی خواین مهموناتون رو بهمون معرفی کنید تا بیشتر آشنا بشیم....

لبخندی میزنم و سرم رو به نشانه تایید تکون میدم.....

یگانه:ایشون چو یوری دختر یکی ازدوستای بابام هستند ایشون هم برادرشون  هیرو...

به وضوح میتونستم اخم ناگهانی هردوشون رو ببینم ولی خیلی زود جای اون با خنده پر شد.....هه واقعا که . اهمیتی ندادم وگفتم: آقای چو از دوستای قدیمی پدرم هستند...ما هم از طریق پدرمامون با هم آشنا شدیم....

پسرا یکی یکی باهاشون دست میدند و خودشون رو معرفی میکنند....سنگینی نگاهی رو احساس کردم...به طرفش برمیگردم....برخلاف بقیه یه جور خاصی بهم نگاه میکرد..... نگاهم رو از هیون میگیرم...دوست نداشتم تو اون لحظه با چشم هام خودم رو لو بدم.....


این قسمت هم تمومید....امیدوارم درکم کنید.....نظر فراموش نشه لطفا.....

بوووووووووووووووووووووووس.....می دوستمتون.....فعلا بایییییییییییییییییی




طبقه بندی: Destination،
[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 06:42 ق.ظ ] [ Mahsa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :