تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام سلام واییی بدبخت شدم دید داستان پاک شد؟

حالا من چیکار کنم؟

دوباره مینویسم!البته با اجازه ی یگانه جونم!

خب دوستای گلم من این قسمتو دویاره بخاطر شما مینویسم راستی اونایی هم که خوندن دوباره بیان بخونن چون اون

 تیکه های اخرشوهم مینویسم.دیگه کلا زیادش میکنم.خب دیگه برید ادامه!


قابل توجه اونایی که این پارت رو خوندن!!!

دوباره این پارتو بخونید!!!!

جونگمین:

داشتم از بیمارستان خارج میشدم که رسیدم به دوستای شیما تو این مدت اسماشونو خیلی خوب یاد گرفته بودم.

مهسا:تو اینجا چیکار میکنی؟

-:همون کاری که شماها میکنید.

دنیز:چقدرم زبون درازی!

-:به شماها که نمیرسم!

دنیز:میزنم لهت میکنما!

-:هی هی چند نفر به یه نفر؟دیوونه خونه ایه ها!!باشه بابا ما رفتیم!

پری:ایشششششش برو!


دخترا:

دنیز:عجب پسره مسخره ایه!

پری:ولی با این حال شیما دوسش داره!

سوزان:حرف مفت نزن!شیما اونقدر خر نیست عاشق این مدل پسرا بشه!

مهسا:نه که خودت خیلی خوبی!نزدیک بود جلوی دوستای این پسره ابرومونو ببری!اون یکیشون اسمش چی بود؟

دنیز:کدومشون؟

مهسا:همون که این خانم به ظاهر ازش خوشش اومده!

سوزان:هئو یونگ سنگولی من اصلا ازش خوشم نیومده!

پری:اههههه بس کنید دیگه!شیما الانه که تو تنهایی دق کنه!میشناسیدش که!بریم.

سوزان:ایشششششش!باشه بریم.

دخترا رفتن پیشه شیما.

شیما:ا شمایید؟سلام.

دنیز:سلام عزیزم.خوبی؟

شیما:ممنون خوبم.

مهسا:شیما؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیما:هان؟چیه؟

سوزان:شیما؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

شیما:ای خدا شماها چتونه؟

پری:شیما تو گریه کردی؟

شیما:من؟نه چرا گریه بکنم؟

دنیز:دوباره که دوروغ گفتی!اون پسره چیزی بهت گفته؟

سوزان:راست میگه دوروغ چرا؟زود باش راستشو بگووووووو!!!

شیما:اههههه اذیتم نکنید!من میخوام برم خونه!

دنیز:ااا صبر کنید حالا یادم اومد بابام زنگ زد گفت خونمون امادست فردا دیگه باید بریم.

دخترا یه کمه دیگه پیشه شیما  موندن تا اینکه دکترا ومدو شیما رو مرخص کرد.شیما لباساشو عوض کردو با دخترا

 برگشتن هتل.


تو هتل:شیما:

مشغول وسایل جمع کردن بودم که گوشیم زنگ خورد.مدیا بود.

-:الو سلام عزیزم.

-:سلام خوبی؟ببخشید که امروز نیومدم.مرخص شدی؟

-:ارهه مرخص شدم.

-:خب خوبه.راستی یه درخواستی ازت داشتم!

-:درخواست؟چه درخواستی؟

-:من میخوام هفته ی اینده تو خونه ی خودمون یه مهمونی بگیرم.برای اشناییه بیشتر.خیلی راحتو ساده هم باشید.

مجلس خودمونیه.

-:ولی من که خونتونو بلد نیستم!

-:ادرسشو با اسمس بهت میدم.

-:باشه فعلا بای

-:بای.

بعد از چند دقیقه هم اسمس ادرس اومد.رفتم پیشه دختراو بهشون گفتم که مدیا دعوتمون کرده و همشونم قبول کردن.


هفته ی بعد:شیما:

هممون اماده شده بودیمو لباسای ساده ای پوشیده بودیم.از خونه اومدیم بیرونو چون زیاد بودیم تصمیم گرفتیم که با

ماشینه منو سوزان بریم.(بچه ها وقتی خونه اماده شده همراهش ماشینامونم اماده کردن!)رسیدیم اونجا.خونه ی

خیلی خوشگلی بود بیشتر به قصر شباهت داشت.وقتی وارد شدیم هممون با چشمای از حدقه در اومده به چیزی

اونجا بود خیره شده بودیم.اونا دابل اس بودن.اینجا چیکار میکردن؟

هیونگ:شلام خانما!چرا اینجوری نگاهمون میکنید؟

یونگی:خوب معلومه پسر خوشگل ندیدن.

سوزان(زیر لب):نه بخدا نه تا این حد خوشگل.

یونگی:چیزی گفتی خانم؟

سوزان؟من؟با من بودی؟نه من چیزی نگفتم!فقط خوشحالم که شما اینجایید!

یونگی:مام خوشحالیم که میزبان خانمای زیبایی مثل شما هستیم.

دنیز:میزبان؟

هیون:مگه مدیا بهتون نگفته؟

مدیا:هه هه خب ببخشید واقعا یادم نبود باید میگفتم بهتون.

مهسا:چیو میخواستید بهمون بگید؟

کیو:اینکه اینجا خونه ی ماست!

پری و سوزان:خونه ی دابل اس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(واه واه)

کیو:بله!

بعد از چند دقیقه که شوکمون تموم شد همه رفتیم نشستیم.ولی نگاهای سنگینه جونگمین روی منو حرف نزدنش

خیلی عذابم میداد.

یونگی:راستی ما هنوز اسم شمارو بلد نیستیما!

سوزان:واقعا؟خب من سوزان این مهسا اون پری این دنیز و اونم شیما!

معلوم بود که پسرا و سوزان خیلی ذوق کرده بودن.ولی ظاهرا که به منو جونگمین خوش نمگذشت.بالاخره شب به

پایان رسید.باهم بیشتر اشنا شده بودیمو علاقه ی پسرا به ما بیشتر شده بود.وقت رفتن جونگمین ازم خواست که

منو برسونه.ولی نمیخواستم قبول کنم.(آره جونه عمم)ولی با هر اصراری بود قبول کردم.تو ماشین هیچ حرفی نزدیم.

تا اینکه رسیدیم به یه جایی که نزدیک یه رودحانه بود که خودش میگفت این رودخانه ی هانه.از ماشین پیاده شدو درو

واسه منم باز کرد.شب خیلی زیبایی بود اسمون پر بود از ستاره.رفتم روی پلی که روی رودخانه بود.به پل تکیه دادمو

مشغول نگاه کردن به اسمون شدم.چشمامو بستمو یه نفس کشیدم یهو دوتا دست دور کمرم حلقه شد.خواستم

خودمو ازش جدا کنم که گفت:نترس کاریت ندارم.

دوباره به همون حالت به ستاره ها نگاه کردم.

جونگمین:ستاره ها خیلی قشنگن!من همیشه ارزو داشتم که با دختری که دوسش دارم بیام اینجا و با اون ستاره ها

رو ببینم.

با تعجب برگشتم طرفشو به چشماش خیره شدم.

جونگمین:از همون لحظه ی اول که دیدمت نتونستم بهت فکرنکنم.نمیدونم تو اسمه اینو میزاری چی.ولی خودم بهش

میگم عشق.

بعد جلوم زانو زد(همون زانوهایی که وقتی پسره به دختره پیشنهاد میده)دوباره به حرفش ادامه داد:

بودن کنار تو بهم ارامش میده میخوام همیشه پیشت بمونم.عشقمو قبول میکنی؟

-:جونگمین!

-:دوست دارم!

بعد از جاش بلندشدو بغلم کرد.بعد از یه کم منم دستامو بلند کردمو اونو بغل کردم.بعد از چند دقیقه از بغلم اومد

بیرون.هردومون با چشمای اشک الود بهم نگاه میکردیم:عشقمو میپذیری؟

-:نمیتونم کسیو که با تموم وجودم دوسش دارمو رد کنم.میپذیرم.

همون لحظه بارون گرفت(دیگه حسابی عشقولانه شد!!!)هردومون گریه میکردیم.صورتشو نزدیک صورتم اوردو لباشو

رو لبام گذاشت.کاش این بوسه هیچ وقت تموم نمیشد!

تمومیدددددددددددددددددددد وای خیییییییییلی خسته شدم.بچه ها جون نظر زیاد بدید باشه؟؟؟؟؟؟؟/

فعلا بووووووووس بخلللللللللللل نظرررررررررررر باییییییییییی




طبقه بندی: Love Like This،
[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ Shima ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :