تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

 

دوست دارم با دستایه خودم میهنو خفه کنم!

دیگه ببخشید واسه همین تو دو قسمت گذاشتم.

ولی نظر زیاد دادن یادتون نره ها!

"چند دقیقه بعد توی فروشگاه"

-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ(البته صداش خیلی کم بود)

-داشتم بدو میرفتم سمت قفسه شکلاتا و پاستیلا و ... که!

کیو:مییترا!فکر نمیکنم اینا مفید باشن.تازشم باعثه اضافه وزن هم میشن!

یونگی:من که کاملا موافقم.

هیونگ:با اینکه نمیدونم راجع به چی دارید صحبت میکنید ولی منم موافقم!

هیون:هیونگ خان پس بهتره نیفتی وسط.میترا اینا راست میگن ولی یه بار که اشکالی نداره!

من:نه.همون که شما ها گفتین.به نظرم اگه از اینا دوری کنم بهتره.

همون لحظه جونگی با یه چرخ پر از خرید اومد.

-خوب بچه ها من که خریدامو کردم.شما ها چی خریدین؟

واووو.این همه خوراکی رو میخوای چیکار کنی؟اینا واسه یه قرن هم بسه!

هیونگ:واسه جونگی به مدت چند روز!

-اااا.شماها هنوز هیچی نخریدین؟

یونگی:وقت نشد چون داشتیم یه نفرو نصیحت میکردیم.

جونگی:کی؟

کیو:میترا.آخه تا این شکلاتا و پاستیلارو دید از خود بی خود شد.

هیون:کیوووووو!

جونگی:به شماها چه ربطی داره؟اون مگه به شماها میگه که چی بخرین؟

میترا ناراحت نشو.هرچی دوست داری بخر.ببین منو چقدر چیز میزیو که دوست داشتم خریدم!

من:نه.پشیمون شدم.فهمیدم که اشتباه کردم.

جونگی:اه.تو چقدر به اشتباهاتت فکر میکنی؟اینقدر عصبانی نباش.

دوباره یاد اشتباهم اوفتادم و از روی خجالت سرمو انداختم پایین.

هیونگ:شماها دارین راجع به چی صحبت میکنید؟

کیو:بابا ول کنید این حرفارو بیاید بریم وسیله هامونو بخریم خیلی دیر شده.

و بعد هرکسی رفت یه سمتی.

هیون:همراه نمیخوای؟

من:هه.شاید!ولی فکر نمیکنم.

هیون:چرا؟

من:آخه من که نمیخوام آشپزی کنم.قراره جونگی بهم آموزش بده برا همین نمیدونم چی بخرم.

من فقط میخواستم از اونا بخرم که بعد پشیمون شدم.

هیونگ:هیون هیون میای کمکم کنی؟

هیون:چی لازم داری؟

هیونگ:این آبجوهارو نمیتونم پیدا کنم!بیا دیگه.

بعد اومد و دست هیونو کشید و بردتش.

من که دیدم تنها شدم خریدی هم ندارم رفتم تا یکدومشونو پیدا منم تا در خرید کردنش بهش کمک کنم.

بعد از رد شدن از چندتا قفسه اولین کسی رو که دیدم جونگی بود.اول خواستم برم طرفش اما بعد پشیمون شدم.دور زدم تا برگردم که برم اما.....!

جونگی:میترا.

من(لبو لوچمو گاز گرفتم و بعد گفتم):بله.

جونگی:دونبال من بودی؟

من:نه.چه اعتماد به نفسی داری تو!

جونگی:حالا خجالت نکش بیا پیشم.بیا دیگه!چندتا سوال دارم ازت راجع به غذا.

از روی ناچاری رفتم طرفش.

"چند دقیقه بعد"

-چرا اینجا اینقده خلوته؟

-چون یکم از مرکز شهر دوره.

-آها.

-میشه ازت یه سوال بپرسم؟

-بفرمائید.

-به نظرت من چه جور آدمیم؟

-نمیدونم.آخه منو شما تازه امروز با همدیگه آشنا شدیم.اصلا قرار بود راجع به غذا

بپرسی!

-هه.آره ولی اتفاقات امروزمون اینقده زیاد بود که انگار مدت زیدیه با همیم.

از این حرفش دوباره خجالت کشیدم.بی اختیار اشکام سرازیر شد.

جونگی منو تو بغلش گرفت و گفت:تازه داشت ازت خوشم میومد ولی حالا که فکر میکنم میبینم

دختر لوسی هستی!

همیشه از اینکه کسی منو مسخره کنه یا بهم تیکه بندازه بدم میومد.هرچی باشه تک فرزند خانواده بودم

و تیتیش مامانی.برا همین جمله آخرشو به همین حساب گذاشتم.سریع خودمو ازش جدا کردم و گفتم:

-چی تو به م میگی لوس؟

اشکامو پاک کردم و صدای لرزونمو درست کردم و ادامه دادم:

-لوس خودتی.حالا که اینطور شد من اصلا از کاری که کردم پشیمون نیستم.

و یه کوچولو واسش زبون در آوردمو رفتم.

همه جلوی صندوق ایستاده بودیم.بعد از حساب کردن خریدا راهی خونه شدیم.

توی راه که بودیم گوشیم زنگ خورد.بابام بود.خوشحال شدم چون حتما برگشته بودن

خونه و دیده بودن که من هنوز نیومدم.برای همین سریع جواب دادم.

"مکالمه به زبانه فارسیه"

-سلام بابایی.

-سلام دخترم.شنیدم حسابی با همسایه هامون صمیمی شدی نیومده!

-هه هه هه.بابا خودت میدونی که من ادمییم که دلم خیلی رعوفه.

-خوبه خوبه نمیخواد انقدر از خودت تعریف کنی.خواستم بهت بگم...

-چشم تو راهیم داریم برمیگردیم.نگران نباش.

-نه نمیخواستم بپرسم کجایی.میخواستم بگم یه مشکل عظیم بوجود اومده من ومادرت شاید نتونیم امشبو پیشت بمونیم.متاسفم که در اولین ورودت کنارت نیستیم.از یکی از پسرا بخواه شب بیاد خونه ی ما پیشت بمونه...

اما باید بهت متذکر بشم که تو میری توی اتاقت و درش رو هم میبندی و قفل میکنی.

من که توی این مدت ساکت بودم گفتم:

-بابا...!تو رو خدا!حداقل ادرس بده من میام پیش تو و مامان.

-نه نمیشه.تو خسته ای تازشم تو نمیتونی توی جلسه شرکت کنی.همین که گفتم.خوب من دیگه وقت ندارم باید برم توی جلسه چون مادرت تنهاست.خداحافظ دخترم.

و بعد قطع کرد.حتی منتظر نموند تا من خداحافظی کنم.

جونگی:اتفاق خاصی افتاده که یکدفعه بی حوصله شدی؟اصلا کی بود پشت خط؟

من:بنده با شما قهرم لطفا باهام صحبت نکن.تازشم تو کاره ی من نیستی که بهت جواب بدم.

و بعد همه زدن زیر خنده.

جونگی:میترا حسابتو به موقش میذارم کف دستت.

من هیچ حرفی نزدم فقط یه لحظه واسش ادا در اوردم.

همه رفتن تا وسایلی که خریده بودنو بذارن توی خونه بعد بیان خونه ی ما.

اما جونگی با تمام وسایل اومد توی خونه ی ما.

من داشتم میرفتم سمت اتاقم که جونگی صدام زد.

-میترا!

-بله!

میشه بیای پایین کارت دارم.

-خوب از همین جا بگو میشنوم.

-نه بیا پایین باید یه چی بهت بدم.

با قدمهایی محکم رفتم سمتش و گفتم:

-بگو! میشنوم!

جونگی صورتشو اورد جلو و...


طبقه بندی: I will love u،
[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ Mitra ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :