تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501
سلاممممممممممممم

لطفا برید ادامه ی مطلب

مرضیه :
دیگه خسته ام شده و میخوام برگردم به پادگان به خاطر همین به سمت یونگ سنگ برمیگردم
من : هئو یونگ سنگ
با لبخند بهم نگاه میکنه : بله ستوان؟
من : باید دیگه برگردم ، خستم شده
یونگ سرش رو زیر میندازه : نمیشه پیشم بمونید؟
جا میخورم ، نمیدونم باید چی جوابش رو بدم و حرف کم میارم
یونگ سرش رو بالا میاره و بهم خیره میشه : دلم میخواد کنارم بمونید
من : برای چی؟
یونگ : دوست دارم با یکی حرف بزنم
من : من شنونده ی خوبی نیستم
یونگ با قیافه ای جدی: برای من هستید
برای اولین بار توی زندگیم خجالت میکشم ، سرم رو زیر میندازم و لبخند کمرنگی میزنم : گوش میدم
یونگ برگشت و به روبه روش خیره شد : اون موقع فقط 16 سالم بود ، تو اوج جوونی بودم و فکر میکردم که همه چیز دارم ، شاد و سرزنده و خوشبخت بودم
تک فرزند خونواده و ناز پرورده ی مادرم
اونروز قرار بود همراه دبیرستان به یک گردش علمی بریم ، شاد و خوشحال راه افتادم ، پسر اروم و ساکتی بودم و تنها دوست صمیمیم یک پسر به اسم سانگ وو بود که خیلی باهم صمیمی و نزدیک بودیم و اینو دیگه کل دبیرستان میدونستن
هایرین دختر یک تاجر سرشناس و ثروتمند بود که برو بیای زیادی تو کل کره داشت و تنها دخترش توی دبیرستان ما تحصیل میکرد
از همون روزهای اول دلباختش شدم و درست روزی که تصمیم داشتم همه چی رو بهش بگم سانگ وو خوشحال اومد پیشم
من : چی شده سانگ وو؟ امروز خیلی خوشحالی
سانگ وو : میخوام به عشقم اعتراف کنم
من : به عشقت!!!!؟
سانگ وو : اره رفیق... من عاشقه هایرینم و میخوام فردا بعد از کلاس  همه چی رو بهش بگم
این حرف مثل پتکی توی سرم صدا داد ، حس کردم یک سطل اب یخ ریختن روی سرم
به زور بهش لبخند زده و براش ابراز امیدواری برای موفقیت کردم
دبیرمون صداش زد و مجبور شد ازم فاصله بگیره هنوز توی شوک وارده بودم که هایرین بهم نزدیک شد
صدام زد و برگشتم سمتش ، مثل همیشه زیبا و دلفریب بود
هایرین بهم ابراز عشق کرد ، بدجوری توی منگنه قرار گرفته بودم از یک طرف دوستی که برام مثل برادر بود و توی تمام این سالها پدرش هزینه ی تحصیل و مخارج منو پرداخت کرده و از طرف دیگه هایرین ، تنها دختری که عاشقش بودم و اونم عاشقم بود
تصمیم خودم رو گرفتم و عشقش رو رد کردم و اونم با چشمایی گریون و قلبی شکسته ازم دور شد
یونگ به اینجا که میرسه سکوت میکنه و سرش رو زیر میندازه
من : خوب سانگ وو چی شد؟
یونگ : اون هیچوقت نتونست به هایرین برسه
من : برای چی؟
یونگ : چون هایرین فردای همون روز از دبیرستان ما رفت و چند وقت بعدش فهمیدم برای همیشه همراه خونوادش به کانادا رفته ( خی خی خی خی الان نه سیخ سوخت نه کباب)
من : واقعا متاسفم
یونگ برمیگرده سمتم ، اشک توی چشمام جمع شده و به زور جلوی بغضش رو گرفته
نمیدونم چرا اما دستم رو دراز میکنم و گونه اش رو لمس کرده و بهش لبخند میزنم
دستش رو روی دستم که روی گونه اشه قرار میده و لبخند تلخی میزنه.... آروم آروم بهم نزدیک میشه ....میخواد چی کار کنه ؟؟؟بدونه هیچ حرکتی و با تعجب نگاش میکنم ...یعنی چی ؟؟؟....اما......یونگ آروم سرش رو روی شونه ام میگذاره
نمیدونم باید چه عکس العملی نشون بدم ،اشکای یونگ روی صورتش میریزه و اروم گریه میکنه
ناخودآگاه سرمو روی سرش میذارمو دستمو رو شونش حلقه میکنم....آروم آروم به شونش ضربه میزنم ...توی فکر میرم .... یاده اون موقع ها میوفتم که وقتی گریه میکردم شمیم همینکار رو برام انجام میداد 
من:میخوای سوپرایزت کنم ؟؟؟
یونگ سنگ هیچی نمیگه
من: این یعنی اره... پس مراقب باش خوابت نبره هااااا
یونگ:اوهوم
شروع میکنم به خوندن ...وقته خوندن باز یادم میفته به اون موقع ها.....یه قطره اشک از چشمم میاد  پایین..انگار حالا نوبت من شده  که اشک بریزم ..سرمو از رو سرش بلند میکنم و به طرف دیگه ای میبرم...با دست آزادم اشکامو پاک کرده ...یونگ هم سرشو بلند کرده و با تعجب بهم نگاه میکنه
یونگ با چشمایی که از تعجب گرد شده بود:ستوان؟؟؟؟؟شما هم؟؟؟شما هم بلدید بخونین؟؟
برمیگردم و با لبخند نگاه تلخی بهش میندازم :فقط همین یه دونه لالایی رو بلدم ...اینو مامانم هر شب برام میخوند که بخوابم ...حتی تا اخرین شب ...تا اخرین لحظه ... قبل از اون زلزله ی توی روستا ....دیگه صدای مامانمو نشنیدم... یه لالاییه محلی.....
یونگ: متاسفم ستوان
دوباره این بغض لعنتی.... چرا هر بار به این موضوع فکر میکنم میادش ؟؟
به روبرو خیره میشم :  اونموقع ها وقتی منو شمیم و مینو میخواستیم کناره هم بخوابیم ،مینو بهونه گیر میشد...شمیم حوصله نداشت....میسپردش دسته من ..منم ادای مامانا در میاوردمو این لالایی رو میخوندم ...اونم سریع خوابش میگرفت... شده بودم مامانه دوم مینو ...مامان ...هه
یونگ: مامان؟؟؟
یه نگاه به خودمو یونگ میکنم دستم هنوز روی شونشه خندم میگیره...دستمو برمیدارم و شروع میکنم به خندیدن
یونگ:ستوان به چی میخندین؟؟؟نکنه موهام خرابه؟
با خنده میگم :میدونی یهو چی شد؟؟؟چند دقیقه پیش ناخواسته و ندونسته احساسه مادر بودنم گل کرد ....وای خدا .. تصور کن ... من یه پسر با این قد و قواره داشته باشم ....
اینبار یونگ هم باهام شروع میکنه بلند بلند خندیدن
یونگ با صدای ریز: مامانه خشن ....
خندم قطع میشه و با تعجب بهش نگاه میکنم : یه بار دیگه بگو
لبخنده شیطنت آمیزی میزنه و قیافه ی مظلومی به خودش میگیره و لب و لوچه اش رو اویزون میکنه : مامانه من خشنه ... هر روز دستور میده..هر روز تنبیه میکنه .... تازه اون روزای اولی خشن تر بود... با ماشین زد کچلم کرد... من به بابا میگم ...میگم مامانه من خشنه....
اینقدر بامزه شده و قشنگ ادا در اورد که بدون اینکه دست خودم باشه دوباره بلند میزنم زیر خنده ، یک دستمو جلوی دهنم و یکی رو روی شکمم قرار میدم
من:وایییی...هئو یونگ سنگ..خدا نکشه تو رو ...بس کن دیگه نگو ...وای خدا .. چقدر قشنگ تقلید صدا میکنه .. فکر کنم در کنار خوانندگی باید دوبلور هم میشدی.....
یونگ دوباره با همون صدای ریز: مامانه منم صداش قشنگه ....اونم باید بجای اینکه اینجا باشه بره خواننده شه
وای خدا .. این چرا اینطوری میکنه ؟؟؟سعی میکنم قیافه ی جدی به خودم بگیرم اما نمیتونم.... چشمامو میبندمو و تمرکز میکنم
با قیافه ی جدی  نگاش میکنم: هی ...پروو نشو دیگه یکم بهت روو دادم... سو استفاده نکن
لبخندی میزنه و میگه:چشم ستوان
اخم میکنم بهش : در حضور مافوق حق نداری بخندی یا با لبخند جواب بدی
این بار سعی میکنه بدونه لبخند جواب بده..موفق هم میشه: چششششمممم ستوااااااان...
لبخندی تحویلش میدم : یه امشب رو اشکال نداره..اما دیگه از این لطفا در حقت نمیکنمااااااا...پس سعی کن سو استفاده نکنی
یونگ که به زور جلوی خنده ی خودش رو گرفته و همین سبب شده لباش جمع بشن : از لطفتون ممنونم ستوان
من : خوب دیگه به اندازه کافی امشب بهت رو دادم و باهات خوش اخلاق بودم
بلند میشم که برم
یونگ با خنده بلند میشه و بهم احترام نظامی میگذاره : ستوان شما بی نظیرید
اروم میخندم : تو هم اییییییی سربازه بدکی نیستی
یونگ یک اخم مصنوعی میکنه و یکمی چشمام رو ریز میکنه(اگر چشماش رو ریز کنه دیگه جایی رو میبینه؟)
یونگ : خیلی کم لطفید ستوان
من : چه کتابی هم حرف میزنه ، کاری نداری؟ خداحافظ
لبخند پررنگی میزنه(از اینا که دوندونشون مشخص میشه ، از لبخند پررنگ منظورم اینه)
یونگ : خداحافظ ستوان

شمیم:
دیگه واقعا کم مونده بود از شدت عصبانیت جونگ مین رو بزنم ، بیشعور حتی بهم یک نیم نگاه هم نمینداخت(الان همتون دارید میگید چه بهتر ، نه؟)
اخه چرا اینطوری رفتار میکرد؟
از جام بلند شدم و ازش خداحافظی کردم اما حتی دریغ از یک لبخند کمرنگ ، بلکه با لحن جدی و کاملا سردی همونطور که همچنان به جلو زل زده بود : خداحافظ سروان
پشت سرم رو کردم و راه افتادم که برم که یکهو یادم اومد به اینکه حرفی رو که میخواستم بزنم بهش نزدم
واسه همین همونطوری که پشت سرم بهش بود با لحن اروم و بی تفاوتی : من دارم از این پادگان برای همیشه میرم
حدسم درست بود چرا که بالاخره یک عکس العمل نشون داد
اومد روبه روم ایستاد و با تعجب زل زدم بهم
با خونسردی نگاش کردم : طوری شده پارک جونگ مین؟
جونگ مین اخم کرده و ناباوری : الان چی گفتید؟
شونم رو با بی تفاوتی بالا انداخته و ابروهام رو بالا دادم : گفتم دارم برای همیشه از این پادگان میرم
یکهو دستاش رو روی شونه هام گذاشته و محکم گرفتم : داری میری!!!!!؟
خودمو عقب کشیده و با اخم بهش نگاه کردم : انگار جدیدا گوشهات مشکل شنوایی پیدا کرده
جونگ مین : کجا میخوای بری؟
دست به سینه شده و با بی تفاوتی زل زدم به صورتش : یک پادگان خیلی خوب و مجهز. اگهی برای جذب نیروهای مجرب و کارامد برای اموزش افرادش داده که اونطوری که شنیدم قرار داد سه ساله با افراد میبنده ، میخوام برم اونجا
پیدا بود که عصبانی شده ، اینو از لحن صداش به خوبی میتونستم تشخیص بدم
جونگ مین : واسه چی میخوای بری؟
من : خودت نمیدونی؟!
جونگ مین : میتونی از سانهی شکایت کنی
پوزخندی زدم : به کی شکایت کنم؟ بالاترین فرد توی این پادگان خودشه و همه زیردستش
جونگ مین : اصلا چطوری میخوای بری؟
من : اگر موافقت کنن چون شخصا درخواست دادم سانهی نمیتونه کاری کنه
جونگ مین : دوستات چی میشن؟
من : این به نفع اونا هم هست ، چون میترسم سانهی روی لجبازی با من بلایی سرشون بیاره اما وقتی من نباشم اوضاع خیلی فرق میکنه
جونگ مین سکوت کرده و هیچی نمیگفت بعد از چند لحظه اروم بهم نزدیک شد
روبه روم قرار گرفته و فقط چند سانت باهام فاصله داشت مستقیم زل زده بود به چشمام
جونگ مین با لحنه آروم : پس من چی؟
گیج شده بودم و نمیدونستم باید بهش چی جواب بدم
عصبانی به نظر میرسید
گردنم رو کشیده و صاف گرفتم و یک ابروم رو بالا دادم : چی میخوای بگی؟
صدای جونگ مین میلرزید : من برات ارزشی ندارم ، درسته ؟؟!!!
کلافه شده بودم  : پارک جونگ مین خودت هم میفهمی داری چی میگی؟ تو..تو ...برام....برام مثل یک دوستی مثل یک برادر بزرگتره ، مثل یک همراه
چشمام رو بستم و تقریبا داد زدم : تو برام خیلی مهمی لعنتی
یکهو دستم رو کشیده و محکم بغلم کرد ، اینقدر که نفسم گرفته و حس میکردم استخونام داره خورد میشه
سعی کردم خودم رو بکشم کنار اما یکهو وقتی توی اون هوای سرد گرمای تنش منو گرم کرد نمیدونم چرا اما دیگه برای بیرون اومدن از بغلش تقلایی نکردم و بهش اجازه دادم همچنان منو میون بازوهای مردونه اش بگیره
بعد از چند دقیقه اروم رهام کرد
سرم رو زیر انداختم
جونگ مین زمزمه وار : نرو
من : نمیتونم
جونگ مین : چرا نمیتونی؟
من : من درخواستمو رد کرده و نمیتونم هم پسش بگیرم
سرم رو بالا اوردم و نفس عمیقی کشیدم : فقط ازت میخوام این مدت باقی مونده رو باهام خوب باشی و لطفا این رفتار سردت رو باهام تموم کن ، چون تحملش رو ندارم
لبخند کمرنگی زد و اروم سرش رو تکون داد
من : کمکم میکنی که به بقیه بگم؟
دستام رو گرفت : کمکت میکنم
دستام رو از توی دستاش بیرون کشیدم : خیلی خوب سرباز پارک به اندازه ی کافی صمیمی شدی ، خداحافظ
خندید : خداحافظ جناب سروان
یگانه :
بالاخره نگاهش رو ازم میگیره و اونم به روبه رو خیره میشه
نمیدونم چرا اما ....اما...احساس ارامش خاصی رو دارم تجربه میکنم ، یک ارامش خالص ، نمیدونم چطوری احساسمو توی اون لحظه باید شرح بدم
نمیدونم ، یک طورایی...یک طورایی.....مثل این میمونه که  وقتی توی سرما داری یخ میزنی و هیچ سرپناهی نداری یکهو توی دل تاریکی شب یک نور ببینی ، یک سوسوی فانوس از دور
من اون لحظه اون حال رو داشتم ، حس میکردم شونه ی هیون برام یک پناهگاه امن و ارومه ، ارامشی که برای اولین بار توی زندگیم تجربه اش میکردم
انگار زمان ایستاده ، دیگه نه سرما و نه سوز باد رو حس نمیکنم همه چیز دورو برم تیره و تاره به جز هیون
کاش میشد برای همیشه اینطوری کنارش قرار بگیرم
به روبه رو خیره شده و همچنان زانوهاش جَمعه ، دستاش همچنان روی زانوشه و انگشتای دستش رو گرفته
چقدر وقت به همون حالت بودم رو نمیدونم ، اما بالاخره به خودم اومده و سرم رو از روی بازوش برداشته و با صدای ارومی گفتم که باید برم
بهم نگاه کرد و لبخند شیرینی زد : ممنون که اومدی
لبخندش رو با لبخند کمرنگی جواب دادم : خواهش میکنم



دوستتون دارم

منتظر نظرات و پیشنهادات و انتقاداتتون هستم

فعلا خداحافظ




طبقه بندی: Wound Bird،
[ شنبه 8 مرداد 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ Shamim ] [ بلیط برای خوندن داستان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :