تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

تا این باشه دفعه دیگه منو پاک نکنه

الان از دستش این جوریم الکی کلی استرس بهم وارد شد. بعدم که دوباره میزارم چرک نویسم می کنه

دارم دیوونه میشم شیطونه میگه...

قسمت چهارم

هیونگ درو باز کرد وبا نفس رفتن داخل. خونه که چه عرض کنم بیشتر شبیه میدون جنگ بود شده بود. دیدن پسرا هر کدوم یه بالشت دستشونه و دارن میدون دنبال هم دیگه.

هیونگ و نفس از دیدن این این صحنه جاخورده بودن وایساده بودن نگاهشون میکردن. هیون متوجه اومدن اونا میشه و پسرا هم تا اونا رو میبیننسرجاشون میخ میشو بالشت پشتشون قایم میکنن.

یونگی:چرا همون جا وایستادین خوب بیاین تو دیگه.

هیون: راست میگه دیگه بیاین تو.

هیونگ: اول صلاحاتونو بزارین زمین بعد.

جونگ مین: نترس نمی کشیمت.

نفس: خیلی ببخشید ولی... سلام!!!

کیو(باخنده): سلام.

هیونگ:خوب حالا که صلاحاشونو گذاشتن پایین بریم تو.

نفس:باشه.

 بعد هم رفتن توی پذیرایی نشستن و مشغول صحبت کردن شدن.

هیون: راستی تو دانشجویی دیگه نه؟

جونگ مین: نه پس اونا کتابای من بودن دیگه. آخه این چه سوالیه که میپرسی؟

هیون:تو چرا حالا ناراحت میشی؟ از نفس پرسیدم نه تو که این جوری میکنی!! جونگ مین اخم کرد و زل زد بود به هیون. هیونم یه پوزخندی زد و دوباره سوالشو تکرار کرد.

نفس:آره.

یونگی: چند وقته این جایی؟

نفس: 6ماهی میشه.

همون موقعه کیوبا یه سینی چایی اومد و به نفس و پسرا داد.

نفس(با لبخند):ممنون. وای این چه چاییه؟!!

کیو:چای سبزه.

نفس: واقعا؟!!

کیو: آره... چطور مگه؟!! بده؟!!

نفس: نه! آخه من چای سبز دوست ندارم ولی این خیلی خوش طعمه!

یونگی: هر چی کیو درست کنه خوشمزست.

نفس: واقعا؟

هیون: توی گروه دسپخت کیو از همه بهتره.

جونگ مین: تو چی آشپزیت خوبه؟

یونگی خیلی آروم در گوش هیونگ گفت چه عجله ای هم داره...1

هیونگ که تا اون موقعه هیچی نگفته بود باشنیدن حرف یونگی چایی که داشت میخورد پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه زدن. نفسم که دید هیونگ این جوری شد رفت کنارش نشست و دستشو گذاشت رو کمر هیونگ وصورتش تو فاصله 10 سانتی صورت هیونگ قرار گرفت.

افکار هیونگ:(ببین چه خبره)

وای باورم نمیشه این قدر بهش نزدیک شدم؛ چشماش انگاری جادوم کردن، نمی تونم از فکرش بیام بیرون هر دفعه که میخنده وبا چشمای مهربونش بهم نگاه میکنه باعث میشه ضربان قلبم تند تند بزنه.نمیدونم باید چی کار کنم من نباید این جوری باشم ... پس...پس باید چی کار کنم خدایا اگه دوباره بهم بخنده ... آه... من دیوونه ام!!!

نفس: خوبی؟چی شد؟ آاروم تر بخور... این جوری حالت بد میشه ها!!

هیونگ: خوبم... چیزیم نیست... اه اه ... خوبم!!

نفسم یه لبخند و گفت: پس خواهش میکنم مواظب باش.

هیونگم که میبینه نفس دوباره میخنده چشماش از حدقه بیرون میزنه و از رو مبل بلند میشه و وایمیسته یه چند قدم اون ورتر که با این حرکتش خنده رو لبای نفس از بین میره با تعجب به هیونگ نگاه میکنه.

هیونگ: من میرم تو آشپزخونه یکم آب بخورم ... نه جاییه داغ بود، گلوم درد گرفت.(آره جون خودت)

هیونگ تو آشپزخونه:

نه نه نه... من نباید این جوری به نفس فکر کنم. نه... اوفففففففففففففففففف!!!

فلش بک توی پذیرایی:

جونگ مین:نگفتی؛ آشپزیت چه جوریه؟

یونگی(زیر لب): دست بردارم نیست.

نفس: راستش آنچنان تعریفی نیست ولی قابل خوردن هست.چون من اصلا از آشپزخونه به خاطر ظرف شستن خوشم نمیاد.

یونگی(با یه لبخند موزیانه): پس ظرف شستن دوست نداری؟درسته؟!! بعدم یه نگاهی به جونگ مین میندازه که اخماش رفته بود تو هم. بقیه هم تو دلشون به اخم بچه گانه ای که جونگ کرده بود، میخندیدن.

نفس: آره.اصلا از این جور چیزا خوشم نمیاد.

جونگ مین: خوب هر کسی تو یه چیزی مهارت داره دیگه؛ راستی تو رشتیت چیه؟

نفس: حسابداری.

جونگ مین: پس قراره خانوم حسابدار بشی!

نفس: امیدوارم؛ آخه با این استادی که من دارم، بعید میدونم. امروزم که باهاش کلاس داشتم هم غیبت کردم حتما یه چند نمره ای از امتحان پایان ترمم کم میشه. وای این چاییه چه قدر گرم بودش؛ گرمم شد بزارین یه لحظه  پالتومو دربیارم فکر کنم  بهتر بشه. جونگ مینم سریع رفت گرفت کنار نفس نشست و کمکش کرد تا پالتوشو دربیاره؛ نیشاشو هم تا بنا گوش باز کرده بود و یه چشمک به نفس زد.نفسم که مونده بود از چی جوابشو بده فقط سرشو از روی خجالت انداخت پایین؛ کیو هم که متوجه شد نفس خیلی خجالت کشیده آروم به پاش زد به پای جونگ مین و یه چش غره بهش رفت. جونگ مینم که دید که تقریبا گند زده، بلند شد و رفت سر جاش نشست.

هیون: آه چه گردنبد قشنگی داری. طرحش خیلی جالبه مثله یه مرد با دوتا بال میمونه.

هیونگ که همون موقعه از اومده بود، میگه: برای چی گردنبدی که شبیه یه مرد هستشو میندازی؟

نفس: آها منظورت فروهرمه؟ اگه دوست داری براتون راجبش توضیح میدم.

هیون: حتما.

بهدم نفس نشست کلی راجب تاریخ و آیین زرتشتی براشون توضیح داد. پسرا هم با اشتیاق به حرفای نفس گوش میدادن.

یونگی: چه جالب.

نفس: راستی توی سئول هم جای قشنگی برای گردش هست؟

هیون: چی؟ 6 ماهه اومدی سئول تازه میپرسی جای دیدنی هم داره؟

نفس: خوب راستش من برای درس اومدم این جا. خیلی وقت نداشتم که برم و این اطرافو ببینم.

یونگی: یعنی توی این 6ماه هیچ کسی نبوده که ازش بپرسی؟

نفس:خوب راستش من این جا هیچ دوستی ندارم. شما جزو اولین کسایی هستین که من اومدم خونشون. چون من فقط با هم کلاسی های دانشگاهیم اونم فقط برای درس صحبت میکنم که اونا رو هم فقط تو کتابخونه دانشگاه میبینم.

هیون: پس باید خوشحال باشیم که جزو اولین نفرا هستیم.

افکار نفس:خیلی خوشحالم، حس عجیبیه بعد از مدت ها دارم از ته دلم میخندم؛ دیگه از اون خنده های مصنوعی و زورکی خبری نیست؛ از این که دیگه مجبور نیستم دوباره جلوی دیگران ظاهر سازی کنم.

بعد از این که شامشنو خوردن؛ هیون نفسو میرسونه خونش.

در خونه نفس:

هیون: اول تو بر توی خونه تا منم برم.

نفس: باشه.

نفس در خونشو باز میکنه ومیگه: خداحافظ.

هیون: خداحافظ. بعدم میخواد سوار ماشینش بشه که نفس صداش میکنه.

هیون: چیزی شده؟

نفس:هیچی؛ فقط خوشحالم که باهات تصادف کردم کیم هیون جونگ. بعد هم یه لبخند میزنه و میره داخل خونش.




طبقه بندی: Warm Winter،
[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ Hasti ] [ میدونی اگه این جا کلیک کنی چی میشه؟!!!!! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :