تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام دوستااااااااااااااان.

من اومدم.

ببخشید که اینهمه دیر کردم و بدونه اطلاع رفتم.

رفته بودم مسافرت.جاتون خالی.

خلاصه دیگه منو به بزگواری خودتون ببخشید.

خیلی دوستون دارمممممممممم.

خوب وراجی نمیکنم برید more که خوده داستانم انتظارتونو میکشه.

(راستی زیلد نظر بدینا.اون دفعه که زیاد ندادین.میخوام با نظر دادناتون کیفیت

داستانو ببرم بالا.)

 

 

part 3

با قدمهایی تند رفتم سمت در وقتی درو باز کردم و چیزیو که میدیدم اصلا باورم نمیشد.گفتم:

-توووو.....!!!!!(در اون حالت چشام از تعجب داشت از کاسه در میومد.)

-تو چی؟من چی؟اومدم عیادتت.هرچی باشه من مقصر بودم و بهت مدیونم آخه اولین ورودتو خراب کردم.

-ببین پسره خوب اگه نبینمت حالم بهتر میشه!

-چی میگی واسه خودت!من حتی برات چند مدل غذا درست کردم!

-غغذذاا؟!

آره دیگه.اهه پس اینا کوشن؟چرا نمییان؟

-هان!تو واسه خودت مهمون هم دعوت کردی ولی ما داشتیم یه ....

-ولش کن.هرچی بوده باید کنسلش کنید چون فعلا مهمون دارید.اوووه بچه ها هم اومدن.معرفی میکنم:

کیم کیو جونگ و هئو یونگ سنگ و کیم هیون جونگ که لیدرمونه و کیم هیونگ جون.

اینا بهترین دوستامن و با هم همگروهی هستیم.آها بهترین شخص رو معرفی نکردم یادم رفت.

آقای پارک جونگ مین هستم.

-سلاااااااااام.ازز آشنایی همتون خوشحالم.ولی با مورد آخر خیلی خوب آشنا هستم.

-دختریه من کیه پشت در؟

جونگی:دیدی باباتم مشتاقه که مهموناش بیان داخل.حالا از جلوی در میای کنار؟

من(یواش):اوففف.این دوست داره که حرص منو در بیاره؟!

وقتی که اومدن داخل مامانو بابام به گرمی ازشون استقبال کردن.

چند دقیقه بعد

-میترا من برات چند مدل غذا آوردم میخوای همین الان امتحانش کنی؟

-ها؟غذاهاش کره اییه؟

-آره دیگه.پس میخواستی کجایی باشه؟

-هه هه هه.اینی که مثله لقمست چیه؟آخه ی چه بامزست!

-املته.هی اونو با دست نمیخورن.

و یکی محکم زد پشت دستم.

اون لحظه همه چشاشون از حرکت جونگی گرد شوده بود.

-آخخخخخ.چته؟خودت واسم آآآوردددی حالااا نمیذاریییییی ب..ب..بخورم!

اشک تو چشام جمع شده بود بخاطر اون کارش و ضایع شدنم جلوی جمع.

-من که نگفتم نخور فقط منظورم این بود که مدل خوردنش اونطوری نیست!

دیگه ببخشید که...که...که زدم پشت دستت.

-اییشششش.آه.من اصلا نمیخورم.

مامانم:میترا دهاتی بازی در نیار.بخور دیگه.بجاییه دستت درد نکنته؟!(به فارسی)

همون لحظه تلفن همراه پدرم زنگ خورد و منو چند دقیقه از محاکمه نجات داد چون باید همه سکوت میکردیم تا بابام صحبت کنه.

بعد از دقایقی بابام رو کرد به مامانم و گفت خانم جلسه ی فوری پیش اومده پس بلندشو

که بریم.(این جزو قوانینه که خانواده ی سفیر باید توی جلسات شرکت کنند)

و بعد رو کرد سمت جمعیت و گفت:

-از حضور همتون ممنونم ولی دیگه کاره دیگه باید بهش رسیدگی کرد.اگر اجازه بدین ما از حضورتون مرخص میشیم ولی میترا میمونه و از شما پذیرایی میکنه.

و بعد با یه خداحافظی سریع رفتن.حتی نگاه نکردن که من با چندتا پسر تو خونه دارم تنها میمونم.خیلی از این کارشون خوشم نیومد.

جونگی:غذا رو نمیخوای امتحان کنی؟

-من بلد نیستم غذاهای شما هارو بخورم.

همه زدن زیره خنده.

هیونگ:عیبی نداره با دست بخور.

جونگی:نه نمیشه.

یونگی:مگه دسته توئه؟!عیبی نداره میترا تو میتونی با دست بخوری.

جونگی:من اجازه نمیدم.

کیو:کی گفته دسته توئه؟!میترا تو بخور به این کاری نداشته باش.

جونگی:اصلا خودم این غذا هارو درست کردم برای همین اجازشم دسته منه!

هیون:جونگی خان تو این غذا هارو درست کردی درست.ولی دادی به میترا یعنی

ماله میتراست پس اختیارشو داره پس سر به سرش نذار.بذار بخوره.دیگه دخالت نکن.

میترا بخور دیگه به حرفش گوش نده.

هیونگ:ایول هیون خوب حالشو گرفتی.

منم یواشکی از این قیافه های کجو ماوج در آوردم و شروع کردم به خوردن غذاهاش.

-اووووم.واقعا خوشمزست.مطمئنی که دست پخته خودته؟آخه بهت نمیاد!

-ما هممون دست پخت خوبی داریم.(با قیافه ای ناراحت)

-واقعا!اما من اصلا بلد نیستم هیچی درست کنم.

کیو:چی؟!اما تو یه دختریا!

من:اووووه.میدونم ولی خوب دیگه.

هیونگ:تمام دخترایه ایرانی همینن یا تو فقط اینطوری هستی؟آخه شاید اومدیمو تو یه دختره ایرونی معرفی کردی و .....(با خنده)

یونگی:اه ه ه ه ه.هیونگ دوست داری گوشتو بکشم؟

هیون:خیلی خوب.این حرفارو بذارید کنار.میترا طعم غذا چطوره؟

من:عالی.خیلی خوشم اومد.

جونگی(یکدفه با این حرفم انگار که برق گرفته باشدش از جاش پرید و گفت):

آخ جون.پس یعنی دوست داشتی!دوست داری بهت یاد بدم؟

تو اون شرایط نمیتونستم بگم نه برا همین بی برو برگرد باید میگفتم آره.

من:هه.آره.معلومه که آره.ولی من هیچی از آشپزی سرم نمیشه ها.

جونگی:عیبی نداره.اجازه هست با هم بریم تو آشپزخونه که آموزش های اولیه رو شروع کنیم؟

من:ها؟الان؟اووووووووووم.اوکی.بفرمائید.(با حالتی عصبانی)

جونگی توی کابینتا و یخچالو نگاه کرد.

-میترا اینجا وسایل مورد نیاز برای یه غذای ساده ی کره ای هم پیدا نمیشه!

بنظرم باید بریم خرید.

-خرید؟الان؟ولی ساعت 8:30.به نظرت فروشگاها بازن؟

-آره بابا بازن هنوز مونده تا ببندن.

-من باید از والدینم اجازه بگیرم.

-اما...

-هیس داره بوق میخوره.(در حاله تماس گرفتن با مامان)

-پس چی شد؟

-جواب نمیده.

-پس اس ام اس بده.

-هومممم.اوکی.

"اس ام اس"

سلام مامانی جونم.این همسایهامون دارن میرن خرید.منو میخوان ببرن.

بنده اجازه رفتن با اینارو دارم؟لطفا پاسخ دختره گلتو زودی بده.

دعا میکردم مامانم قبول کنه چون داشت از این پسره جونگی خوشم میومد.

دلم میخواست باش برم بیرون.

"جواب اس ام اس"

سلام دخترم.ما تو جلسه هستیم.ببخشید که نتونستم جوابتو بدم.

دخترم فکر میکنم تو به اندازه کافی بزرگ و مستقل شدی که بخوای تصمیم بگیری

پس با خودته.اما اگر نظر منو میخوای که باید بگم آدمای خوبین یعنی حداقل تواین مدت من ازشون چیزی ندیدم پس میتونی باهاشون بری بیرون.

از این جوابه مامانم خیلی خوشحال شدم.

همون لحظه جونگی گوشیو از دستم کشید و گفت:بده بخونم ببینم نتیجه چی شد؟!

-هی تو خیلی پرویی.شاید مامانم یه چیزه خصوصی نوشته باشه.

-اه.خیلی دیر گفتی چون همشو خوندم.حالا برو آماده شو که بریم.

-اوفففف.یعنی باید برم لباس عوض کنم؟!

همون لحظه یه فکری به سرم زد.خودمو یکدفه ولو کردم وسط اتاق.

-آخ دلم.آخ دلم.فکر نکنم بتونم از پله ها برم بالا واسه عوض کردنه لباسم با همین بریم.

-هه هه هه هه.خیلی خوب فیلم بازی میکنی ولی من فهمیدم چون رو پیشونیت نوشته که چه نقشه ای داری.

سریع دست کشیدم رو پیشونیم و گفتم:

-واقعا!!!!!!!

بعد یه نفسه عمیق کشیدم و ادامه دادم:

-من دارم میرم که آماده بشم.

-ایول.

سریع رفتم توی اتاقم و درو قفل کردم و بعد شروع کردم به انتخابه لباسه مناسب.

یه بلوزه آستین سه ربعه قرمز با یه شلوارکه جین تا زانو و یه کیفه کوچولو هم کج انداختم

رو دوشم و موهامو دمه اسبی بستم به همراهه کتونی.به صورتم دستی نزدم فقط یه رژ ملایم

زدم که بعد نرن نگن چقدر این دختره ی ایرانی عقلش کمه که یکم به خودش نمیرسه.

خلاصه بعده کلی لفت دادن اومدم پایین وگفتم:

-من حاظرم بریم.

با صداییه من سر هر 5تاشون چرخید.وقتی که چششون به من اوفتاد همگی دهنشون باز موند.

هیونگ:مییییییتتتتتترررررااااااا بذار من همراهیت کنم!

کیو:اگه سلیقت هیونگو نگرفت من هستم!

یونگی:به من افتخار میدی تا همراهیت کنم؟

هیون:اه.بچه ها!نمیخوایم بریم مهمونی که!میخوایم 6تایی بریم خرید.

جونگی:مرسی هیون که به دادم رسیدی ورگرنه قرار بود میترا به دسته اینا دزدیده بشه.

بعد همه با هل دادنایه هیون رفتن بیرون تا سواره ماشین بشن.اما جونگی موندتا در خاموش کردنه

برقا و قفل کردنه در بهم کمک کنه.

کارمون تموم شد و داشتیم میرفتیم سمته بقیه که پام یکدفه پیچ خورد و من افتادم...

 


 

هرگز نشه فراموش        نظرهایه فراون(لطفا با ریتم بخونین این شعرو)




طبقه بندی: I will love u،
[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ Mitra ] [ جان من نظر بده!!!!!!!!!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :