تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
سلامممممممممممممم برهمگی دوستانه عزیزم

خوبید؟

اینم از قسمت 19 داستان

فقط همونطوری که قبلا گفتم توی بعضی از قسمتها یعضی از شخصیتهای داستان اصلا نیستن

بازم از تمامی دوستانه عزیزم که  واسم دیدگاه میگذان اما من نمیرسم به وبشون سر بزنم و یا برای داستانشون نظر بگذارم واقعا عذر میخوام و خیلی ممنونم ، الان دارم lمربی گری کودک پایان ترمها و میانترم ها رو میدم روش وقتی اینا تمام پنج تا درس رو  سه روز در هفته کلاس هامه و فشرده یک ماه و نیمه
به خاطر همین هم نظرات رو دیر میرسم جواب بدم و هم اینکه نمیرسم بیام نت و بیشتر با گوشی میام که با گوشی هم وقتی بیام نمیشه نظر بگذارم و روی همه ی اینا بنده دایل اپ بیدم ، از همتون خیلی خیلی عذر میخوام و خیلی خیلی ممنونم
وای ببخشید کلی حرف زدم
بفرمائید ادامه مطلب برای خواندن داستان

898lhhn4j26qiinl7yno.jpg



مینو:
کیو : میتونم ازت خواهشی کنم؟
مینو: چه خواهشی؟
کیو : میشه برام اواز بخونی؟
بدون اینکه دست خودم باشه میزنم زیر خنده ولی وقتی با نگاه غم گرفته و ارومه کیو مواجه میشم خندم قطع میشه
من : واسه چی ازم میخوای که برات بخونم؟
کیو : چون صدات خیلی قشنگه
مینو : تو که اواز خوندنه منو نشنیدی
کیو : از صدات موقع صحبت مشخصه(مرضی: بابا حرفه ای)
من : ولی من شعری بلد نیستم
کیو با ذوق  : من یادت میدم( مرضی:آخیییی..داییم چه ذوقی کرد)
شونم رو بالا میندازم و لبام رو جمع کرده و کنارش میاستم
میخنده روی زمین میشینه و دست منو هم میکشه و یکطورایی بغل دستش روی زمین میخورم
من : آخ
کیو با خنده : ببخشید
از تو جیب بلوزش یک کاغذ در میاره
من : این چیه؟
کیو : این شعر رو خواهرم واسم گفته و اینقدر دوستش دارم که همیشه همراهمه
با شک و تردید ازش کاغذ رو میگیرم : من روی ریتم بلد نیستم ها ، مسخره نکنی؟
کیو : من غلط کنم ، اصلا مگه من جراتش رو دارم؟
میخندم و شروع میکنم به خوندن و کیو با دست روی اسلحه ضربه میزنه و ریتم گرفته و نگام میکنه و در حالی که سرش رو تکون میده لبخند زیبایی روی لباش نقش بسته
اینقدر بامزه اهنگ میزنه که در کنار خوندنم هی میخندم
وقتی تمام میشه کیو اروم برام دست میزنه
من : خوب بود؟
کیو : از خوب یک چیزی اونطرف تر ، عالی بود
میخندم و وقتی نگاه کیو رو میبینم که روم زل زده با تعجب بهش نگاه میکنم : طوری شده؟
کیو با لبخند خیلی گرم وصمیمی : چال چونه ی خوشگلی داری(مرضی:راس میگه..اینقدر قشنگه که دلم میخواد مینو رو خفه کنم)
ناخوداگاه دستم سمت چونه ام میره و چالم رو لمس میکنم و در حالی که خندم گرفته : ممنون
کیو : خوشحالم
من : از چی؟
کیو : از اینکه میبینم میخندید و خوشحالید ، از شاد بودنت خوشحالم
خندم محو میشه و در حالی که هول شدم و سعی میکنم خودمو ریلکس نشون بدم زورکی لبخند میزنم : ممنون
کیو : خوب حالا چکار کنیم؟
من : من باید برگردم
کیو با تعجب : به همین زودی!!!؟
بلند میشم و اونم به تبعیت ازم بلند میشه در حالی که دارم لباسام رو میتکونم : متاسفم اما باید برم
کیو : ممنون که اومدید ، خداحافظ
ارزو :
هیونگ : ستوان؟
من : بله؟
هیونگ : میشه یکمی راجع به خودتون بهم بگید؟
با تعجب برمیگردم سمتش : مثلا چی میخوای بدونی؟
هیونگ قیافه ای متفکرانه به خودش میگیره : اومممممممم اینکه شما چند سالتونه؟
میخندم و در حالی که سرم رو به طرف هیونگ کج میکنم : چند سال بهم میخوره؟
هیونگ : اوممممممممممممم ، 19
میخندم : نه
هیونگ : کمتر؟
سرم رو تکون میدم ، هو اومممم
هیونگ دهنش از تعجب باز میمونه : بیشتر!!!!!؟
بلند میخندم : یعنی اینقدر کم سن و سال به نظر میام!؟
هیونگ : اصلا بهتون نمیاد بیشتر از 19 داشته باشید خیلی زیادش همون 19 هست
من : من 22 سالمه
هیونگ چشماش از تعجب گرد شده بود : چییییییییی!!!!!!!؟ 22 سالتونه!!!!!؟ وای اصلا بهتون نمیاد
میخندم : حالا چشمم نزنی؟
هیونگ میخنده
هیونگ میخنده
من : کیم هیونگ جون؟
هیونگ : بله ستوان؟
من : تو برادر یا خواهر داری؟
هیونگ : یک برادر
من : خوب اون چکار میکنه؟
هیونگ : اونم خواننده هست
من : اوه پس کلا دوتا برادری هنرمندید
هیونگ با خوشحالی بهم نگاه میکنه
از طرز نگاهش خندم میگیره : چته؟
هیونگ : شما همین الان به من گفتید هنرمند ، ممنونم
میخندم : خواهش میکنم ، خداحافظ
هیونگ ابروهاشو جمع میکنه و میندازه بالا(میدونین چی میگم که) : آآآآآآآ به همین زودی دارید میرید؟
گردنمو کج میکنم : به همین زودی!!!!؟ نیم ساعته اینجام ها
هیونگ انگشت اشاره و شستش رو بالا میاره : اینقدر دیگه بمونید
ابروهامو میندازم بالا : نچ نمیشه ، روت رو زیاد نکن
هیونگ لباشو جمع میکنه : هییییییییییی باشه
لبخند شیطنت امیزی میزنم و محکم لپش رو میکشم
اینقدر از حرکتم جا خورده که با دهن باز و چشمای گرد شده بهم زل میزنه
شونم رو با بی تفاوتی میندازم بالا : صورتت خیلی لاغره ، خداحافظ
با صدای اروم و همونطور که هنوز هم دهنش بازه : خداحافظ سرگرد
فردای اونروز همه ی پسرا از شدت خواب در حال بیهوش شدن بودن و تقریبا چیزی رو از اطرافشون درک نمیکردن
موقع تمرینات هیون تا جایی که ممکن بود سعی میکرد جلوی چرت زدنش رو بگیره و سرش رو بالا نگه داره
جونگ مین تا موقعیتی به دست میورد سرش روی سینه اش خم شده و میخوابید
ارزو :کیم هیونگ جون اینقد خمیازه میکشی یکهو پشه میره تو دهنت ها
هیونگ از خجالت سرش رو زیر انداخت و دستشو رو گردنش کشید : واقعا خوابم میاد سرگرد
ارزو اروم میخنده و سرش رو تکون میده
مینو :کیو جونگ این چه وضعیشه؟ بچه مگه تو نون نخوردی؟
کیو با تعجب بهش نگاه میکنه و مینو میفهمه لحنش زیادی صمیمی بوده ، خودش رو جمع و جور میکنه و با اخم برمیگرده سمتش
مرضیه : هئو یونگ سنگ؟
یونگ  زیر چشماش گود افتاده و دائم عین این معتادهای شیره ای( دقت کردید ، دوباره دارم به یونگ گیر میدم) در حال چرت زدنه و حتی لحن صحبت کردنش کش دار شده
مرضیه این دفعه با عصبانیت : هئو یونگ سنگ با توام
یونگ سرش رو بالا میاره و با چشمای خمار : هوم ستوان
مرضیه با اخم و دست به سینه : زهره مار و هوم
یونگ که تازه فهمیده ابروهاش رو بالا میده و با دهنش مزه مزه میکنه(نمیدونم چطوری بگم ، وقتی انگار یک چیزی تو دهنه فرده و مزه مزه میکنه)
یونگ : ببخشید ستوان ولی من واقعا گیجم
مرضیه : بله کاملا مشخصه
هیون تمام تلاشش رو به کار میبره که چشماش روی هم نیاد و چرت نزنه ولی اخرش فایده ای نداره و یک لحظه سرش بالا و پایین میاد که البته همون کافیه تا یگانه بهش ایراد بگیره
یگانه خیلی جدی : پاشو برو صورتت رو بشور
هیون : ممنون ستوان اما من خوابم نمیاد
یگانه : انگار متوجه نشدی ، این یک درخواست نبود ، یک دستور بود
هیون نفس عمیقی میکشه و به سمت دستشویی میره تا صورتش رو بشوره
شمیم اروم اروم و پاروچین پاورچین به جونگ مین که به دیوار تکیه داده و همونطور ایستاده خوابش برده نزدیک میشه و وقتی به یک قدمیش میرسه با صدای بلندی : پارک جونگ مین
بیچاره جونگ مین عین کسی که صاعقه بهش زده باشه تکون شدید میخوره و سرجاش خشکش میزنه
با چشمای گشاد شده به شمیم زل میزنه
اینقدر قیافش با نمک شده که شمیم بلند بلند میزنه زیر خنده
جونگ مین که دستش رو قلبش بود : جناب سروان قلبم اومد توی حلقم ، این چه وضعه بیدار کردنه؟ داشتم سکته میکردم
شمیم با خنده : نصفه حقته ، تا تو باشی دیگه وسط تمرین نگیری بخوابی
جونگ مین با اخم : واقعا که بی رحمید
شمیم با بی تفاوتی شونه اش رو بالا میندازه


2 ماه بعد - ماه چهارم اقامت پسرها در پادگان
موقع استراحت شمیم کناری نشسته و توی فکره که یگانه اروم میاد و کنارش میشینه
شمیم با لبخند بهش نگاه میکنه : احوال خواهره گلم چطوره؟
یگانه مثل همیشه لبخند خیلی شیرینی میزنه : ممنون اونی خوبم
شمیم لبخند میزنه و سرش رو زیر میندازه
یگانه : میخوام راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم
شمیم با تعجب بهش نگاه میکنه : اتفاقی افتاده؟
یگانه سرش رو با خجالت زیر میندازه : راستش....من.....من....
با نگرانی بهش نگاه میکنه و دستش رو روی شونه اش میگذاره : چی شده یگانه؟ داری منو میترسونی
یگانه : نمیدونم چطوری باید برات توضیح بدم ، اصلا نمیدونم دقیقا احساسم چیه ، اما.....اما من احساس میکنم که داره از هیون جونگ خوشم میاد
یک لحظه جا میخوره ، انتظار شنیدن یک همچین حرفی رو نداشت اونم راجع به کی؟ راجه به هیون جونگ ، کسی که خودش هم دوستش داشت
یگانه : اونی از دستم عصبانی و ناراحت شدی؟
شمیم لبخند میزنه و سرش رو تکون میده : نه عزیزه دلم ، نه ، اصلا ، ولی تو راجع به خودت مطمئنی؟
یگانه : نمیدونم ، راستش همینقدر میدونم که تحمل اینکه ازم دور باشه رو ندارم
شمیم اروم بغلش میکنه : میفهمم عزیزم
وقتی یگانه ازش دور میشه ، توی فکر فرو میره و تصمیم میگره دیگه به هیون احساسی نداشته باشه ، اون نمیخواد خوشحالی یگانه رو ازش بگیره
یادش میتفته به اینکه هفته ی اینده نتیجه درخواستش برای پادگان جدید میرسه و اون هنوز هیچی به بقیه نگفته
همه توی پادگان جمع میشن
ارزو با تعجب : شما پسرا چرا اینقدر امروز ساکت شدید؟
هیچکدوم هیچی نمیگن
مرضیه : خب چتونه؟
یونگ : ما الان 4 ماه رنگ بیرونه پاگان رو ندیدیم ، فقط هرچی بوده همین ساختمون و جنگل بوده
مرضیه با شیطنت : مگه بده؟ یکهو دیدید اخرش تارزان شدید
جونگ مین آهی کشید : نه من دوست دارم جرج در جنگل بشم ، ولی دختره خوشگل اینورا نیست
شمیم چشماشو ریز کرد : تو باز دهنت رو باز کردی؟
جونگ سرش رو تکون میده : نچ نچ جناب سروان بی ادب شدیدها
شمیم میخواد دوباره جوابش رو بده که ارزو جلوش رو میگره
ارزو : خوب اینا یعنی چی؟
یونگ : اینا یعنی اینکه ما دلمون میخواد بریم بیرون
ارزو میخنده : دیوونه شدید ؟ چطوری میخواهید از پادگان برید بیرون!!!!؟


دوستتون دارم خیلی زیاد

اهای اهای دختره خوب نظر نشه فراموش

فعلا خدانگهدار





طبقه بندی: Wound Bird،
[ سه شنبه 11 مرداد 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ Shamim ] [ یکی بخر دوتا ببر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :