تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

 سلام.من با دوباره با داستانم اومدم.این دفعه نظرات باید بالای 50 تا باشه اوکی؟

بررررررررررررررید ادامهههههه..........


قسمت هیونگ وهانیه!!!

هیونگ وهانیه جلوی شهربازی ایستاده بودن وبه سردرشهربازی نگاه می کنن

به هم دیگه نگاه موزیانه انداخت وباهم گفت: بروکه رفتیم!!!

هیونگ:خوب اول چی سوارشیم؟؟؟

هانیه:رنجر،بریم رنجر

هیونگ باشک یه نگاه به رنجرکردکه داشت حرکت می کردواب دهنش قورت داد:خوب بریم

هیونگ وهانیه سواررنجرشدن،بعدازچنددقیقه شروع کردبه راه افتادن!!!

هیونگ وهانیه ازته دل جیغ می کشیدن وهمدیگربغل کرده بودن؛انقدربلند دادمی زدن که تمام صدای کسایی که جیغ می زدن به گوش نمی رسید!!!

هیونگ درحالی که دادمی زد:هییییییییییییییییییییییییییی هانیه،توکه می ترسی چراگفتی سوارشیمم...وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

هانیه:چون حال می ده{جیغ کشید}

ازرنجرپیاده شد،سرهردوتاشون گیج می رفت

هیونگ:وای خدا،اااااااا هانیه چراشدی دابل هانیه

هانیه:هیونگ کدومتونید؟؟؟؟

بعدازاین که حالشون خوب شدرفتن وسوارترن هوایی شد،جلوی جلونشستن

دست هاشون قلاب کردن توی دست های همدیگه واب دهن هاشون قورت دادن

ترن ارو اروم شروع کردبه راه افتادن،یهوبه یه شیب خیلی وحشتناک رسید،اول سرپیچ ایستاد

هانیه به بازوی هیونگ چسبید!!!!

ترن باسرعت ازشیب رفت پایین،هیونگ وهانیه تنهاکاری که می کردن جیغ ودادکردن بودتاوقتی که ترن ایستاد

هیونگ:وای خدا حنجرم پاره شد،بی هیونگ شدین رفت

هانیه:خیلی حال داد!!!

هانیه:خوب حالاچی بریم

هیونگ:ماکه اب ازسرمون گذشته بیابریم تونل وحشت

هانیه:نه این یکی رونیستم خیلی می ترسم

هیونگ:نترس من باهاتم

هانیه:همون چون توباهامی می ترسم

هیونگ وهانیه رفت توی تونل وحشت وسوارقطارشدن

هانیه:ووووویییی چقدرتاریکه

هیونگ بازوی هانیه روگرفت:هانی بیابرگردیم من می ترسم!!!!

قطار راه افتاد هانیه دادزد:دیگه دیییییییرشده!!!!

توی تونل وحشت خیلی ترسیده بودن،هانیه که کاملا بغل هیونگ بودسرش چسبونده بودبه سینه هیونگ،هیونگ هم چشم هاشوبسته بود ودادمی زد؛هیونگ احساس کردیه چیزی روی صورتش هست،چشم هاشوبازکرد......

دیددست یه اسکلت روی صورتش هست،چشم هاش ازترس گردشده بود،یهوزدیرگریه!!!

ازتونل وحشت امدن بیرون

هانیه:دیگه هیچ وقت باهات نمی یام شهربازی،داشتم سکته می کردم

هیونگ:اووووووف...خودم که مردم الان این روحمه!!!!

هیونگ برای هانیه بستنی خرید،ازشهربازی امدبیرون،هانیه شروع کردبه پشت راه رفتن

هیونگ:هی برگرددرست راه برو،می خوری زمینااااا

هانیه:حواسم هست،کارموخوب بلدم

همون موقع هانیه خودبه یه مرد وتمام بستنیش ریخت روی کت مرد

مردداشت ازعصبانیت منفجرمی شد:هییییییییییییییییی دختره کور،چرامثل ادم راه نمی ری هاااااااان

هانیه:وای ببخشیداقا متاسفم!!!!!

مرد:فکرکردی بامتاسفم همه چیزدرست می شه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

هیونگ:هی اقادیدن که معذرت خواهی کرد،اگه بخوایین پولش روبهتون می دم

مرد:هی بچه سوسول تویکی ساکت ببینم

مردرفت سمت هانیه دستش بردبالاکه هانیه احساس کردیه نفردستش کشید

هیونگ دست هانیه کشید وداشتن می دویدن!!!!

مردهم دنبالشون...............

هیونگ رفت توی یه فرعی خیلی تنگ ونیمه تاریک،هانیه چسبوندبه دیواروخودش هم چسبیدبه هانیه،طوری که نفس هاشون به صورت همدیگه می خورد،هیونگ کاملاصدای قلب هانیه روکه تندمی زدمی شنید!!!

وقتی مطمئن شدن خبری نیست،هیونگ یه ذره ازهانیه فاصله گرفت وبهش خیره شد،هانیه نفس عمیقی کشید:اخییییییییش راحت شدیم

هیونگ هردوتادستش زدبه دیوار،هانیه بین دست هاش بودوبه هیونگ خیره شد

هانیه:چرااینطوری می کنی!!!

هیونگ:یه چیزی رومی دونی؟؟؟

هانیه:نه چیو؟؟؟

هیونگ صورتش نزدیک صورت هانیه کرد

هیونگ:اینکه عاشقتم..............چشم هاشوبست لبش گذاشت روی لب هانیه

هانیه هم چشم هاشوبست ودست دورگردن هیونگ حلقه کردوبوسیدش

انچه خواهیدخواند:هیون:هییییییییییییی فکرنکردی سرمامی خوره

هیونگ:من که کاملاگیج شدم

کیو:حرف نباشه،قهرم باهات




طبقه بندی: Please Love Me،
[ شنبه 8 مرداد 1390 ] [ 11:23 ق.ظ ] [ Zahra ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :