تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلااااام به همگی ...! خوبین همه؟؟؟

ببخشید من خیلی دیر کردم!واقعا متاسفم!!!!

راستش یه مشکلی واسم پیش اومد نتونستم داستانمو بزارو .. ولی عوضش الان اوردم براتون ..!

امیدوارم خوشتون بیاد !!!!!

بریییییید ادامه و اگه خواستین نظر بدین!

بچه ها اینم داستانم واسه دانلود ....!

Hero Girl

قسمت بیست و دوم

چند دقیقه ای توی ماشین بودیم تا رسیدیم کمکم کرد از پله ها برم بالا...

فهمیدم یه جای شلوغه چون خیلی سرو صدا داشت!

آنالی : اینجا کجاست؟؟

هیون : وایسا الان میفهمی!

چشم بندو از روی چشمام برداشت و به جاش یه چیز دیگه داد دستم!

خودشم یه ماسک زده بود....

آنالی : میشه بگی چه خبره؟؟

هیون : باشه بابا.. مهمونی بالماسکه.. و تولد کیو جونگه

آنالی : تولد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون : آره .. خودش همیشه میگه دوست داره توی مهمونیش همه ماسک بزنن!

آنالی : خب حالا تو چرا منو این شکلی کردی؟

هیون : مگه خودتو دیدی؟؟

آنالی : نه کامل ولی..

هیون : ماسکو بزن حرف نباشه!

ماسکو زدم بعد رفتم داخل البته همراه هیون..!

همه جا تاریک بود فقط یه نور خیلی کم دیده میشد!

حدود 15 تا پله رو باید میرفتیم پایین .. هیون بازوشو آورد جلو و بهم اشاره داد دستشو بگیرم ... منم آروم دستمو دور بازوش حلقه کردم!

وقتی خواستیم بریم پایین یه حلقه ی نور افتاد روی دوتامون که چشمامو اذیت میکرد ولی در عوض راهو روشن میکرد!موقعی که داشتیم میرفتیم پایین همه پچ پچ میکردن .. هیون خیلی خونسرد بود و اصلا بهشون توجه نمیکرد!

هیون یه کت و شلوار مشکی پوسیده بود یه بلوز سفید زیرش با یه کروات باریک مشکی موهاش رو هم خیلی قشنگ درست کرده بود ...!

رفتیم داخل ... همه لباسای قشنگ و خوشگل پوشیده بودن.. ولی من هنوز لباس خودمو ندیده بودم ...!

هیون دستمو ول کرد و رفت یه طرف رئیس شرکت که بهش سلام کنه منم وسط سالن منتظرش بودم که یکی از پشت دستشو گذاشت روی شونم ...!

برگشتم و بهش نگاه کردم اول بهم خیره شد بعدش گفت : ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم!

از طرز حرف زدنش فهمیدم یونگ سنگه

آنالی : تویی یونگ سنگ!؟؟؟

یونگ سنگ : و تو؟؟آنالی؟؟

آنالی : آره ...

یونگ سنگ : واییییی ....باورم نمیشه!

آنالی : از پوشیدن اینجور لباسا متنفرم...!چون اصلا به من نمیان!

یونگ سنگ : اتفاقا برعکسه ! تو دقیقا مثل یه پرنسس شدی!

احساس کردم صورتم سرخ شده!سرمو انداختم پایین ...

یه هو صدای جونگ مین اومد

جونگمین : یونگ سنگ با کی داری حرف...

به طرفش برگشتم....

از زبون جونگی

جونگمین : واو.. این خانم زیبا کی هستن؟؟

یه لباس این شکلی پوشیده بود با دستکش های بلند مشکی یه ماسک بنفش تیره موهاش رو هم از پشت جمع کرده بود و یه تاج خیلی خوشگل گذاشته بود روی سرش...

 

واقعا شبیه یه پرنسس بود ...!

یونگ سنگ خندید : مگه فوضولی؟؟؟

جونگمین : مگه نمیدونستی؟؟

یونگ سنگ : دیگه مطمئن شدم!

جونگمین : حالا کیه؟؟

یونگ سنگ : به تو چه؟؟

جونگمین : اصلا از خودش میپرسم..

اومد نزدیکم : ببخشید میشه اسمتونو....

آنالی : واقعا که خیلی احمقی...!

جونگمین : چه آشنا ...!

با دست یکی کوبوند پشت سرم با یه صدای خاصی گفتم : دیگه مطمئن شدم ...!

آنالی : چه عجب!

سرگرم کل کل با جونگمین بودم .. اصلا یادم رفته بود تولد کیوجونگه!

همون موقع هیون برگشت و داد زد : هی شما دوتا با دوست دختر من چیکار دارید؟؟؟؟؟!!!!!

جونگمین : من غلط بکنم کاری داشته باشم ما رفتیم خدافظ جماعت!

یونگ سنگ : شما کی با هم دوست شدید؟؟

بعد به من نگاه کرد ...

منم شونه هامو انداختم بالا ....

هیون : همین الان!

یونگ سنگ : آها ...!

هیون : از همین الان بهت بگم دورشو خط قرمز آتشین بکش...!

یونگ سنگ : باشه بابا خر فهم شدم!

منم که تا اون موقع ساکت مونده بودم پریدم وسط : چه خبره؟؟؟

هیون : هیچی ... خبر خاصی نیست!

به فارسی گفتم : زبون دراز!

هیون : چی؟؟؟؟؟

آنالی : هیچی حرف خاصی نبود.!

یونگ سنگ خندید و گفت الانه که شما دوتا منو بخورید .... من رفتم!

هیون : واقعا خوشگل شدی!

از خجالت سرمو انداختم پایین ..!
هیون : می ران واقعا کارش حرف نداره ...!

تا خواستم چیزی بگم هیونگ مثل یه بچه پرید بغلم!

هیونگ : واااااااااااااایی اومدی؟؟؟؟

آنالی : چه استقبال گرمی ....!برو اونطرف بچه پررو!

بعد هیون یقه ی کت هیونگو از پشت گرفتو کشیدش سمت خودش!

هیونگ : چته؟؟؟؟؟آآآآیی!

هیون : ایییییش!

همون موقع کیوجونگو دیدم که داشت میومد سمتمون ..!

از این که واسش هیچی نگرفته بودم خجالت میکشیدم!

کیوجونگ :سلام .... واو چه خوشگل شدی!

هیون : کار می رانه!

آنالی : میزنم لهت میکنما!

هیون : مگه چی گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنالی : خونه به خدمتت میرسم

هیونگ : هیون از همین الان زن ذلیل شدی!

کیوجونگ : بود..!

آنالی : راستی تولدت مبارک!

کیوجونگ : شما اختیار دارین فردا تبریک بگین مشکلی نیست!

آنالی : تقصیر این دوست احمقتونه که مثلا لیدره! 3 ساعت منو مثل توپ فوتبال شوت کرده اینورو اونور هرچی هم ازش میپرسم چه خبره لال میشه!

هیون چشماش از تعجب زده بود بیرون که هیونگ گفت : داداش دختر مردمو خوردی چشماتو درویش کن!

هیون : به خودش اومد و یه سرفه ی کوچیک کرد ...!

منم دیگه داشتم از خنده منفجر میشدم ولی به روی خودم نیاوردم!

هیونگ : راستی خواهرت کی میاد؟؟

آنالی : با منی؟؟

هیونگ : آره.. خواهرت آیلا!

آنالی : نمیدونم!

هیونگ : آخه هرچی بهش زنگ میزنم جواب....

یه دفعه دستشو گرفت جلوی دهنش...

هیونگ : ای خدا سوتی دادم!

آنالی : تو.. تو..

کیوجونگ : ایناهاش اومد!

به طرف پله ها نگاه کردم .. باورم نمیشد آیلا و آلیش بودن ..!

دویدم سمت پله ها و پریدم بغل آلیش... بعد یه نگاه سرد به آیلا کردمو گفتم : نامرد!

آیلا : بیخیال شو دیگه...!

آنالی : این یه بار رو میبخشمت ولی...

آیلا : ولی چی؟؟؟

آنالی : شرط داره!

آیلا : چه شرطی؟؟

آنالی : بهم بگو ببینم تو با هیونگ چه رابطه ای داری؟؟

با شنیدن این حرف جا خورد ...

آیلا : میکشمت هیونگ.....!

آلیش : چه خبره یکی به منم بگه...

آنالی : هیچی هیونگ و آیلا با هم قایمکی دوستن..!

آلیش به آیلا نگاه کرد و گفت : نه بابا پیشرفت کردی!

آیلا : پیشرفته بودم!

آنالی : راستی حال بابا چه طوره؟؟؟؟

آلیش : خوبه .. خیلی وقته مرخص شده!

آنالی : راستی شما چه جوری اومدین اینجا؟؟؟؟

آلیش : کیوجونگ دعوتمون کرده!

آنالی : واقعا؟؟

آلیش : مگه باهات شوخی دارم؟؟

آنالی : خوبه خوبه... هر دوتاتون خوشگل شدین!

آیلا یه لباس این شکلی پوشیده بود با یه ماسک جیگری و موهاشو از پشت جمع کرده بود و یکمشونو ریخته بود روی شونه هاش...

 

آیلا : اینو هیونگ واسم گرفته!

آنالی : خاک تو سرت ...!

آلیش هم یه لباس این شکلی پوشیده بود به یه ماسک طلایی خوشگل و موهاشو از کنار جمع کرده بود ..!

آلیش : واو .. این لباس خیلی خوشگله .. کی خریدی؟؟

آنالی : همین بعد از ظهر .. البته هیون به زور واسم گرفته!

آیلا : خوش به حالت ..

همون موقع هیونگ اومد و گفت : ببخشید من دوست دخترم رو نیاز دارم!

بعد دستشو کشید و بردش...

آلیش : به درد هم میخورن .. لنگه ی همن!

آنالی : بریم اونطرف ...

بعد برگشتیم پیش پسرا ...!

آلیش به کیوجونگ یه جعبه داد .. کیوجونگ ازش تشکر کرد و جعبه رو باز کرد

یه آویز موبایل بود شکل خرس خود کیوجونگ ...!(همون که شبا باهاش میخوابه)

آیلا هم یه جعبه داد بهش بازش کرد یه جفت گوشواره ی مشکی بود ..

آیلا : الیش مجبورم کرد اینا رو بخرم ....تو کشور ما معمولا واسه دخترا گوشواره میگیریم نه واسه پسرا.. امیدوارم خوشت بیاد ..!

هیون هم یه کراوات سورمه ای باریک بهش داد که با لباسای اسپرت کیوجونگ ست میشد ..

هیونگ هم یه تدی بهش داد ..آیلا : حقا که فقط هیکلت رشد کرده نه مغز پوکت!....

یونگ سنگ بهش یه جفت کفش داد .. جونگمین هم یه گوشی شکل ماله خودش فقط رنگش فرق میکرد!

نوبت من رسید .. نمیدونستم چی بگم گفتم : من کادوتو توی خونه بهت میدم!

کیوجونگ : اینجوری قبول نیست .......!

آیلا : راستی فردا کلاس داریما!

آنالی : میدونم!

کم کم داشت نصفه شب میشد ... هوا خیلی خفه بود ... تصمیم گرفتم برم بیرون .. بیرون از سالن یه باغ خیلی بزرگ بود که پرش گل بود رفتم توی باغ .. ایستادم و داشتم دورو برم رو نگاه میکردم که گرمای یه چیزی رو احساس کردم ...

هیون : سرما میخوری...!

آنالی : تو نگران من نباش...

هیون : هستم .. یادت رفته تازه از بیمارستان مرخص شدی؟؟؟

آنالی : میدونم!

هیون : راستی تو چی هستی؟؟؟جای زخمت درد نمیکنه؟؟؟

آنالی : چ.. فکر کردی من مثل تو سوسولم؟؟

هیون : آخه خیلی عجیبی.. به خاطر همین دوست دارم ..!

آنالی : چی؟؟؟

هیون : هیچی...!

داشتیم همینطور قدم میزدیم تا رسیدیم زیر یه درخت که خیلی بلند بود ... درست مثل یه سقف میموند ...!

آنالی : چرا به خاطر من با اون دختره...

نذاشت حرفمو تموم کنم : لطفا دیگه درموردش حرف نزن!

آنالی : آخه چرا؟؟؟؟

هیون : چون تنها چیزی که الان مهمه تویی...!

آنالی : ممنونم ولی لطفا دفعه ی دیگه به خاطر من از این کارا نکن ..!

هیون : من به خاطرت هرکاری میکنم!

آنالی : خب تو غلط میکنی؟؟

هیون : چی؟؟؟؟

آنالی : من لیاقت تو رو ندارم...!

هیون : چی؟؟

آنالی : من ارزششو ندارم!

هیون : اینا چیه میگی؟؟

آنالی : هیچی بیخیال!

میخواستم برم که گرمی دستاش رو روی بازوهام احساس کردم .. با تعجب بهش نگاه کردم...

هیون : اتفاقا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی ارزش داری.!

قلبم به تپش افتاد ...!توی سرمای زیر صفر احساس گرما میکردم ..!

منو به طرف خودش کشید ...

صدای نفسهاش توی گوشام میپیچید ...

هیون : چرا نمیخوای بفهمی؟؟؟

آنالی : چیو؟؟

هیون : اینکه دوست دارم...

بعدش لباشو روی لبام گذاشت ... آرزو میکردم اون بوسه هیچوقت تموم نشه ولی... هیون اروم لباشو از روی لبام برداشت و به چشمام خیره شد ...

هیون : نمیدونم مارکش چیه؟؟

آنالی : مارک چی؟؟

هیون : باید ازش بپرسم ..!

آنالی : از کی؟؟چی؟؟

هیون : مارک رژلب رو میگم ...

آنالی : واسه چیته میخوای بزنی؟؟

هیون : نه آخه خیلی خوشمزست .. مزه ی گیلاس میده ...!

آنالی : مسخره ..!

هیون : جدی میگم ... .یه بار امتحان کنی عاشقش میشی..!

آنالی : دیوونه!

بعد سریع برگشتم توی سالن ..




طبقه بندی: Hero Girl،
[ شنبه 8 مرداد 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ Raha ] [ Comment ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :