تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام دخملی های گل خوفید؟ما هم بد نیستیم

امروز پارت شش رو اوردم این پارت یه فلش بک از دوستی هانی با دوست پسرشه البته نمیشه گفت دوست پسر ولی خب خودتون می خونید می فهمید

اهان تا یادم نرفته اخه این رسمه نظ ر دادنه من گشنه و تشنه (به خاطر ماه رمضون) میام داستان میذارم بعد شما نظر نمیدید

توی پارت بعد خیلی چیز ها مشخص میشه ولی اگه نظرات ان جوری باشه چهار شنبه نمیام برای پارت جدید

دیگه خود دانید

می تونید برید ادامه و نظر هم بدید

Flash back

دیگه نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم اون باید بدونه که من دوسش دارم و بهش فکر می کنم

-ببخشید می تونم چند لحظه باهاتوم صحبت کنم؟؟

-البته

-اگه میشه بریم اون ور تر

-مشکلی نیست بریم

-راستش ...راستش نمی دونم چه جوری بگم

-میشه انقدر کتابی حرف نزنی و راحت باشی؟

-بله...یه مدته که یه احساسه عجیبی دارم

-خب؟

چشمام رو بستم و همه ی انرژی ام رو برای گفتن حرفی که مدت ها بود می خواستم بزنم جمع کردم

-من دوست دارم جونگمین...خیلی زیاد(بی خود کردی دختره ی ....)

-با هم نفس عمیق کشیدیم از ایینکه حرفم رو زده بودم هم خوشحال بودم هم ناراحت نمی دونستم وا کنشش چیه

-ببین هانی او دختر خوبی هستی،خوشکلی،مهربونی،در واقع تمام ویژگی هایی رو که یه پسر دنبالشه رو داری ...ولی من....

-جونگ مین خواهش می کنم من تمام روزها برای امروز لحظه شماری کردم

-من حق ندارم اینجا عاشق کسی باشم

-چرا؟؟چرا حق نداری؟؟!

-چون من دارم هفته ی دیگه برای همیشه از کره میرم

اشک هام سرازیر شدند جونگمین اومد جلوم و دستش رو روی صورتم کشید و اشک هام و پاک کرد

-اخه چرا؟چرا باید بری؟

-به خاطر کار پدرم

-منتظر می مونم تا برگردی(مثل این فیلم ایرانی ها که وقتی معشوقشون می خواد بره زندان بهش میگن منتظرت می مونم)

-معلوم نیست که دوباره برگردم

-تو بر می گردی من مطمئنم

-منتظرم نمون من ماه دیگه مراسم نامزدیمه می دونم که سنم کمه ولی این خواست پدرمه

جونگمین از پیشم رفت نه می تونستم نه می خواستم که حرفایی رو که جونگمین بهم زده بود رو باور کنم

باورش غیر ممکن بود از چند تا از همکلاسی هام در مورد رفتنش پرسیدم ظاهرا همه خبر داشتند به جز من

_______________

 

جونگمین توی ذهنش:چرا بهش دروغ گفتی ؟اون دختر که از تو چیزی نخواست فقط می خواست منتظرت بمونه تو این رو هم ازش گرفتی

من دوسش دارم اون مهربون ترین و خوشکل ترین دختر دنیاست چرا قلبش رو شکوندم(الان یعنی وجدان درد گرفته) اخه این مهاجرت لعنتی چیه؟چرا من باید جایی برم که دلم نمی خواد

هانی از من متنفر نباش فقط به خاطر خودت بود...رفتنم با خودم نیست که برگشتنم باشه دلم می خواست وقتی داشتی گریه می کردی می اومدم بغلت می کردم  و لب هامو روی لب هات می گذاشتم و می بوسیدمت تا بدونی که منم دوست دارم

ولی اگه تو از من متنفر باشی راحت تر زندگی می کنی

 

 

هانی توی ذهنش:می دونم داشتی دروغ می گفتی چشمات حقیقت رو فریاد میزد باشه برو ولی می نمی تونم فراموشت کنم نمی تونم اولین کسی رو که عاشقانه دوست دارم رو  فراموش کنم

(از اینجا به بعد گریه هم می کرد)کاش حداقل می گفنی دوسم داری می گفتی برات مهمم اخه چرا همین جوری می خوای بری می خوای ازت متنفر باشم نیستم نمی تونم باشم وقتس تو توی قلبمی جایی برای نفرت نیست...تا همیشه منتظرت می مونم....

                                              ******

(توی فرودگاه)

جونگمین از دوستاش خداحافظی کرد و رفت

 

رسیدم فرودگاه دوستای جونگمین کنار هم ایستاده بودند و داشتند حرف میزدند

رفتم جلو

-جونگمین؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

-رفت دیر رسیدی

روی نزدیک ترین صندلی نشستم حالم خوب نبود اخه اون چرا منتظر نموند تا من بیام(یکم فکر کنی می فهمی با هواپیما می خواسته بره نه با شتر که)

شاخه گلی رو مه توی دستم بود رو پر پر کردم سرم گیج می رفت با هر بد بختی که بود خودم رو رسوندم خونه

---------

 

(توی هواپیما)

جونگمین  از شیشه پایین رو نگاه کرد و توی دلش گفت:چرا نیومدی؟ می خواستم بهت بگم دوست دارم...می خواستم بگم منتظرم باش...می خواستم بگم تو تنها کسی هستی که توی قلب منه... می خواستم....می خواستم....

نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر گریه پدر کنارش نشسته بود فقط برگشت بهش یه نگاه کرد و دوباره مشغول روزنامه خوندن شد و هیچ اهمیتی نداد(عجب بابای بی احساسی)

                                          *********

رفتم توی اتاقم دلم برای خودم می سوخت چقدر خودم رو کوچیک کرده بودم تا بهش بگم دوسش دارم ولی اون چی؟؟؟چه کار کرد؟حتی نتونست صبر کنه تا من بیام...حتی به خودش   زحمت نداد بگه دوسم داره ...هه شاید هم واقعا دوسم نداره گوشیم رو خاموش کردم و خوابیدم دل نمی خواست برم مدرسه یا با کسی حرف بزنم

 

 

جونگمین/شانگهای))

از هواپیما پیاده شدم با مامان و بابا رفتیم خونه ی جدید همه چیز اماده بود حتی اتاق من چمدونم رو به خدمتکار دادم تا برام بیارتش بالا

روی تختم نشستم به اون لحظه ای که هانی بهم گفت دوست دارم فکر کردم به این که چرا منم حرفم رو نزده بودم و خیلی چیز های دیگه...

گوشیم رو برداشتم تا به هانی بگم دوسش دارم ولی گوشیش خاموش بود چند بار زنگ زدم ولی هر بار می گفت خاموشه یک هفته هر چی زنگ میزدم خاموش بود نا امید شدم فکر کردم حتما خطش رو عوض کرده برای همین دگه بهش زنگ نزدم و منتظر شدم اگه واقعا دوسم داره اون زنگ بزنه

 

خب تموم شد قبل از این که برید من یه توضیح در مورد پدر جونگمین بدم

یعنی توی خونشون پدر سالاری بوده و هیچ کس حق مخالفت کردن با پدر جونگ رو نداشتند و کاری رو که می گفته انجام میداده و همه باید به حرفش گوش می کردن و حق اعتراض هم وجود نداشته در کل ادم مزخرفی بوده

 

حالا دیگه واقعا تموم شد قبل از این که بری نظر بده که خیلی بهش احتیاج دارم می دونی که؟؟؟

نظر نداده بری چهارشنبه نمیام حالا شما هم میگید بهتر

 




طبقه بندی: odium،
[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ Negar ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :