تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

واییییییییییییی از دست این میهن میخوام خودمو دار بزنم اینم تیکه ی دوم داستان برید ادامه نظرم

فراموششششششششش نشه!!!!

-:باشه چشم.ولی میشه اول لباس عوض کنیمو اماده ی خواب بشیم بعد؟

-:خب باشه.

یه دست لباس خواب به یگانه دادمو هممون یکی بعد از دیگری دوش گرفتیمو رفتیم تو اتاقه شیما و رو تخته اون دراز کشیدیم.

(تخت دو نفرست ولی جای سه چار نفر روش میشه!)بعدش یگانه شروع کرد به تعریف کردن این مدت که همو ندیده بودیم:

دوسال پیش وقتی بخاطر کاره پدرم مجبور شدیم از ایران بریم کانادا خیلی برام سخت بود که شمارو ترک کردم.اونجا هیچ

دوستی نداشتمو خیلی تنها بودم.بیشتر اوقات تو خونه بودمو به غیر از مدرسه جایی نمرفتم.تا اینکه بعد از دو ماه واسه دانشگاه

قبول شدمو باید میرفتم انگلیس.مامانمم که تاقته دوریمو نداشت بابامو راضی کرد که باهم بریم انگلیس.رفتیم اونجاو یه خونه

خریدیمو مستقر شدیم.بعد از یه مدت کم کم چندتا دوست پیدا کردم کدخترای خیلی خوبی بودنو همیشه کمکم میکردن که

از تنهایی بیام بیرونو اونقدر غصه نخورم.بعد از یه مدتم من با سباستین یکی از خوشتیپترین پسرای دانشگاه اشنا شدم.

خیلی بهش علاقه داشتم.تقریبا سه ماه باهم دوست بودیم که اون گفت که دیگه منو دوست نداره و ترکم کرد.اونکارش ضربه ی

خیلی بدی بهم وارد کرد.با خودم عهد بستم که دیگه هیچ وقت با هیچ پسری نباشمو همیشه از پسرا دوری کردم.تو اون مدت کاره

پدرم تو انگلیس خیلی گرفته بودو بابام داشت نهایته سودو میبردوولی درکناره همه ی اینا با موفقیتای بیشتره پدرم دشمنای

بیشتریم براش پیدا شدن که میخواستن همه ی زحمتای پدرمو به باد بدن.ولی پدرم نمیزاشت.تا اینکه سر یه مناقصه ی

چند میلیون دلاری یکی از شرکتای تجاری که کلاهبردار بودن خواستن همه ی ثروت بابامو از دستش بیرون بکشن.

ولی موفق نشدنو ورشکست شدن.حالام میخوان هرجوری شده بابامم مثل خودشون کنن.اولین کارم این بود که منو دزدیدن.......

(خب بقیشو نمینویسم چون هموناییه که واسه هیون تعریف کرد.)

شیما:وای چه سرنوشتی!وقتی دیدمت خیلی سخت تونستم بشناسمت چون خیلی از قبل لاغرتر شدی!یعنی دوساله داری این همه

ناراحتیو تحمل میکنی؟

یگانه:اره.ولی دیگه عادتم شده.مثل اوایل ناراحت نیستم.بیشتر ناراحته پدرمم!

اوا:امیدوارم مشکلتون حل بشه!

-:ممنون عزیزم!حالا خیلی خوشحالم که شما دوتارو دوباره پیدا کردم.راستی شماها عاشق شدید؟

منو شیما با خجالت سرمونو زیر انداختیمو گفتیم:اره.

اوا:خب دوست پسره من اون پسر اروم خوشگله بود که موهاش سیاه بود.ااااااااااااااا صبر کن ببینم شیما خانوم تو با هیونگ

دوستی؟

شیما:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا بگم چیکارت کنه هیونگ!رفته به همه گفته؟قرارمون این نبود!قرار گذاشته بودیم که بعدا

به صورت رسمی اعلام کنیم نه که اون بره به همه بگه!

اوا:خب ظاهرا که به همه گفته.کیو بهم گفت!

-:خیلی نامرده اون که گفت فقط به یونگی گفته!میدونم باهاش چیکار کنم!

 

 

 

 

 

 

 

شب تا نزدیکی 5 و 6 بیدار موندیمو حرف زدیمو خاطراته گذشته رو مرور کردیم.خورشید تازه طلوع کرده بود که خوابمون

برد.ساعت 9 با صدای گوشیم هرسه تامون از خواب پریدیم.با خواب الودگی گوشیو برداشتم.

-:الو.

-:الو سلام اوا خوبی؟

-:اره

-:چرا ایجوری حرف میزنی؟حالت خوبه؟

-:بزن کف قشنگه رو!

-:اوا چی داری میگی؟

-:شله شله!

-:ای خدا!حتما خواب بودی!ببخشید!

-:من نشسته بودما!

-:باشه بابا.خداحافظ.

بوق بوق

شیما:بگیر بخواب دیگه!اول صبحی میخوای برات کف بزنیم!

یگانه:بخواب دیگه!

دوباره دراز کشیدمو خوابم برد.ساعت نزدیکای 1 بعداز ظهر بود که بیدار شدیم.تلفن مدام زنگ میخورد.رفتم جواب بدم.

-:الو

-:الو سلام شماها حالتون خوبه؟

-:اره چطور مگه؟

-:میدونید چندوقته ما جلوی دریم داریم زنگ میزنیم؟هزارتا فکرناحور کردیم!

-:مگه چی شده؟

-:اصلا یه نگاه به ساعت بنداز!تا حالا داشتید چیکار میکردید؟

-:ااااااااااا هه هه اینکه ساعت یکه!هه هه خب خوابیده بودیم!

-:خوابیده بودید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونم این همه؟

-:اره!

 

 

 

 

 

-:باشه حالا درو باز کنید اومدیم دنبالتون.

-:دنباله ما؟

-:اره!میخوایم بریم گردش!

-:اه باشه.

گوشیو قطع کردم رفتمو درو باز کردمو پسرا با قیافه های عصبی وارد شدن.

اوا:شماها چتونه؟

کیو:سلام خانوم.اخه این چه کاریه؟نه به مکالمه ای که صبح با من کردی نه به حالات!

اوا:مکالمه ی من با تو؟امروز صبح؟بخدا هیچی یادم نمیاد!

کیو:خداروشکر!خب حالا اجازه هست ما بیایم تو؟

-:اه هه هه ببخشید بفرمایید.

پسرا اومدن تو و گفتن که برید اماده شید میریم گردش.

مام رفتیمو هرسه تاییمون شلوارکو تیشرت پوشیدیم.اونام شلوار لی و تیشرت تنشون بودو با کلاه و عینک دودی صورتشونو

پوشونده بودن.قرار شد که بریم پارک نامسان.وسایلو اماده کردیمو از خونه اومدیدم بیرونو دیدیم که پسرا با خودشون یه ون

اوردن.خیلی خوب بود.چون اینجوری همه میتونستیم باهم باشیم.تو ماشین کلی حرف زدیمو شوخی کردیم.راننده هم کیو بود.

 دیگه جدی جدی تموم شد نظر بدیدددددددد بووووووووووس باییییییی




طبقه بندی: Love Forever،
[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ Shima ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :