تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلاممممممممممممممممم خوبید؟اومدم با قسمته بعدی

یه تشکرم به دوستای گلم نوشینو هستی جون بدهکارم از هردوتون تشکر به عمل میاورم

میدوستمتونننننننننننننننننننن

خب دیگه برید ادامه بنظره خودم خیلی زیاده دیگه نظر شمارو نمیدونم!!!!

بوووووووووووس بخخخخخخخخخخل نظررررررررررررر

همه رو میز شام نشسته بودیمو منو شیما مشغوله اماده کردنه شام بودیم.که در باز شدو هیون با یکی دیگه اومد تو.یه دختر بود.

بنظرم خیلی اشنا میومد.خوب که دقت کردم یهو با شیما گفتیم:تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون یگانه بود.دوستی که خیلی وقت بود ازش هیچ خبری نداشتیم.یگانه هم مارو شناخته بود.منو شیما بدو رفتیم طرفشو سه تایی

همو بغل کردیم.

شیما:وای یگانه تو اینجا چیکار میکنی دختر؟

اوا:وای خیلی دلم برات تنگ شده بود!

یگانه:منم دلم براتون تنگ شده بود.اینجا چیکار میکنید؟

منو شیما یه نگاهی به هم انداختیمو زدیم زیره خنده.

یگانه:خب چرا میخندید؟

اوا:خب اینجا خونه ی دوست پسرمه.ای کلک!بهمون بگو که اشتباه نمیکنیم.نکنه با هیون دوست شدی؟(اینو به فارسی گفتیم)

-:من؟با هیون؟نه باور کنید من تازه امروز باره اولمه میبینمش!

شیما:ولی چرا اومدی اینجا؟

-:وای دخترا داستانش مفصله حالام خیلی خستم دستمو ببینید تیر خوردم.هیون منو برد بیمارستان.اون خیلی بهم کمک کرد.

اوا:پس یادت نره امشب باید همه چیو برامون تعریف کنی!

-:باشه.وای من خیلی گشنمه!میشه شام بخوریم؟

اون لحظه هرسه تامون نگاهمون افتاد به پسرا که داشتن با چشمای سه متر از حدقه بیرون اومده نگاهمون میکردن.

قیافشون خیلی خنده دار شده بود.نتونستیم خودمونو کنترل کنیمو زدیم زیره خنده!

یونگی:ببخشید خانوم شما تاحالا داشتید چی بهم میگفتید؟اصلا مگه همو میشناسید؟

شیما:هرکیو نشناسیم یگانه جونو خیلی خوب میشناسیم.بعدشم وقتی نخوایم کسی حرفامونو متوجه بشه بهترین وسیله

یعنی زبونه خودمونو به کار میبریم!

یونگی:اینم یه حرفیه!

اوا:ایششش بسه دیگه مگه نمیبینید ما گشنمونه!

شیما:اره راست میگه.همه بشینید که من برم سورپرایز امشبو بیارم.

هیونگ:سورپرایز؟

شیما رفت اشپزخونه و بعد از چند دقیقه با یه ظرف بزرگ سردار برگشت.ظرفو رو میز گذاشتو شروع کرد به حرف زدن:

خب دوستان عزیز و حضار گرامی!شام امشب یه غذای ایرونیه که من خودم عاشقشم امیدوارم شمام ازش خوشتون بیاد.

اوا:چیه؟هان؟غذا چیه؟

شیما:گلم دندون به جگر بگیر حالا میفهمی!

بعد سر ظرفو برداشتو همه به جز منو یگانه با تعجب به ظرف خیره شدن.

هیونگ:ااااااااااااااااااااااااا این چیه؟

یونگی:خوردنیه؟

کیو:بوش بنظر خوب میاد!

هیون:جالبه!

جونگمین:...............

شیما:هی جونگمین تو نمیخوای نظر بدی؟

جونگمین:نظری ندارم.

شیما:ایششششش از دست تو!

غذا کوکوی کنگر بود.(بچه ها به فارسی میشه کنگر دیگه!نه؟من درست نمیدونم.اگه متوجه نشدید دیگه شرمنده!نمیدونم چجوری

توضیح بدم!)

هیونگ:خب این غذای عجیب اسمش چیه؟

شیما:من نمیگم!یگانه جان تو بگو!

یگانه:واقعا خوشم میاد که همچین غذایی درست کردی که اینا نمیدونن چیه!هه خب این غذا اسمش کوکوی کنگره.

همه ی پسرا به راحتی کلمه ی کوکو رو تلفظ کردن ولی واسه کنگرش هرکاری کردن نمیتونستن بگن.منو شیما و یگانه

هم داشتیم از خنده روده بر میشدیم!

هیونگ:کوکوی کانر

کیو:کوکوکنر

یونگی:کوکوی کینار

هیون:نخیرم خنگا ماله هیچکدومتون درست نیست.تلفظ درستش کوکوی کوناره

شیما:واییییی بس کنید دیگه الانه که ما از خنده تلف بشیم.چرا نمیتونید یه کلمه ی ساده رو تلفظ کنید؟

جونگمین:من بگم؟

اوا:بگو پسرم!

-:خب بنظرم اسمش کوکوی کنکره

یگانه:اخ وای مردم از خنده!تو که از همه بدتر گفتی!ای خدا!باید بگید کو-کوی کن-گر

بازم هیچکدومشون نتونستن تلفظ کنن.شب خیلی خوبی بود.کلی دور هم خندیدیمو حرف زدیم.خوب که به هیون و جونگمین دقت

کردم دیگه اثاری از غم توشون ندیدم.واسه همینم خوشحال بودم.امیدوار بودم که هیون عاشق یگانه بشه و دیگه بخاطره من

ناراحت نشه.ولی اخرشم نفهمیدم دلیل ناراحتیه جونگمین چی بود!یه حدساییم زده بودم ولی نخواستم چیزی بگم.ساعت نزدیکه

2  نصفه شب بود.دیگه باید میرفتیم.

اوا:خب دیگه خیلی دیره ما باید بریم.

کیو:خواهش میکنم نرید.مگه اینجا چشه؟

شیما:اینجا هیچیش نیست!(با کنایه)

هیونگ:یعنی چی؟مگه ما چمونه؟خب امشبو اینجا بمونید دیگه!

یگانه:نه من خوشم نمیاد با اینهمه پسر تو یه خونه باشم.

یونگی:خب حالا باید حتما برید؟

اوا و شیما و یگانه:آرهههههههههههههههههههههههههه!

هیون:باشه بابا.فهمیدیم.برید.

بالاخره بعداز کلی کله زدن با پسرا از خونشون زدیم بیرونو سواره ماشینم شدیمو رفتیم.( با ماشینه اوا رفتیم مهمونیو کیو

اوا رو با ماشینه اوا برد خونشو بعدشم فردا صبحش با ماشینه اوا رفتن خونه ی دابل اس)رسیدیم خونه.

یگانه:وای چه خونه ی خوشگلی دارید!

شیما:ممنون.وای یگانه جون خیلی دلم برات تنگ شده بود.

اوا:خب حالا وقتشه که همه ی اتفاقاته امروزو این مدتو که مارو ندیدیو تعریف کنی.زود باش.

خب دیگه تمومیددددددددددددددنظرم یادتون نرههههههههههههههههه بایییییییییییی




طبقه بندی: Love Forever،
[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ Shima ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :