تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلییییییییییییییییییییییم!من اومدم با داستان جدید!

هه هه نه که خیلی اون قبلی قشنگ بود اومدم یکی دیگه هم بزارم!

اسم داستانم سرنوشت شوم هست و متاسفانههههههههههههههه اینم غمناکه!تروخدا نزنین من کلا بلد نیستم داستانای عاشقانه یا کمدی بنویسم دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید!

خانوما در آخر داستانم ذکر کردم اینجام میگم خوااااااااااااااااااااااهشا نظر بدین بابا جان من باید بدونم داستان خوبه یا نه؟!!

دیگه لطف کنین نفری دو سه تا(چه پررو هم تشریف دارم)نظر ناقابل حواله ی این بنده  ی حقیر بفرمایید بلکه روحم شاد شه!

یه چیز دیگه این داستانم مث اون یکی دوشنبه ها و جمعه ها گذاشته میشه!

خب دیگه خیلیییییییی حرفیدم بفرمایید ادامه ببینین میپسندین یا نه؟البته یه نکته ای هست اونم اینه که این داستان درواقع از زبون یه شخصی بصورت خاطره تعریف میشه ولی بعضی جاها هم از زبون یکی دیگه میگم تا بهتر بشه!

بوووووووووووووووووووووووووووووووووس!

منتظر نظراتونم.بابای!

بخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخل

فصل اول

*به محض اینکه به خونه رسیدم خودمو روی تخت انداختم.حتی لباسامو در نیاوردم!بعد از یه روز خسته کننده و تکراری خیلی به استراحت احتیاج داشتم.ولی فکرم مشغول بود و خوابم نمیبرد.

نگران آینده بودم.چه بلایی سرم میومد؟!دیگه پس اندازم داشت تموم میشد.خیلی احتیاج به کار داشتم ولی هیچکس به یه دختره بی تجربه و جوون کار نمیداد.

کم کم داشتم به این فکر میفتادم برم سراغ خدمتکاری و کار کردن تو خونه ی دیگران!خیلی سخت بود برای منی که یه زمانی همه ی کارامو خدمتکارا انجام میدادن حالا خودم برم برای یکی دیگه کار کنم ولی ظاهرا چاره ای نداشتم برای اینکه بتونم زندگی کنم مجبور بودم اینکارو کنم!

بلند شدم و سراغ یخچال رفتم.بازم خالی بود...

مجبور شدم نون خالی بخورم.ولی از هیچی بهتر بود!

رفتم روی تختم دراز کشیدم تا بخوابم که خوشبختانه اینبار خوابم برد!

________________________________________________

صبح مث همیشه از خواب بیدار شدم و از خونه زدم بیرون.تصمیمم رو گرفته بودم.این آخرین راه حل بود.کارگری تو خونه ی مردم!!

یاد دختر صابخونم افتادم که چند وقت پیش بهم همین پیشنهادو داد ولی من اون موقع خیلی از دستش ناراحت شدم اما حالا مجبور بودم قبولش کنم.خوشبختانه شماره ی اون خونه ای که به خدمتکار نیاز داشتن رو توی دفترچه ی خودم نوشته بود و مجبور نبودم برم از خودش بگیرم!اصلا روم نمیشد...

دفترچه رو در آوردم و به شماره نگاه کردم.مال مناطق بالای شهر بود!تقریبا نزدیک جایی که ما قبلا زندگی میکردیم.دوباره داشتم به اونجا برمیگشتم ولی به عنوان یه خدمتکار!

با اون شماره تماس گرفتم.شانس آوردم که هنوز کسی رو استخدام نکرده بودن برای همین ازم خواستن یه ساعت دیگه اونجا باشم!

وقتی جلوی در رسیدم با یه خونه ی نسبتا بزرگ و ویلایی مواجه شدم.طراحی بیرون ساختمون کاملا امروزی بود.

یکی از لباسایی که پدرم 3سال پیش برام از آمریکا آورده بود رو پوشیدم چون مطمئن بودم خانواده ی باکلاسی هستن و من نمیخواستم در اولین جلسه بد به نظر برسم!

زنگ زدم...

بدون اینکه کسی جواب بده در باز شد...

به در ورودی که رسیدم در باز شد و خانمی مسن بیرون اومد از لباساش فهمیدم اونم خدمتکاره!

وارد سالن شدم.

خونه ی بسیار شیک و البته مدرنی بود.تمام وسایل خونه کاملا امروزی و جوون پسند بود!خیلی مشتاق بودم تا زودتر خانوم خونه رو ببینم!

_بفرمایید بشینید الان آقا تشریف میارن!

آقا؟انتظار داشتم با خانوم خونه صحبت کنم چون تو خونه ی خودمونم تو همچین مواردی مامان پاپیش میذاشت ولی حالا....با خودم فکر کردم شاید خانومش فوت کرده باشه!

بعد از چند دقیقه صدای پارو تشخیص دادم که از پله ها پایین میومد وقتی نزدیک تر شد برای احترام بلند شدم.نفس عمیقی کشیدم و برگشتم ولی.....خشکم زد.این یکی دیگه واقعا نوبر بود!یه پسر جوون روبرم ایستاده بود.اونم ماتش برده بود شاید انتظار نداشت با یه دختر جوون مواجه بشه!

یه دفعه هردو به خودمون اومدیم.سلام کردم و سرجام نشستم!اونم خیلی عادی جواب سلامم رو داد!

_بفرمایید بشینید.

چیزی نگفتم...

_خب اسمت چیه؟چند سالته؟به نظر خیلی جوون میای.برای کارکردن اونم همچین کاری یه ذره زود نیس؟

_اسم من هان سوجینه.22سالمه و بخاطر شرایط  زندگیم مجبور به همچین کاری شدم!امکانش هست اینجا کار کنم؟

-اگه امکانش نبود که نمیگفتم بیای اینجا!فقط چندتا چیز رو باید بهت بگم که بدونی!اول اینکه من اینجا تنها زندگی میکنم و پدر ومادرم آمریکا هستن(من خودمم نفهمیدم واسه چی اینو به خدمتکارش گفت شاید میخواست شما بفهمین)

پس دلیل اینکه خودش اومد برای مثلا آشنایی همین بود!

ادامه داد:

دوم اینکه تو باید 24ساعته اینجا باشی چون هلن دیگه توانایی انجام کارای خونه رو نداره منم بخاطر سالهای زیادی که اینجاست بیرونش نمیکنم!و از اونجایی که خونه ی من رفت و آمد زیاده و ممکنه بهم ریخته بشه توباید همیشه اینجا باشی!خب...با این مورد مشکلی نداری؟

پس اون زن کره ای نبود.حدس میزدم.قیافش به کره ای ها نمیخورد!حدس میزدم.قیافش به کره ای ها نمیخورد.از اینکه باید اینجا زندگی میکردم خیلی خوشحال شدم چون حداقل از خونه ی نقلی راحت میشدم...

_مشکلی ندارین؟

سوجین:آه..ببخشید.نه نه اصلا!

_خوبه سوم اینکه وقتی کسی اومد اینجا ازت میخوام مراقب رفتارت باشی و دست از پا خطا نکنی چون تو خیلی جوونی و اگه یه حرکت نابجا ازت سر بزنه و کسی ببینه برای موقعیت شغلی من مشکل پیش میاد!

سکوت کردم.پسره ی گستاخ چطور جرات میکرداین حرفا رو انقدر راحت به من بزنه؟!دلم میخواست بکوبم تو سرش و از اونجا برم بیرون ولی حیف که نمیتونستم و به این کار احتیاج داشتم...

_خب اینا شرایط من بود.اگه مشکلی نداری از همین الان میتونی کارتو شروع کنی!

سوجین:نه مشکلی نیست!

_بسیار خب.راستی اگه بخوای میتونی تعطیلات رو بری خونه!

سوجین:نه من تنها زندگی میکنم.ترجیح میدم همینجا باشم!

_اوکی هرطور مایلی!

داشت میرفت ولی یه دفعه ایستاد و برگشت...

داشت یادم میرفت اسم من....

خب این بود قسمت اول!خواهشا نظر بدین اگه بده نزارم چون من با بدبختی میام نت داستان میزارم اگه خوشتون نمیاد بگین یه داستان دیگه بزارم!

نظرا زیاد باشه ها وگرنه بجای دوشنبه جمعه میام!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس




طبقه بندی: Ominous Destiny،
[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 11:45 ب.ظ ] [ Atieh ] [ دستمزد من فراموش نشه!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :