تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلاممممممممممم بر همه دوستای گل خودم

خوبید؟....خدارو شکر


اول از همه فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم

نماز و روزه هاتون قبول باشه....سر نماز ما رو هم دعا کنید.


از همه کسایی که لطف میکنند من و داستانم رو تحمل میکنند ممنونم

        برای خوندن داستان بفرمایید ادامه>>>>>>>>


Part.27

 

هان:خب ماجرای آشنایی ما برمیگرده با زمانی که من برای درس خوندن به فرانسه رفته بودم...اون زمان انگلیسیم خوب بود.....گاهی اوقات واسه یه مجله مقاله مینوشتم و میفرستادم...اکثرشون چاپ میشد...یه بار تصمیم گرفتم مقاله ای به زبان خودم بنویسم ولی خوب که فکر کردم دیدم نمیشه چون تعداد افراد کمی هستند که کره ای بلدند واسه همین یه مقاله ی کوتاه مثل همیشه به انگلیسی نوشتم با این تفاوت که همون متن رو به کره ای هم نوشتم و بهش اضافه کردم...مجله چاپ شد...دو روز بعد از چاپ مجله سر دبیر مجله باهام تماس گرفت و گفت یکی از خواننده های مجله ازش خواسته یه نامه ای رو به من بده.ازم خواست فردا به دیدنش برم تا نامه رو ازش بگیرم.خیلی کنجکاو شده بودم که اون نامه درباره چی هست....آخه کی برام نامه نوشته بود... من که اینجا جز یه برادر کسی رو نداشتم...خانوادم یا دوستام هم وقتی نامه مینوشتند برام پست میکردند بدون واسطه ای میرسید دستم ...این کی بود که نامه رو داده بود به سر دبیر مجله...نکنه درباره مقاله هام بود....و هزاران سوال دیگه....اصلا نفهمیدم شب رو چطوری صبح کردم....صبح زود بنا به قرارم با کارلوس همون سر دبیر مجله بیدار شدم...لباس هام رو پوشیدم و راهی دفتر مجله شدم خیلی کنجکاو بودم از قضیه سر دربیارم...وقتی کارلوس رو دیدم نامه ای به دستم داد گفت این رو یکی از خواننده های مقاله هات داد بدم به تو....و از اونجا رفت...من موندم و نامه.....با تردید نامه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم....اون نامه رو یه دختر نوشته بود....اول از همه کمی درباره ی خودش گفته بود که دوست داره زبان های زیادی رو یاد بگیره عاشق آموختن زبان های کشورهای دیگه هست...مخصوصا کره....نمی دونست چرا شاید به خاطر علاقه ای که به این کشور داره....تو نامه گفته بود که با دیدن مقاله ای که من به زبان کره ای نوشته بودم فکر کرده میتونه از کمک من استفاده کنه و اشکالتش رو برطرف کنه...می گفت واسه یاد گرفتن زبان کره ای کلاس میره و میخواد واسه ادامه تحصیل در کره واسه بورسیه درس بخونه ولی یاد گرفتن زبان اون کشور رو تو اولویت قرار داده...گفته بود اگه برام مشکلی نداشته باشه بهش کمک کنم....اون یه دختر دبیرستانی بود و من یه پسری که سال سوم دانشگاه رو میگذرونه....کلی با خودم کلنجار رفتم ولی آخر سر تصمیم گرفتم کمکش کنم...نامه ای بهش نوشتم...تو نامه ازش پرسیدم چطوری می تونم بهت کمک  کنم و از این حرفا...چند روز بعد جواب نامه ام رو داد...گفته بود تو یکی از شهرهای اطراف زندگی میکنه واسه همین نمی تونیم همدیگرو ببینیم واسه همین قرار بر این شد که از طریق نامه با هم در ارتباط باشیم......

تو همین حین گوشیش زنگ میزنه....از جمع عذر خواهی میکنه تا به گوشیش جواب بده......چند دقیقه بعد دوباره برمیگرده...تو همین چند دقیقه هم یگانه و مهسا که ظرف ها رو شسته بودند پیش بقیه برمیگردند...

هیونگ:آقای هان پس اینطوری باهمدیگره آشنا شده بودید...جالبه...خوب ادامش...

هان لبخندی میزنه و ادامه میده:داشتم میگفتم قرار بر این میشه که اون متن هایی رو بنویسه و برام بفرسته تا من هم اشکالاتش رو برطرف کنم و هم اینکه یه سری نکات رو بهش یاد بدم....یه سالی همینطور میگذره..هر هفته حداقل دوتا نامه بینمون ردوبدل میشد....اوایل فکر نمیکردم اینطوری بشه...اوایل با خودم میگفتم مگه چقدر نامه میخواد بنویسه هرازگاهی اگه کارش بگیره نامه واسم میفرسته و من جوابش رو میدم ولی اواخر دیگه اینطوری نبود....دیگه عادت کرده بودم...وقتی چند روزی نامه نمی فرستاد نگران میشدم مبادا اتفاق بدی افتاده باشه.....کم کم تو نامه هایی که مینوشتیم از خودمون هم حرف میزدیم....درباره ی زندگیمون....خانواده هامون... میگفت به غیر از خودش دو خواهر دیگه هم داره که یکیش نامزد داره و اون یکی ازش کوچکتره...یه زور بهم خبر داد که قراره سال آخر رو تو پاریس درس بخونه....نمی دونم ولی اون لحظه خوشحال شدم....از اون روز به بعد بیشتر همدیگرو میدید....بعدا هم بورسیه گرفت و برای ادامه تحصیل همراه خواهر کوچکترش اومد کره....منم هم مدتی بعد از رفتن اون به کره درسم تموم شد و برگشتم کره...

به اینجا که میرسه جونگ مین به مامان پری اشاره میکنه و میگه:و اون خواهر کوچکتر هم شما بودید درسته؟

مامان پری لبخندی میزنه و حرفش رو تایید میکنه....

هان ادامه میده: از اون روز به بعد بیشتر همدیگرو میدید و بیشتر بهم وابسته میشدیم...زمینه آشنایی ما باعث شده خواهر خانوم بنده و برادرم هم با همدیگه آشنا بشن......چند سالی به همین منوال میگذره........تا اینکه فهمیدم بهش علاقه دادم یا بهتر بگم عاشقش شده بودم...... اوایل فکر میکردم اون یه دختر ایرونی مسلمانه ........از اون روزی که به احساسم مطمئن شدم سعی کردم رابطم رو باهاش کم رنگ تر کنم تا بلکه احساسم فراموش بشه...حداقل این بود که اون به من وابسته تر نمیشد....چون این رو به خوبی میدونستم که اگه مسلمان باشه من نمیتونم باهاش ازدواج کنم...هر روز رفتارم سردتر و سردتر میشد....نه تنها خودم رابطم  رو باهاش کمتر کرده بودم به برادرم هم گفته بودم همین کارو بکنه.....دو سه ماهی میگذره ولی خودم هم نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم اونم با دیدن رفتارهای سرد من دیگه مثل قبل باهام نبود شاید فکر میکرد دیگه دوسش ندارم....دوری ازش سخت بود....بالاخره برحسب اتفاقی فهمیدم که نه اون مسلمان نیست و یه مسیحیه..... خیلی خوشحالم شدم و به حماقت خودم خندیدم که چرا زود قضاوت کردم...بعدها تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم...برادرم هم به معشوقشون پیشنهاد ازدواج داده بود....خانواده هامون قبول نمیکردند بخصوص خانواده من....بالاخره با هزار شرط و شروط قبول کردند....

به اینجا که میرسه آهی میکشه و سرش رو پایین میندازه و تو دلش میگه ای کاش قبول نمیکردیم..(ببینید از رفع اشکال، کارشون به کجا کشیده...خودتی برادر من...)(^_^)

 

*:هه هه تاثیرات ماه رمضونه که داستانم جنبه مذهبی پیدا کرد....

 

کیو:چه جالب باید خیلی همدیگرو دوست داشته باشین...حالا اون شرط و شروط ها دیگه چی بود؟(وا مگه فضولی برادر من...یه بار پرسیدی هیچی نگفتند روت باز شد....)

 

مامان پری بحث رو عوض میکنه و بچه ها میخواد برن بخوابند تا صبح خواب نمونند....بچه ها هم که از طرفی خسته بودند از این حرفش استقبال میکنند و هرکدوم به طرف اتاق هاشون میرن......

 

                                             ****************

سوزان:

 

رو تخت دراز میکشم....دستم رو زیر سرم میذارم و به اتفاقات پیش اومده فکر میکنم.....بازم حرف رو پیچوندند....واقعا که...وقتی گیر میکنند زود بحث رو عوض میکنند....خودشون هم قبول ندارند تمام این اتفاقات تقصیر اونا بوده....واسه خاطر عشق به همدیگه چشم هاشونو رو همه چیز بستند و شرایط رو قبول کردند.....دلیل اینکه ما الان مجبوریم نقاب بزنیم و خودمون رو از طرفدار هامون مخفی کنیم همش برمیگرده به ازدواج این چهار نفر با همدیگه.....کاش میشد به گذشته برگشت وجلوی آشناییشون رو با هم گرفت ولی حیف که نمیشه...شاید به نظر خودشون چندان هم بد نباشه....ولی نمی دونند این وسط ما ها چه رنج هایی که نکشیدم البته من که زیاد نه ولی یگانه و پری چرا....نمی دونم اینا کی میخوان چشم هاشون رو باز کنند و واقعیت ها رو ببیند.....درسته یگانه یه چند وقتیه خیلی به این پسره گیر نمیده ولی احساس میکنم کاسه ای زیر نیم کاسه هست و من خبر ندارم شاید دخترا هم خبر نداشته باشند...نمیدونم کم مونده دیوونه بشم این دیگه چه سرنوشتیه ما داریم....وای خدای من بهتره بیشر از این به این موضوع فکر نکنم چون میدونم اینطوری فقط خودت اذیت میشم و هیچ .......چشم هام رو میبندم...چند دقیقه بعد فاطمه روتخت دراز میکشه... هه.... اینم یکیه مثل من.....چشم هام سنگینی میکنه و به خواب میرم.....

 

                                              **************

پری:

 

در اتاق رو باز میکنم....لباس راحتی رو از ساکم بیرون میارم....پشت سر من یونگی وارد اتاق میشه....یه لحظه ترس برم میداره...نمی دونم چرا..شاید واسه خاطر این بود که برای اولین باره دارم با یونگ سنگ تو یه اتاق تنها بودم....به وضوح میتونستم تپش قلبم رو حس کنم... ...زیر چشمی نگاهش کردم اونم سرش رو تو ساکش کرده بود ودنبال لباس میگشت...لباسم رو برداشتم به طرف اتاق مهسا رفتم چراغش روشن بود. در زدم و اروم دروباز کردم....نمی دونم داشت چی مینوشت که با دیدن من زود قایلمش کرد ولی با لبخندی ازم استقبال کرد.....

مهسا:به به عروس خانوم چه خبرا؟...این موقع شب اینجا چیکار میکنی....اونم لباس به دست

پری: اومدم لباسم رو عوض کنم.

 مهسا:پس اتاق خودت................اا اشکالی نداره من میرم بیرون عوض کن....

پری:ممنون.

اون دفتر رو توکمدش میذاره ودرش رو قفل میکنه و از اتاق بیرون میره....زود لباسام رو عوض میکنم و ازش میخوام بیاد تو....

پری:بیا تو.کارم تموم شد.

مهسا:عجب سرعتی...مثل قطار سریع السیر میمونی...

لبخندی میزنم و به طرف در اتاق میرم....ولی رفتنی یه چیزی به ذهنم میرسه به پشت برمیگردم و رو به مهسا میگم...

مهسا: عجیبه چرا تو مراسم عروسی من نیومدی بودی....البته خیلی هم مهم نبود بیشتر شبیه مراسم ختم بود تا عروسی...

مهسا:خودت که میگی مهم نبود دیگه چرا باید میومدم دختر جون.

پری(با لبخند):همینجوری.شبت بخیر

مهسا(با لبخند):شب تو هم بخیر.مراقب خودت باش.

پری:مهساااااااا تو هم؟

مهسا:اخی حالا ناراحت نشو شوخی کردم.برو دیگه بگیرم بخوابم.

از اتاق بیرون میرم...بدون اینکه درو بزنم داخل میشم...یونگی پیراهنش رو عوض میکردم...یه لحظه خجالت کشیدم ولی سرم رو پایین انداختم و با بی تفاوتی به طرف تخت رفتم...یونگ سنگ بعد از اینکه لباسش رو عوض کرد از اتاق رفت بیرون.....رو تختی رو کنار زدم... از کمد لحاف و تشکی رو روی زمین پهن میکنم ویکی از بالش های روی تخت رو کنار اونا میذارم وخودم رو تخت دراز میکشم....به پهلو و پشت به در میخوابم.....در اتاق باز میشه...و یونگی میاد تو....درو میبنده...

_انتظار نداری که من رو زمین بخوابم؟

بدون اینکه به طرفش برگردم میگم : پس چی...نکنه میخوای من رو زمین بخوایم....

_اونم بد فکری نیست.

نفس عمیقی میکشم و سرم رو تکون میدم:اوففففففف

هنوز چند لحظه نگذشته بود که یهو احساس کردم رو تخت کنارم دراز کشید...به طرفش برمیگردم و با تعجب بهش نگاه میکنم....بی تفاوت به من چشم هاش رو میبینده و دست هاش رو جلوی سینش به همدیگه قفل میکنه.. هنوز نگاهم روش ثابت بود....چشم هاش رو باز میکنه و بهم نگاه میکنه....

یونگ سنگ:چرا اینطوری نگام میکنی؟...نترس کاری باهات ندارم....بهم اعتماد نداری؟

پری:نه.سابقت خرابه.

یونگ:چی؟...مگه من چیکار کردم؟

پری:نمونه بارزش مراسم عروسی بود....

یهو میخنده....دلم میخواست خفم کنم....ولی حیف....حیف که نمیتونم...با حالت جدی بهش نگاه میکنم. و میگم:خیلیخنده دار بود؟

یونگی:اون بوسه طبق قرارمون بود....

به پشت خوابیدم و پوزخندی بهش زدم:قرار!!!!جالبه.

چشم هام رو بستم....کمی نگذشته بود که احساس سنگینی کردم...چشم هام رو باز کردم....با تعجب به یونگ سنگ که روم دراز کشیده بود خیره شدم...سنگینی تنش روم نبود....با پشت دستش موهایی که رو صورتم افتاده بود رو کنارو گونه ام رو نوازش کرد...بدنم کر گرفته بود..نفس کشیدن برام سخت شده بود...به چشم هام خیره شده بود نمی تونستم از نگاهش چیزی بفهمم....نگاهش رو از چشم هام میگیره و به لبهام خیره میشه... نمیدونم چرا ولی نمیتونستم حرفی بزنم....چشم هاش رو میبنده...قلبم بدجوری به تپش میوفته...لباش فقط چند سانتی متر با لبام فاصله داره....از همون فاصله هم می تونستم حرارت لباش رو حس کنم...درحالی که هنوز چشم هاش بسته بود به حرف میاد....

_ترسیدی نه؟

یه لحظه جا خوردم متعجب بهش نگاه کردم.....چشم هاش رو باز میکنه...سرش رو عقب تر میبره....لبخندی رو لبش میشینه الان منظورش رو فهمیدم چی بود....اون منو دست انداخته بود....پوزخندی بهش میزنم...واقعا که....

_انتظار داشتی که....../حرفش رو قطع میکنه و صورتش رو جلو میاره....هه فکر کرده میذارم هر غلطی دلش خواست بکنه...صورتم رو به طرفی برمیگردونم.....یه دفعه داغی یه چیزی رو روی گونم احساس کردم...به طرف یونگ سمگ برگشتم ولی اون نگاهش رو ازم گرفت و به طرف دیگه تخت رفت...پشتم رو بهش میکنم...دستم رو گونم میکشم...نمی دونستم تو اون لحظه چه حسی داشتم ولی بیشتر از هرچیزی رفتارهای یونگ سنگ عذابم میداد....یه قطره اشک از گوشه چشمم رو بالش افتاد...خودم هم تعجب کرده بودم...چشم هام باز بود و به حرکت پرده ی اتاق که با وزش باد جابه جا میشد چشم دوخته بودم..نمی دونم چقدر تو اون حالت موندم ولی بالاخره یونگی سکوت رو شکست....

یونگی: می تونم یه سوالی بپرسم درباره ی گروهت؟

پری: بپرس.

یونگی: من...بهتره بگم من و گروهم یه چند تا از اجراهای گروه شما رو دیدیم...میخواستم بپرسم اسمت تو گروه چیه...منظورم اسم مستعارت؟

پری: مهمه؟

یونگی: از سر کنجکاویه...نمیخوای بگی؟

پری:هیونا.

یونگی: یه سوال دیگه.

پری: بپرس.

یونگ سنگ:اوایل کارهاتون یعنی زمانی که گروه رو تشکیل داده بودید یه گروه شش نفره بودید ولی یکی از اعضای گروهتون همون سالهای اول از گروه جدا شد درسته؟

پری:آره.چطور مگه؟

یونگ سنگ:میخواستم بدونم چرا...جواب هایی که به طرفداراتون داده بودید فکر نکنم چندان قابل قبول باشه..میخواستم از زبان خودت بشنوم...

پری:هر وقت خودم فهمیدم بهت میگم.

یونگی بلند میشه و میشینه و با تعجب بهم نگاه میکنه....

پری:چیه؟

یونگی:یعنی تو خودت نمی دونی؟

پری:می دونستم میگفتم....ظاهرا خوشش نیومده بود یا نمی دونم نمی تونست ادامه بده....خودم هم درست دلیلش رو نمی دونم....بهتره تو هم ول کن این قضیه بشی.

یونگ:حالا اون کی بود؟

پری:الان دیگه مهم نیست بدونی.

یونگی:چرا بالاخره هرچی باشه گروه من قراره با گروه شما کار کنه ما باید بدونیم.

پری:این به گذشته گروه ربط داره.لزومی نداره بفهمی.اون عضو دیگه فراموش شده.بهتره دیگه در این باره حرف نزنی.

یونگی:باشه.

دوباره رو تخت دراز میکشه....چشم هام رو میبندم تا شاید خوابم ببره....

 

                                              ****************

   نمی تونست بخوابه....چندبار رو تخت غلت مبزنه....تشنم بود....نگاهی به جونگ مین که کنارش خوابیده میندازه...آروم از رو تخت بلند میشه و به طرف آشپزخونه میره...همه ی چراغ ها خاموش بود....آروم از پله ها پایین میره... چراغ آشپزخونه رو روشن میکنه و در عین ناباوری و درحالی که یکم جا خورده به کسی که رو صندلی کنار میز نشسته بود نگاه میکنه.. دستش رو جلوی چشم هاش میگیره تا نور اذیتش نکنه....

 

 این قسمت هم تمومید......دوستتون دارم.......بوووووووووووووووووووووس....نظر یادتون نره باشه؟

 




طبقه بندی: Destination،
[ سه شنبه 11 مرداد 1390 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ Mahsa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :