تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
درووووووووووووووووووووووووود.............


http://www.forum.98ia.com/image.php?groupid=301&dateline=1289910409
زود برین ادامه.....با....نگار تقدیم میكند:

in the fire.part 12
(بیشتر این نمیتونم این هندونه ها رو تحمل كنم....ای خدا..)

جونگ مین:ووی نگـــــــــار!!!از اول مهمونی تا الافمون کردی...به خاطر دلخوشی شما از خودمون گذشتیم  تا شما رو سرگرم کنیم....بعد حالا اینجوری با من حرف میزنی....هر کی جای تو بود تو همچین مهمونی ای تا حالا یکی رو واسه خودش تور کرده بود.....ما که رفتیم !!!هیونگ تو هم اگه خواستی بیا!من پیش سونگم....عزت زیاد..!!

-هی مگه من چی گفتم؟گفتم یه نشونه بهتر بده.....این چشه هیونگ؟
هیونگ:هیچیش نیست...تو چته؟اینهو سگ پاچه همرو میگیری..هیون..جونگ...لابد بعدم نوبت منه!بهتره بری پیش یه روان شناس داری...من  رفتم پیش سونگ خواستی بیا..!

چی من احتیاج به یه روان شناس دارم!!!..اقا رو..اونی که هپوکندریا(خود بیمار انگاری)داره من نیستم..تویی..بمن میگه سگ...چه...پسرای خوشگل!!اینا که همشون یه جفت دارن.... ای دلم ای..
بیخیال.....داشتم با موبایلم ور میرفتم که....اوا چرا هیچکسی اینجا نیست؟؟؟نکنه این مهمونی همش نقشه بوده.....نکنه....نه امکان نداره!نه..
-هی خانم!شما نمیدونید بقیه کجا رفتن؟؟
پیش خدمت:اوه مگه شما نمیدونید... اقا کیم همه رو داخل سالن مهمونی جمع کردن...میخواین راهنماییتون کنم؟
-نه لازم نیست...فقط کجا؟
پیش خدمت:زیر زمین....
.
..
...
....دینگ دینگ(هیون با قاشق میزنه تو جامش)
هیون:....مطمئنن همتون میدونید این مهمونی برای چیه....شاید خیلیاتون نمیدونستین من یه برادر دارم....ولی به هر حال سونگ برادر منه..........معرفی میکنم:کیم سونگ
توانایی هیچ کاریو نداشتم...اون..کیم سونگ واقعا اوستای من بود...برادر هیون!!!!فعلا اینش مهم نبود....مطمئنا بعدا میتونستم ازش سوال کنم...مهم این بود که اون الان انجا بود...
دل تو دلم نبود برم پیشش...ولی صبر کردم دوروبرش خلوت بشه.میخواستم سوپرایزش کنم...."سوپرااایز"سر و ریختمو یه مروری کردم:یه شلوار جین زانو انداخته شل و ول و یه تیشرت که زیر یه ژاکت سفید چرک پنهان شده بود. تیپ منو تشکیل میداد ولی نه....یه شال درازم خفت گردنم بود....کلا یه وصله ناجور تو اون مهمونی بودم....چه سوپرایزی بشم من!!!
موقعیتمو آنالیز کردم..الان وقت نمایش بود...از پشت رفتم طرف پسرا و دستمو رو شونه هیون گذاشتم:
-معرفی نمیکنی هیون؟؟؟
قبل از این که هیون جوابی بده اوستا سرشو چرخون طرف من...تو چشماش همه چیز میتونستی ببینی..ترس..خوشحالی...حسرت و شیطنت!!
اوستا:نگـــــــار خودتی؟؟؟؟؟؟؟؟
-پـَـَـ نــه پـَـَــــ روحشم اومدم ببینم چقدر دلت برام تنگ شده!!!  حالا كه من خود نگارم نمیخوای كاری كنی؟؟؟
اوستا یه نگاه بهم انداخت و گفت:مثلا چیكار؟؟؟
-چه میدونم....خودت بهتر میفهمی..صب كن یاد آوریت ما سه ماهه كه همدیگرو ندیدم و......
با هر كلمه ای كه من میگفتم اون خودشو نزدیك تر میكرد....به آخرین مراحل كار رسیده بودیم كه:
جونگ:هی ...شما دوتا..مگه نمیدونید  لاس زدن تو محافل عمومی جرمه؟؟
تازه متوجه موقعیتمون شدیم....یه عده از مهمونا دورمون كرده بودن با چنان دقتی بهمون نگاه میكردن كه.....
اوستا:فكر میكنی باید دوباره اون كارو انجام بدیم؟؟
-چه بگم چه نگم تو كار خودتو میكنی اینطور نیست؟؟؟
اوستا:خوب حالا كه خودت میدونی.....بزن كه رفتیم...

        ************************************************
-اوستا من نمیفهمم!!!این یعنی چی شما برادر خونده اید؟
اوستا:اوهوم....ببین نگار..بابای و بابای هیون دوتاشون تو هاروارد همخونه بودن و______
-صبر كن ببینم..یعنی بابای تو هم دانشگاه رفته..اونم هاروارد؟؟؟
اوستا:پـَـَـ نــه پـَـَــــ...هالیدی رفته اونجا گاواشو بچرونه....
-واقعا؟؟؟؟(اینو مدل منشی ساختمان بخونید)من همیشه میدونستم بابات از گاو چرونی به اینجا رسیده!!!!
اوستا:نگـــــــــــــــــــــار!!!!میزاری بگم یا نه؟؟
-بنال..
اوستا:خوب داشتم میگفتم بابای و بابای هیون دوتاشون تو هاروارد همخونه بودن و اتفاقا دوستای خوبیم بودن....میگذره و این دو تا عاشق میشن و عروسی میكنن و...بچه دار میشن...كه اون بچه ها هم منو هیون بودیم و بعد ما با هم دوست میشیم و.....
-خوب حالا اینایی كه گفتی چه ربطی به برادر خوندگیتون داره؟بابای هیون میمیره و بابات قیم هیون میشه  یا شایدم... آره...نكنه ماماناتون یكیه!!!
اوستا:نگــــــار!!!!!! به من نگاه كن....جون من بگو جوابای كنكورتو از رو كی زدی تا پزشکی قبول شی...عزیزم..خوشگلم...نگار دلبندم....بابای من پدر خونده هیون میشه و بابای هیون پدر خونده من....فهمیدی؟؟؟
-تا ایجاش درست..ولی كیم سونگ كیه؟؟
اوستا:چه میدونم مثل این كه تلفظ اسم من براشون سخته اسممو گذاشتن كیم سونگ..
-بعد تو به هیون چی میگی؟؟؟غضنفر؟؟
اوستا:نه بابا لازم نیست....مثل هن هن موتور میمونه!!!زیاد سخت نیست...

                       ***********************************
تو اون دو هفته ای كه اوستا سئول بود من تقریبا پامو هم تو خونه نذاشتم...به لطف جیب اوستا شیفتامو هم رو بچه های دیگه انداخم....ولی هر شروعی بلاخره یه پایانی هم داره...و اونم خیلی سریع رسید:
-حالا حتما باید بری؟؟؟؟نمیشه نری؟؟نرو دیگه.....
اوستا:عزیزم تفریح كه نمیرم...میرم سر درسو مشقم..تو كه نمیخوای من درسمو ول كنم؟؟میخوای؟؟
-نه...ولی..چرا!!!!
هیون:زن داداش ولش كن خودم پیشت میمونم....(تازگیا بهم میگه زن داداش)مثل بچه ها پامو رو زمین زدم و گفتم:ن-می-خوام....اون باید همینجا بمونه.....همینجا..
جونگ:باشه..اا...نگار اونجارو ؟؟؟
-كجا رو؟
؟؟؟
.
.
.
به همین سادگی..........اون رفت..





طبقه بندی: In The Fire،
[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ *Negar* ] [ جا نظری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :