تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلاااااااااااااااام علیکم!حالتون خوبه ایشالا؟

نماز روزه هاتون قبول باشه!

خیلیییییییییییی از دستتون ناراحتم چرا انقدر نظرا کم شده؟!

به خدا وقتی میرم داستانای دیگه رو میبینم چقدر نظر دادن ناامید میشم!هرچند داستان من در مقابل خیلی از اونا هیچه ولی من اصلا نمیگم حتما نظراتون خوب باشه یا تعریف و تمجید.اگه داستانم خوب نیست بگین.من بازم داستان دارم برای گذاشتن!اگه بخواین میتونم اونا رو بزارم فقط تروخدا یه چیزی بنویسین حتی شده در حد یه شکلک یا اصلا چندتا نقطه که فقط بدونم چند نفر داستانمو خوندن!

دست بچه هایی هم که همیشه نظر میدن هم درد نکنه واقعا خوشحال میشم!

خب دیگه بفرمایید ادامه!خیلی حرف زدم!

دوستون دارم!

بووووووووووووووووووووووووووس!

فصل دهم

دخترا همه چیزو به اونا گفتن ولی یونگ سنگ و هیونگ قانع نشدن.

هیونگ:یعنی چی؟مگه ما چیکار کردیم آخه؟!!

یونگی:شاید دلیلی داره...

هیونگ:باز تو حرف مفت زدی!!!مثلا چه دلیلی میتونه داشته باشه ؟

سویانگ:راست میگه!ماهم از پدر پرسیدیم که دلیلش چیه ولی اون فقط گفت که دلیلش به ما ربطی نداره...

یونگی:خب شاید...شاید اونم راجع به من شنیده باشه و...

هیونگ:چرا چرت وپرت میگی؟مگه میشه خبر به این شهر رسیده باشه ولی مردم سئول ندونن؟!!!اصن مردم اینجاهم چیزی نمیدونن وگرنه تا الان عکس تو روی تمام مجله ها بود...

هانی:صبر کنین ببینم!!شما راجع به چی حرف میزنین؟یونگی مگه تو چیکار کردی؟!!!!

سویانگ:هانی من بعدا برات توضیح میدم.الان بیخیال شو.

هانی با حالت قهر به هیونگ نگاه کرد و گفت:توهم میدونی؟

هیونگ فقط سرشو پایین انداخت.

یونگی:هانی تقصیر اونا نیس.من بهشون گفتم به تو چیزی نگن.چون نمیخواستم نظرت راجع به من عوض شه!!!

ولی هانی کیفشو برداشت و سریع از اونجا خارج شد.

یونگی:هیونگ برو دنبالش باهاش حرف بزن همه چیزم بهش بگو...

هیونگ بدون هیچ حرفی رفت.

سویانگ:من میگم بهتره تا وقتی پدرم راضی بشه ما روابطمون کمرنگ تر کنیم تا پدرم آروم بشه و بیشتر لج نکنه.نظرت چیه؟

یونگی:حق باتوئه.فعلا این بهترین راه حله.

سویانگ:خوبه....بهتر نیس بریم؟

یونگی:بریم.

اونا رستوران رو ترک کردن ولی لی مین سو که برای صحبت راجع به قرارداد جدیدی با شریکاش به رستوران اومده بود اونارو دید و خیلی خیلی عصبانی شد  وتصمیم گرفت هرطور شده اونو از سر راه برداره.نمیتونست اجازه بده که پای خانواده ی هئو توی خونش باز بشه...(خدا به داد برسه)

__________________________________________

چند روز بعد:

_یونگی پاشو بریم بیرون.خسته شدم بابا.همش داریم کار میکنیم...اه

یونگی:خیله خب حالا.من که چیزی نگفتم.ولی کجا بریم آخه؟

هیونگ:خب....مممم....آها بریم خرید.خیلی وقته چیزی برای خودم نخریم.

یونگی:راست میگی.منم میخوام خرید کنم.باید واسه دخترا هم بخریما.

هیونگ:ای زن ذلیل(کی به کی میگه).حالا پاشو بریم بیرون بعد نقشه بکش که واسه کی بخری.

بالاخره آماده شدن و رفتن بیرون.

هیونگ:یونگ سنگ من گرسنمه...بیا بریم یه چیزی بخوریم.

یونگی:نمیخوای که اینارو با خودت بیاری تو  رستوران؟!!!!

هیونگ:نخیر.اینا رو میزاریم تو ماشین بعد میریم!!!

یونگی:ok.بریم.

.......................................................

یونگی:اینم از این.چقدر زیاد بودن.به اندازه یه سال لباس داریم.

هیونگ:آره!!خب حالا کجا بریم شام بخوریم؟

یونگی:اینجوری نگاه نکناااا.من اصلا حوصله ندارم این همه راه برم تا اون رستوران مورد علاقه جنابعالی.بیا بریم همین رستوران که اونجاست(با دست به هیونگ نشون داد)!!

هیونگ:آیششششش...بدجنس.خیلی خب بریم.

هیونگ:نهههههههههههههه......

.......................................................................

تموووووووووووم شد....اگه نظراتون زیاد نباشه پارت بعدو دیر میزارم که نفهمین این نهههههههههههههه واسه چی بود...بای بای




طبقه بندی: Love & Hate،
[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 06:19 ب.ظ ] [ Atieh ] [ هرچی بگی قبول دارم! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :