تبلیغات
Story With SS501

Story With SS501
به امید بازگشت دوباره SS501

سلام به همگی...خوب هستید انشاالله؟

خوب بنده بعد عمری اومدم داستان بذارم....حالا من یه چیزی گفتم شما چرا زود تایید میکنید کجا بعد عمری...هنوز یه هفته هم نشده....

این قسمتم که خدا میدونه چطوری نوشتم....از کسایی که براشون نظر نمیذارم واقعا معذرت میخوام واقعا این چند روزه وقت نکردم این دو سه روز هم بگذره سرم یکم خلوت میشه...توجه کردین یکم...اون وقت میام داستان های شما عزیزان رو می خونم و نظر میذارم....به هرحال شرمنده...

دیگه حرف نمیزنم بفرمایید ادامه دوستان.....


Part.26

پری:

بالاخره می رسیم...ماشین رو نگه میدارم....قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم...رو به یونگی که خوابیده بود میگم: بیدار شو.رسیدیم. آروم چشم هاش رو باز میکنه... از ماشین پیاده میشم...در خونه رو میزنم. سرایدار خونه درو باز میکنه.با ماشین وارد خونه میشیم...همه بودند به جز دخترا....مامان..بابا..خاله...عمو.. من به شوهر خالم عمو میگفتم)...همه برای استقبال از ما به طرفمون می اومدند...بعد از اینکه چمدون هامون رو از صندوق عقب ماشین برداشتیم به طرفشون رفتیم...به مامان که رسیدم بغلش کردم...بغض گلوم رو گرفته بود...دلم خیلی تنگ شده بود برای دیدنش برای آغوش گرمش...هیچ وقت اینطوری نشده بودم...ما خیلی وقتا حتی بیشتر از اینبار هم از هم دور بودیم ولی اینبار یه حس خاصی داشتم....شاید کمتر با دخترا بودم و این غریبی رو بیشتر احساس میکردم........دوست نداشتم از آغوشش بیرون بیام...مامانم خودش رو عقب میکشه و منو از بغلش بیرون میاره...لبخندی زیبایی رو لباش دیده میشد...بعد از احوالپرسی با بقیه به طرف ساختمون میریم...خیلی خسته بودم واسه همین از مهسا میخوام که اتاقم رو نشونم بده تا کمی استراحت کنم..

پری:مهسا...میشه اتاق رو نشون بدی ..من یکم خستم میخوام استراحت کنم...

مهسا:چرا که نه... دنبالم بیاین

لبخندی کم رنگی میزنم و پشت سرش به راه می افتم...یونگی هم دنبالم میاد....با قدم های تندتر میکنم تا خودم رو بهش برسونم .....اتاق ما طبقه دوم خونه بود....با دیدن اتاق اول شکه میشم...ولی انتظاری غیر از این رو هم نداشتم...یه اتاق با دیوارهای یاسی رنگ...با تخت دونفره که رو تختی یاسی رنگی روش انداخته بودند... این خونه با وجود اینکه زیاد استفاده نداره ولی همیشه تمیز و مرتبه......دستی رو شونه میشینه....مهسا بود با چهره گرفته ای میگه : متاسفم.....نمیشد اتاقتون جدا باشه.....بقیه شک میکردند.......زیادی خودت رو درگیر نکن.../لبخند تلخی رو لبش میشینه.....این رو میگه و از اتاق بیرون میره...فکر کنم اونم متوجه تغییر چهره ناگهانی من شده بود...چمدونم رو کنار تخت میذارم و به طرف پنجره اتاق میرم...یونگی هم بعد از رفتن مهسا به اتاق میاد...چمدونش رو گوشه ای میذاره...رفتنی ازم میخواد خوب استراحت کنم..گفت خودش میاد واسه شام صدام میزنه...بعد از گفتن حرفش به لبخندی کفایت میکنم.....از اتاق بیرون میره.......پنجره اتاق روباز میکنم....به طرف بالکونش میرم....اتاقمون رو به دریا بود...صدای امواج دریا آرامش عجیبی بهم میداد...چشم هام رو میبیندم و هوا رو به درون ریه هام میفرستم...نسیم خنکی که میوزید باعث میشد موهام صورتم رو نوازش کنند...اینجا تنها جایی بود که می تونستم آرامش واقعی رو حس کنم...کمی بعد لباس هام رو عوض میکنم و رو تخت دراز میکشم...

 

                                         *****************

 

دخترا چون واسه خرید رفته بودند دیرتر از همه میرسن....وارد ساختمون میشن...بعد از احوالپرسی به طرف اتاقشون میرن......دخترا مثل بقیه قراره دونفری مشترکا صاحب یه اتاق باشن......سوزان و فاطمه به یکی از اتاقها میرن و یگانه و شمیم به یکی از اتاق ها....شمیم غرغرکنان لباسش رو از ساکش برمیداره تا عوض کنه.

یگانه:حالا چی شده مگه... نمی دونم چرا تو این همه به این پسرا گیر دادی...ناسلامتی قراره باهاشون کار کنیم..از الان اینطوری رفتار کنی خدا آخرعاقبت مارو به خیر کنه...

شمیم همونطور که جلو آینه ایستاده میگه:من کجا به اینا گیر دادم....حرف من یه چیزه دیگس...با وجود اینا من نمیتونم راحت باشم همین...

یگانه:وا...مگه میخوای چیکار کنی...یه چندروزه تحمل کن.

شمیم:باشه واسه خاطر گل روی تو هم شده تحمل میکنم ولی گفته باشم اگه یکی یه حرفی بهم زد دیگه نگاه نمیکنم کی دوروبرمه جوابش رو میدم.

یگانه:نه که تاحالا مراعات کردی وجلو بزرگترا تیکه به این و اون ننداختی.

شمیم:حالا...من رفتم تو هم زود بیا..

دخترا بعد از اینکه لباس هاشون رو عوض میکنن پیش بقیه برمیگردند...یه نیم ساعتی رو حرف میزنن..از هر دری میگن و میخندن....این وسط یکی پسرا هنوز خواب هفت پادشاه رو می دیدند یکی هم پری...بقیه هم منتظر اونا بودند تا برای شام بیان....آخر سر فاطمه نمی تونه خودش رو نگه داره..به طرف مهسا که کنارش نشسته بود خم میشه و آروم بهش میگه...

فاطمه:وای من دارم از گشنگی میمیرم....کسی نمیخواد شام بخوره...من ناهار درست حسابی هم نخوردم..نکنه میخواین از گشنگی بمیرم هان؟

مثل اینکه مامان پری حرفش رو شنید وبا لبخند رو به فاطمه میگه:چرا الان غذا رو می کشیم..

فاطمه که انتظار نداشت حرفش رو بشنوه سرش روپایین میندازه...

مامان پری رو به یونگ سنگ میگه: فکر کنم وقت شام باشه بهتره شما برید پسرا و پری رو بیدار کنید تا بیان شامشون رو بخورن...

یونگی لبخندی میزنه واز جاش بلند میشه و به طرف اتاق بچه ها میره...

شمیم با شیطنت میگه:حالا کی میز شام رو میچینه؟...خوب ما که مهمونیم دیگه کی مونده؟

مامان پری میخنده و میگه:خوب به غیر از بزرگترا و دخترای گلم خودم که تازه رسیدن و داماد گلم و دوستاش که مهمونای ما هستند و هنوز هم خواب هفت پادشاه رو میبینن،بقیه میز شام رو آماده کنند...

مهسا:خاله چرا خودتو خسته میکنی و دوماد و دختراتو به رخمون میکشی یه بار بگو مهسا پاشو برومیز شام رو آماده کن دیگه...چرا حرف رو سربسته میزنی...

با این حرفش همه خندیدند...

_نه تو بشین خسته ای زحمتت میشه.

_نه بابا چه زحمتی من که مثل شما پیر نشدم زود خسته بشم. /بعد چشمکی میزنه وهمراه دخترا به آشپزخونه میره

مهسا که انتظار داشت یکی جوابش رو بده وقتی دید کسی چیزی نمیگه میخنده و میگه:آخییییی کم آوردین...

_جوابتو به موقع میدیم...حالا زود غذارو بیارین...دخترم دخترای قدیم....هی روزگار

_خاله بده اینطوری حرف بزنین.... دخترای به این گلی...

_برمنکرش لعنت

دخترا با خنده و شوخی میز غذا رو آماده میکنن...یونگ سنگ هم به اتاق پسرا میره و بیدارشون میکنه بعد از اینکه اونا بیدار کرد به اتاق پری میره...در اتاق رو به آرومی بازمیکنه و داخل میشه . صداش میکنه تا بیدار بشه ولی دریغ از عکس العملی از طرف اون...به طرف تخت میره...بازم صداش میکنه ولی خوابش اینقدر سنگین بود که صدا کردن اثری نداشت رو تخت کنارش میشینه....نگاهی به صورت معصومش میندازه که موهای سرش صورتش رو پوشونده بودند......دستش رو به طرف صورتش دراز میکنه و موهایی که رو صورتش افتاده بود رو کنارمیزنه...وقتی دستش به صورتش میخوره لرزشی تمام بدنش رو فرامیگیره...بی اختیار لبخندی رو لبش میشینه....وقتی خواب بود با وقتی که بیدار بود کلی فرق داشت...دیگه از اون لجاجت خبری نبود...نمی دونست چرا ولی  هیچ وقت نمی تونست از کارهاش،رفتارش  سر دربیاره...یه جورایی براش مثل یه معمای حل نشده بود که دوست داشت هرچه زودتر کشفش کنه....یه لحظه به خودش میاد نمی دونست چقدرتو این حالت مونده بود...غرق افکارش بود نگاه خیرش رو از صورت پری برمیداره وسرش رو پایین میندازه با خودش میگه چرا من به این چیزا فکر میکنم مگه همه اینا یه بازی نیست...یه بازی بچگونه...اینطور نیست؟...چرا نمی تونم از فکرش بیرون بیا...با کلافکی سرش رو تکون میده...هنوزم به احساسش مطمئن نبود....(اوخیییییییییییی)

_نو اینجا چیکار میکنی؟

یه لحظه جا میخوره...خودش رو جمع و جور میکنه و میگه:اومده بودم تورو بیدار کنم.

پری:اومده بودی من رو بیدار کنی یا اینجا بشینی به زمین خیره بشی؟

یونگی:هردو...مثل اینکه یه ساعته دارم صدات میکنم ولی خانوم ازبس خوش خواب تشریف داره...صدا کردن کفایت نمیکنه..الانم پاشو بریم شام آمادس.

این رو میگه وبلند میشه و به طرف  در اتاق میره ...پری بعد از اینکه دست و صورتش رو شست پیش بقیه میره....از پله ها پایین میره....به دخترا نگاه میکنه که تو آشپزخونه مشغول آماده کردن غذاها بودند....رو به بقیه سلام میکنه...با تک تک پسرا دست میده و کنار پدرش پشت میز میشینه...

     شام مثل همیشه یه غذای ایرونی بود......اینم واسه خاطر این بود که مادر و پدر مهسا تعصب خاصی نسبت به ملیت خودشون داشتند... واسه همین همیشه سعی میکرد بوی غذای ایرونی تو خونشون بپیچه به جز مواقعی که مهمون داشتند.... امروزم واسه خاطر همین غذای ایرونی پخته بودند...فسنجون و خورشت قیمه و میرزا قاسمی....(خوبه امروز داستان رو گذاشتم چهارشنبه میذاشتم با شنیدن این غذاها اونم وقتی که روزه بودید چند فحش نثارم میکردید نه؟)وقتی غذاها رو میز میذارن پسرا با دیدن غذاهای روی میز با تعجب به هم دیگه نگاه میکنند.....بقیه که قیافه متعجب اونا رو میبینند میزنند زیر خنده.....مامان یگانه یکم درباره ی غذاها توضیح میده... از همه جالب تر طرز تلفظ غذاها بود که باعث خنده میشد.......دخترا کنار پیشخون آشپزخونه صندلی گذاشته بودند وغذا میخوردند....چون واسه همه  جا واسه نشستن نبود دخترا اونجا نشسته بودند....در حین اینکه غذا میخوردند میخندیدند و از هر دری حرف میزدند...

هیونگ:اسم غذاهاتون خیلی سخته غذایی ندارین که اسمش یکم آسون باشه....

سوزان:خباین کاملا طبیعی هست که تلفظ اسم غذاها واستون سخت باشه.چون زبان هر کشوری واسه مردم کشورهای دیگه سخته.

هیونگ:ولی مال شما سخت تره...

کیو به جونگ مین اشاره میکنه و میگه:آقا تا چند دقیقه پیش این غذاها باب میلشون نبود الان کم مونده بشقاب رو هم بخوره.

هیون طوری که فقط جونگ مین بشنوه میگه:بابا یواشتر آبرو واسمون نبود.

جونگ مین غذای تو دهنش روبه سختی قورت میده و میگه:تو رو سَ نَ نَ....دلم میخواد اینطوری بخورم.

هیون چشم غره ای بهش میره ولی انگار نه انگار...پسرا که کلی از غذاها خوششون اومده بود چندبار از هرکدوم از غذاهارو واسه خودشون میکشند...طوری میشه که دیگه غذایی سر میز نمی مونه....پسرا بابت غذاهای خوشمزه از اونا تشکر میکنن... دخترا ظرفا رو جمع میکنند و به آشپزخونه میبرن..

.............

............

شمیم ظرفای خالی رو روی میز میذاره و رو به دخترا میگه:بابا اینا دیگه کین عین قحطی زده ها به جون غذاها افتاده بودند....از رو هم که نمیرم....(شرمنده)

فاطمه:راست میگی...الان فکر کنم چند کیلویی وزن کردن...فکر کنم اگه همینجور پیش بره اینا آخر سر بعد از سه روز منفجر بشن.

شمیم:یگانه دستم به دامنت...نه دامن که نداری...دستم به شلوارت جون جدت اینارو بفرست برن من نتونستم درست حسابی غذا بخورم اگه این جوری پیش بره من یکی تبدیل به یه پارچه پوست و استخون میشم اینا که مجال نمیدن..

سوزان:تو این یه مورد باهات موافقم....

فاطمه میخنده و میگه:منم همین نظرو دارم بهتره یه فکری به حال خودمون بکنیم.

شمیم:یه چیزی شما دوتا به غیر از تایید حرف های من کار دیگه ای ندارید...بابا یکم خلاق باشین...عجب

آدمایی درو بر من رو گرفتم.

فاطمه:من به شخصه اصولا افتخار نمیدم جلو تو خلاقیت نشون بدم نه که همه تقایدکار واسه همینه.

شمیم:نه بابا.....بیا افتخار بده

یگانه:بحث بسه...آستیناتون رو بالا بزنین که وقته ظرف شستنه.

فاطمه:جانم ملتفت نشدم یه بار دیگه...

یگانه:گفتم بیاین ظرف ها بشورین.

شمیم:صدا نمیاد...فاطمه مثل اینکه یه چیزی داره وزوز میکنه تو میشنوی...

فاطمه:اره تو هم متوجه شدی..

مهسا:ولشون کن من میشورم فقط یکی بیاد کمک.

یگانه:منم که دیگه چاره ای نیست مثل اینکه شغل شریف کوزتی رو پیشونیم حک شده...دیگه چه میشه کرد بیا بریم.

سوزان:ولی انصافا خیلی بهتون میاد...

مهسا یه تای ابروش رو. بالا میده و میگه:جانم؟

سوزان:ها؟...هیچی با خودم بودم.

مهسا:اها....حالا شد.

................................

.................................

مهسا و یگانه مشغول شستن ظرفا میشن...بقیه هم تو نشیمن میشینند و درباره ی مسائل مختلفی باهام حرف میزنند...بزرگترا از خاطراتشون جوونیشون میگن و بقیه سرپاگوش نشسته بودند...بین این بحث ها کیو از آقای هان میپرسه :چطور شد که شما باهم آشنا شدید منظورم با همسرتون؟

با این حرفش همه سکوت میکنند ...آقای هان(پدر یگانه) با بهت و ناباوری از کیو میپرسه: چطور شد که این سوال به ذهنت رسید؟

کیو:همینجوری...آخه برام جالبه شما دونفرید از ملیت های مختلف....خیلی برای جالبه که بودنم چطور اب همدیگه آشنا شدید..(نه بابا...جدی میگی)

آقای هان رو به پسرا میگه : واقعا می خواین بدونید؟

پسرا سرشون رو تکون میدند.چشمای همشون به لبهای هان دوخته شده .هان نگاهی به همسرش میندازه ..اونم با لبخندی جوابش رو میده که میتونی بگی...

هان سرش رو برمیگردونه و رو به پسرا میگه:خب ماجرای آشنایی ما برمیگرده با زمانی که من برای درس خوندن به فرانسه رفته بودم...اون زمان انگلیسیم خوب بود.....گاهی اوقات واسه یه مجله مقاله مینوشتم و میفرستادم...اکثرشون چاپ میشد...یه بار تصمیم گرفتم مقاله ای به زبان خودم بنویسم ولی خوب که فکر کردم دیدم نمیشه چون تعداد افراد کمی هستند که کره ای بلدند واسه همین یه مقاله ی کوتاه مثل همیشه به انگلیسی نوشتم با این تفاوت که همون متن رو به کره ای هم نوشتم و بهش اضافه کردم...مجله چاپ شد...دو روز بعد از چاپ مجله سر دبیر مجله باهام تماس گرفت و......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این قسمت هم تمومید...از اونجایی که به حرفایی که اول داستان میذارم کمتر کسی توجه میکنه اینجا میگم....                                                                                                                             * یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم که دیر گذاشتم و این قسمت نسبتا کم بود چون وقت نداشتم داستانم رو بنویسم....

*اینکه از کسایی که باعث شدم به خاطر سوالی که پارت قبلی پرسیده بودم یاد عزیزانشون بیافتند واقعا شرمنده که ناراحتتون کردم....نباید این کارو میکردم.                                

* امیدوارم با نظراتتون بهم انرژی بدید بخصوص که ماه رمضون هم نزدیکه اگه نظرات کم باشه اون وقت ماه رمضون کمتر میذارم و یا هفته ای یه بار چون سخته....پس نظرررررررررر فراموش نشه.

*و در آخرامیدوارم از اینکه میگم نظر بذارین ناراحت نشید من نمیگم الکی بگید داستانم قشنگه..منظورم از نظر شامل هرگونه انتقاد و عیب و ایراد هم میشه......

خیلیییییییییییییییییی دوستتون دارم....بوووووووووووووووووووووس....بایییییییییییییییییییی




طبقه بندی: Destination،
[ جمعه 7 مرداد 1390 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ Mahsa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام.من یگانه هستم و 16 سالمه.میخوام تو این سایت براتون داستان بذارم.امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید.فایتینگ!!
نظر سنجی
به نظر شما آلبوم کدوم یکی از اعضای دابل اس بهتر و موفق تر بود؟





ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :